تاریخ انتشار:۱۳۹۵/۰۹/۰۲ - ۱۸:۰۲ تعداد نظرات: ۰ نظر کد خبر : 32870

هیهاتحسین سلطان‏ محمدی

کربلا در فرهنگ اسلامی ایرانی ما جایگاه مهمی دارد و فارغ از هرگونه تحول سیاسی، علاقه به آن، برقرار مانده است. در رویدادهای سیاسی معاصر و به‌خصوص با درگیری‏های نظامی رخ‏‌داده در منطقه خاورمیانه، این مکان، بسیار پررنگ و استراتژیک، حضور معنوی‏ اش رخ نموده است. علاقه قلبی آحاد شیعیان و حتی دیگر مسلمانان و معتقدان به سایر ادیان الهی به این مکان و معنویت مستتر در آن، نیاز به یادآوری ندارد. بنابراین، هنگامی که اثری سینمایی با محوریت این مکان جغرافیایی و نیز باور درونی مردم به آن ساخته می‏شود و به نمایش درمی‏آید، کنجکاوی‏ برانگیز خواهد بود؛ از این جهت که این همه باور قلبی و بیرونی، در ظرف تصویر چگونه گنجانده شده، یا از چه زاویه‏ ای به آن نگریسته شده است.

فیلم سینمایی «هیهات»، با چهار روایت و شبیه به اثری اپیزودیک – به واسطه وجود علاقه به کربلا به‌عنوان حلقه وصل این چهار روایت – در ایام محرم اکران شد. در این فیلم، علاقه به زیارت مرقد امام حسین(ع) و ضریح آن امام، عشق درونی به رسیدن به کربلا و جان بر سر این پیمان نهادن و فراتر از دیدار فیزیکی با آن برخورد کردن، نگاه به مردمان ساکن در کربلا که خود آسیب‏دیده از حوادث تروریستی رخ‏داده در آن به خدمت زوار درآمده‏اند و حضور جوانان ایرانی در عرصه نبرد با داعش و داعشیان در عراق، به‌عنوان چهار مضمون در نظر گرفته شده تا در اثری سینمایی، به عشق مردم ایران، رزمندگان دوران دفاع مقدس، مردم عراق و البته مددرسانی برای دفاع از کربلا، نشان داده شود؛ چهار مضمون آشنا و پذیرفته‌شده در میان مردم ایران. اما نگاه به مردم ایران در این فیلم، بسیار جانب‌دارانه است. ما عشق بی‏نهایت به زیارت ضریح امام حسین(ع) داریم، بر سر این عشق جان می‏دهیم، مردمان ساکن در کربلا آسیب‏دیده جسمی و اقتصادی هستند و ما تامین‏ کننده آنان هستیم و حتی برای دفاع از کربلا به میدان مبارزه می‏رویم. البته در روایت چهارم، این‌که ما و مبارزان عراقی، هر دو از یک مادر هستیم و برادر ناتنی یکدیگر و این‌که ما برای دفاع از خانواده شاید معنوی خود به آن عرصه گام نهاده‏ایم هم نشان داده می‏شود. اما کلیت روایت بر نگاه ایرانی و عشق به کربلا از این زاویه متمرکز است و ابایی ندارد که در بیان این عشق، خواسته و ناخواسته، این نگاه یک‌سویه و برترانگاری را به گونه‏ای بیان دارد که ایرانی و حاکمیت سیاسی ایران را به چالش بکشد!

در روایت نخست، قهرمان داستان در شوشتر خوزستان چون وعده خود به مادر و بردن او به کربلا را نتوانسته عملی کند، به جای آن‌که مادر را به مکان استقرار ضریح جدید حرم امام حسین(ع) در حال انتقال به کربلا ببرد، تریلی حامل ضریح را می‏دزدد و به خانه می‏برد! آیا برای نشان دادن عشق به زیارت ضریح امام حسین(ع)، چالش روایی بهتر یا ابزار پیشبرد داستان بهتری نمی‏توانست طراحی شود؟ مادری را که به جز مشکل تنفسی چیزی از حاد بودن وضعیتش نشان داده نمی‏شود، نمی‏شد با وسیله نقلیه‏ای به مکان استقرار ضریح برد؟ درخواست یک آمبولانس برای انتقال مادر به محل توقف ماشین حامل ضریح منطقی‏تر بود، یا درخواست انتقال این تریلی برای بردن به روستایی که مادر در آن بستری بود؟ دزدیدن دیوانه‏وار تریلی که امکان آسیب ‏زدن به مردم علاقه‏مند نشسته در کنارش و در حال راز و نیاز را داشت، چه نمادی از عشق درونی مردم ما به زیارت ضریح را می‏رساند؟ عشق و علاقه ما از سر محبتی درونی است یا نوعی جنون؟ بر چه مبنایی، رساندن ناشیانه ضریح به پشت اتاق مادر، عملی درست وانمود شده؟ چرا مردمانی که در حال راز و نیاز در کنار ماشین حامل ضریح بودند، نزد این فرد، ارزشی نداشتند که ماشین از برابر چشمانشان دزدیده شد؟ بگذریم که پسر، تریلی را با خراب کردن دیوار، به ورودی خانه رساند و خودش دستگیر شد، اما این تریلی دقیقا به پشت پنجره اتاق مادر و در قابی نورانی رسانده شد؟ توسط چه کسی؟ هیهات که این روایت‏پردازی درستی از این عشق و البته از ایرانی‏جماعت باشد.

