تاریخ انتشار:۱۳۹۷/۰۷/۱۴ - ۱۳:۴۶ تعداد نظرات: ۰ نظر کد خبر : 97657

سینماسینما، الناز راسخ: «ترومای سرخ» کمی به مفهوم و ترکیب این دو واژه بیاندیشیم. تروما یا شوک، آسیبی روحی است که به یکباره از طرف دیگری بر آدمی وارد می شود. شدت تاثیر این جراحت های روحی تا مدت ها در انسان باقی می ماند و در گذار از این مرحله، فرد تجربه های متفاوتی را از سر می گذراند. اما چرا سرخ؟
فیلم با مصرعی از نیما آغاز می شود. “زردها بیهوده قرمز نشده اند”. اما این زردی چیست که قرمز شدنش برای او ارزش محسوب می شود؟ و سرخی وامدار چه مفهومی است که اگر همچون پیراهنی بر تن بنشانی اش، تو را از دیگران متمایز می سازد؟ اگر زردی را استعاره ای بر زندگی بدون عشق بدانیم، بی شک عشق رنگ سرخی است که بر گونه های آن می نشیند و حلاوت و گرمایی به آن می بخشد که با بودنش هر لحظه از زندگی چون بومی است که یک نقاش مکتب امپرسیونیسم خلق کرده است.

با این تفاسیر ترومای سرخ دردش جانکاه تر و جراحتش عمیق تر خواهد بود. و این جراحت جانکاه درست در پایان است که بر آدمی همچون پیکانی فرود می آید و آغازی دیگر را برایش رقم می زند.

اسماعیل میهن دوست مخاطب را در یک سفر حجمی در خط زمان با خود همراه می کند. این سفر از یک خاطره جمعی در شهر تهران می گوید که تا همیشه تاریخ حضورش کنار تندیس میدان فردوسی حس خواهد شد. یاقوتی که ذره ذره چون آبی راه خود را در مسیر داستانی باز می یابد تا به کشف رازی منجر شود. و این راز برملا شدن جایگاه مسلخ گونه عشقی است که زن از آن بی خبر بوده و با تمام صداقت و سادگی انسان گونه اش هر سال به میعادگاه آن می رود. در این شهر قصه هر آدمی گره به عشق خورده است. عشق هم درد نان می آورد و هم درد جان. شک را در درون زنی پای ریزی می کند. مردی را به جنگ دنیا می برد تا آجر به آجر روی هم بگذارد و سرپناهی برای عشق خود سازد و یا …

قهرمان زن دست ما را می گیرد و از لایه های مختلف این شهر تو در تو عبور می دهد و در هر نقطه ای از این شهر پرده ای از جلوی چشمان ما بر می دارد. با وجود تیرگی ها رخدادها را با شعر و موسیقی به خوردمان می دهد تا مبادا ترک بردارد خاطر روشن ما!

سخن کوتاه می کنم و سوار بر ارابه ای خود را می رسانم به امامزاده ای که هرچه هست آنجاست. تمام رازها آنجا برملا خواهد شد. مکان امن و ایمن. سینه ای محبوس از حرف های ناگفته و رازهای ناشنیده. نذر عاشقی به خاک خفته و فانوس نیمه ای که کسی نمی داند زین پس روشنایی اش را کسی هست که زنده نگاه دارد؟ و یاقوت و چشمانی که باز کسی به شنیدنشان ننشست، حرف هایی که مجالی برای بازگویی نیافت و بغضی که تا همیشه در چشمان یاقوت جای گرفت.

سیلی محکمی که این حقیقت بر صورت زن بر جای می گذارد، گویی او را از خواب و خفتگی سالها می رهاند. اما در ساعات اولیه بیداری همیشه تو گنگ و گیجی و نمیدانی چه در خواب دیده ای و اکنون باید چه کنی و چه تعبیری بر آنچه که در خواب دیده ای برگزینی؟! به فال نیکش بگیری و به روشنی ها بیاندیشی و ادامه دهی یا فال بد زنی و افسرده با زخمی که بر جانت نشسته، همانجا بر تخت بمانی.

سوال ها در ذهن باقی می ماند. زن می رود. بغض جا خشک می کند. عشق تازه قوت می گیرد. رابطه ها باز تعریف می شوند. اما قضاوت گذشته در هاله ای از ابهام در اذهان ما پنهان می شود.

انسان هم وحدت ذرات است و هم کثرت حالات. اگر بخواهی می توانی این وحدت و کثرت را در کلام و نگاه تک تک آن آدم ها بیابی، اگر بخواهی!

لینک کوتاه

نظر شما


آخرین ها