در روایت دوم، جانبازی به منزل پدری آمده است و ظاهرا بعد از درگذشت پدر رسیده است و این‌بار نیز مکان، خوزستان و البته حول و حوش شلمچه خوزستان است. نشان داده ‌شد این فرد که از نیروهای لشکر۷ ولی‏عصر(عج) بوده که در زمان جنگ از دزفول منشأ گرفته بود، مدتی را در آسایشگاه اعصاب و روان بستری بوده نمی‏دانیم چه مدت، ولی اکنون در قامت یک فرد سالم و معتمد به افکار خود آمده و البته خواهرزاده‏ها یا برادرزاده‏های خود را نمی‏شناسد و از آنان می‏پرسد که اسمشان چیست. گویا قصد سفر به کربلا به همراه خانواده را دارد که واقعه فوت پدر پیش آمده. خانواده‏اش یا شاید هم‌رزمانش، در حال رسیدن به مرز برای عبور و رفتن به کربلا هستند و او به دنبال جوانی از خانواده، که به صورتی غیرمنطقی در حال خنثی‏ کردن مین‏های جامانده از دوران جنگ است. روایت، امروزی است. در رادیو از ۹ محرم ۱۴۳۷ می‏شنویم، یعنی تاسوعای سال ۱۳۹۴ شمسی. اما از محیط شلمچه یا روستای محل سکونت خانواده چه تصویری داریم؟ مردمان آن‌جا نزدیک ۳۰ سال پس از پایان جنگ، هنوز در فکر امضای طومار و درخواست از مسئولان برای پاک‌سازی نهر از مین و روان کردن آب برای نخلستان خود هستند، ماشینی که قهرمان ما از برادرش امانت گرفته، بسیار داغان و قدیمی است. از این‌که چرا در گذر این همه سال از زمان جنگ کسی برای این کار اقدام نکرده، یا چرا فقط و فقط همین نهر بعد این‌همه سال باید تنها راه‌گشای مشکل زیستی این مردمان باشد، در روایت چیزی نداریم. به ما می‏رسانند که حاکمیت سیاسی ایران، این مردمان را فراموش کرده و سفر ظاهری به کربلا جاری است! به ما که سال‏هاست با پدیده راهیان نور رویاروییم و مردمان را به این مناطق می‏آوریم و البته از پاک‌سازی مین‏ها هم در اخبار اطلاعات به ما می‏دهند. این برهوت منزوی از دنیای معاصر کجاست که حتی نزدیک مرزش با عراق، نشانی از پست نگهبانی نیست؟ این‌همه سال پس از جنگ از چه خورده‏اند این مردمان و حالا چه شده که به جای فراخواندن منطقی مسئولان، دنباله‏روی جنون ناگهانی یک جوان شده و رزمنده‏مان را تا مرز جنونی دیگر می‌کشانیم و او را به روی مین می‏بریم و فدا می‏کنیم که بگوییم عشق به کربلا در درون رزمندگانمان تا آخر عمر بوده است؟ برای بیان این مضمون، کل مدیریت حدود ۳۰ ساله دولت‏ها و حتی سپاه را که متولی راهیان نور است، زیر سوال می‏بریم که این را نشان دهیم؛ جنون آنی را؟

در روایت سوم، چند خانواده عراقی در کنار نهری زندگی می‏کنند و به‌سختی اموراتشان می‏گذرد. ظاهرا پدرِ دختربچه داستان روی مینِ جامانده از زمان جنگ قدیم یا جامانده از وقایع اخیر عراق، رفته و جان باخته است. بچه‏های مانند او توسط فردی به بیگاری و گدایی در اطراف حرم مطهر امام حسین(ع) کشانده می‏شوند که مادرش فهمیده و او را جدا می‏کند و بعد این دختر به همراه پسربچه‏ای به راه می‏افتد تا درآمد کسب کند و در سیر روایت درمی‏یابیم که پدر او، مهر برای زائران می‏ساخته و می‏فروخته است و اکنون این دختربچه، به ساخت مهر می‏پردازد و به زائران عرضه می‏کند. خانواده‏های عراقی در این بخش در خدمت زائران ایرانی هستند! حتی اگر نان برای خوردن نداشته باشند. در سوی عراقیان نیز، نشان نمی‏دهند که اینان چگونه زندگی می‏کنند و فقط چند خانه اصطلاحا حصیری داریم برای اسکانشان در کنار رود. داستان هم از زمانی برای ما آغاز می‏شود که گویی جمعیت عظیمی از زائران احتمالا ایرانی و با مکنت به کربلا رسیده‏اند و انگیزه سودجویی یک شیاد، دختربچه را به گدایی سوق داده و البته در ادامه به فروش مهر می‏کشاند. بگذریم که دختربچه از یک فروشنده شنید که پدرش مهرهای خوبی درست می‏کرده و به او می‏داده برای فروش. اما به جای آن‌که نشان دهند مهرهای ساخته‌شده را به آن مرد بفروشد، نشان می‏دهند که خود دختربچه در کنار ضریح و چشم به نوشته بالای ورودی حرم، روی زمین نشسته و مهر می‏فروشد. کرامت آسیب‏دیدگان عراقی کجا رفت؟ آیا همان ایرانیانی که بدون توجه به وضعیت داخل ایران به زیارت می‏روند، خریدار این مهرها هستند؟

در روایت آخر، مادر و بچه‏ای در حال سفر به کربلا برای دیدن همسر و پدر خانواده هستند که به‌عنوان پزشک هلال احمر به آن‌جا رفته است. در سیر جست‏وجو برای رسیدن به مرد خانواده، داستان جنگ فعلی عراق برایمان نشان داده می‏شود. داستانی انتزاعی و نه عام؛ چون گفتارهای واقعی خانواده‏های کسانی که در عراق و سوریه در عرصه نبرد با داعشیان هستند، نشان می‏دهد که اینان با خانواده در ارتباط بوده‏اند و اصولا هیچ‏کدام انفرادی برای دیدن همسران خود، به مناطق بحرانی نرفته‏اند، یا به آنان اجازه داده نمی‏شود که بروند. ما در این سوی روایت، فقدان منطق در ایرانیان را شاهدیم. همسر و فرزند بدون هماهنگی به عراق رفته‏اند و تنها شاهدیم که ناگهان بر سر مسئولان هلال احمر فرود آمده‏اند، چون آنان شتابان به تمیز کردن اتاقی می‏پردازند که بتوانند این دو را اسکان دهند. در طول ساعاتی که این زن در تبلت همسر به دنبال اوضاع روزانه زندگی همسر در عراق جست‏وجو می‏کند، کسی به این مرد خبر نمی‏دهد که اینان آمده‏اند و حتی زمانی که در انتها، زن درمی‏یابد که گوشی برادرشوهر ناتنی در دستان همسر است، به جای ارتباط کلامی برایش متنی عربی را می‏خواند که همسرش آن را از بلندگو برای داعشیان پخش می‏کند. مرد فهمیده زن رسیده، اما تماس نمی‌گیرد. آیا ایرانی جماعت، فردی خودخواه است که خانواده‏اش هم برایش اولویت ندارد؟ خانواده‏ای که آگاه است به بحرانی بودن منطقه حضور همسرش. پس چرا این عاقبت را طراحی کردیم؟ نشان داده شد که همسر این زن با مردی عراقی، از یک مادر هستند! شاید نمادی از این‌که اصطلاحا ما با عراقی‌ها از یک منشأ معنوی هستیم و دختربچه‏ای که در فیلم بر اثر بمب‏گذاری داعشیان جان باخت و پدرش هم در این راه جان خود را داد، دختر همان برادر ناتنی همسر این زن بود. اما این بیشتر تاکیدی بر این بود که از خانواده ماست و نه حاصل باور و عشق معنوی. این زاویه دید، ایرانی است! در فیلم، گفتارهای عربی عراقی‌ها را با زیرنویس فارسی منتقل کرده‏اند تا حال‌وهوای رزمندگان عرصه نبرد با داعش را دریابیم، اما فراموش می‏کنند که بنویسند متنی که با صدای زن در تبلت منتقل شد و همسرش از بلندگو و بر فراز مناره‏ها برای  داعشیان پخش کرد، چه بود و حاوی چه متنی بود.

و آخرین نکته، چرا «هیهات» با واژه انگلیسی never در تیتراژ آمد؟

برای ورود معنوی به عرصه کربلا و کربلاییان، باید نگاه بهتری پیدا کرد و ساختار قوی‌تری ارائه داد. و این انتظار از سازمان اوج که نامش بر تیتراژ این اثر قرار دارد و خودش برآمده از مجاهدت‏ها و معنویت واقعی رزمندگان جنگ و نیروهای سپاهی و بسیجی است، بیشتر است

ماهنامه هنروتجربه

203 Total Views 1 Views Today

اشتراگ گذاری در شبکه های اجتماعی

Twitter Facebook Cloob Google plus Facenama

نظر شما


آخرین ها