تاریخ انتشار:۱۳۹۷/۰۸/۲۴ - ۱۱:۲۵ تعداد نظرات: ۰ نظر کد خبر : 99961

 سینماسینما، سحر عصرآزاد

باران آهسته می بارد

«باران آهسته می بارد» نخستین محصول مشترک انجمن سینمای جوانان ایران و کشور ترکیه است. فیلمی که با تکیه بر بازسازی فضای دهه ۸۰ میلادی و اوضاع سیاسی- اجتماعی آن مقطع زمانی، در این کشور ساخته شده است.

سعید نجاتی با سابقه نزدیک به دو دهه فیلمسازی در عرصه فیلم کوتاه و کارنامه ای پرتعداد از فیلم های حاضر در جشنواره های داخلی و خارجی، جدیدترین فیلم خود را در ۱۵ دقیقه ساخته است.

فیلمی که تلاش می کند با تصاویر سیاه و سفید و قاب های ساکن، مخاطب را به فضا و حال و هوای روستایی شناسنامه دار در ازمیر ترکیه ببرد که محل تولد مصطفی بورکلوجه، مبارز سیاسی، بوده است. ترسیم فضای این منطقه آن هم سال ها بعد از کشته شدن این مبارز آزادیخواه، از وجوه کلیدی مضمونی و درونمایه فیلم است.

به همین دلیل فیلمساز با تکیه بر بستر قصه ای آشنا و کلیشه ای که می تواند در تاریخ استبداد هر کشوری رخ بدهد، این کلیشه را به واسطه بستر و پس زمینه تاریخ سیاسی آن جغرافیا، تازه و متمایز کرده است. مواجهه یک مدیر مستبد مدرسه با معلمی آزادیخواه و ظلم ستیز که منجر به رانده شدن معلم از مدرسه و مهاجرت او می شود، با تاثیری عمیق که بر شاگردان باقی گذاشته، همان موقعیت آشنا و کلیشه ای است که می تواند قصه ای رایج در هر حکومت استبدادی باشد.

اما فیلمساز با انتخاب این جغرافیای شناسنامه دار و پیشینه یک مبارز سیاسی تلاش کرده به این موازنه تکراری قدرت، رنگ و بویی تازه دهد و خوانشی جدید از آن داشته باشد. به همین دلیل هم کاراکتر کودکان در فیلم برجسته و پرداخته شده تا علاوه بر تداعی واکنش اقشار مختلف در مواجهه با ظلم، به نوعی آینده روستا و طبعا شهر و کشور وام دار مواجهه آنها با ظالمی همچون مدیر و ظلمی در حد تنبیه بدنی و اخراج معلم باشد. تکیه بر تیله بازی بچه ها و روابطی که به واسطه برد و باخت در این بازی معنا می شوند و به خصوص خیانتی که در همین جمع کوچک ریشه دوانده و منجر به شکاف بین شاگردان مدرسه می شود، برآمده از پرداخت جزئی نگرانه ای است که این قصه آشنا و موقعیت تکراری را متمایز می کند.

به همین واسطه دو قطب نیک و بد، یعنی معلم و مدیر، تابع الگوهای کلیشه ای و تیپ واره هایی هستند که حتی به جهت فیزیکی نیز هیبتی آشنا دارند و به سرعت به مخاطب معرفی می شوند. مدیر با ظاهری منفی و هیکلی چاق و رفتاری خشن، معلم با ظاهری نحیف و سبیل و عینکی معروف (برای مبارزان سیاسی) و رفتاری معترض به ظالم و مداراگر با نسل فردا.

به این ترتیب است که معرفی اولیه معلم با اعتراض او به تنبیه بدنی شاگردان توسط مدیر انجام می شود و این تصویر تا پایان در مسیر کلیشه ای رایج خود حرکت می کند، تا جایی که او در انتها کتاب ممنوعه قرمز را به اِفِه، به عنوان نماینده نمادین نسل فردا می دهد تا منش آزادیخواهی ریشه دار در آن آب و خاک ادامه پیدا کند.

به همین دلیل وقتی در انتها شاگردان به نشانه اعتراض، مدرسه را هنگام بازدید بازرس ترک می کنند و تنها دو جاسوس سر کلاس می مانند، این رفتار تنها یک اعتراض کودکانه به اخراج معلم محبوبشان نیست، بلکه وام دار کتاب قرمز، ریشه های آزادیخواهی سرزمینشان و حتی شعر ناظم حکمت است که معلم سر کلاس برایشان خوانده؛ «باران آهسته می بارد».

فیلم دارای قرینه پردازی و کاشت های ظریفی است که کمک می کنند تا این قصه کلیشه ای به مدد قاب های مفهومی و هوشمندانه، جذابیتی برای پیگیری پیدا کند و تخت و قابل پیش بینی نباشد. نمونه هایی همچون قرینه پردازی دو سکانس کلاس که در یکی درس تاریخ و فتوحات شاهان گذشته با روخوانی شاگردان جریان دارد و همه در حال بازیگوشی هستند و در دومی معلم همان شعر معروف را دکلمه می کند و بچه ها سراپا گوش هستند. نمونه هایی همچون اشاره به زندگی مصطفی بورکلوجه، شعر ناظم حکمت، اخبار کودتای سال ۱۹۸۰ از رادیو  و… کتاب ممنوعه ای که حتی در این فیلم سیاه و سفید هم سرخرنگ است.

  «سایه فیل»     

«سایه فیل» به نویسندگی و کارگردانی آرمان خوانساریان که فیلم های کوتاه موفقی همچون «سبز کله غازی» را در کارنامه دارد، به شدت وام دار این نام استعاری و هوشمندانه است. «سایه فیل» یا سایه سنگین نگاه عرف و عامه جامعه به یک زن- مادر مجرد.

درواقع فیلم را باید آسیب شناسی موقعیت زن- مادر بیوه/ مجرد در جامعه امروز دانست که این مهم، با چرخش تدریجی و ظریف قصه در زیرلایه به شکلی غیرمستقیم اتفاق می افتد و به همین دلیل از ورطه ملودرام گونه و دلسوزانه فاصله می گیرد و تحلیل برانگیز می شود.

فیلم با تلاش یک دختر برای امید و آرامش دادن به پدر محتضرش آغاز می شود؛ آن هم وقتی ظاهرا با نامزدش به دیدار پدر روی تخت بیمارستان و گرفتن اجازه عقد می روند. این موقعیت ابتدایی پیش درآمد ظریفی دارد که زمینه سازی هوشمندانه ای برای تم درونی اثر و زیرلایه ای است که به تدریج نمایان می شود.

لیلا کنار خیابان منتظر ایستاده و وقتی با تهدید و مزاحمت ماشین و موتورسوار و متلک گویی مواجه می شود، سیاوش او را از این موقعیت خلاص می کند. اشاره ای به موقعیت متزلزل زن و نقشی که قرار است مرد در چند سکانس بعد به نوعی برای او بازی کند.

هرچند در سکانس بیمارستان تلاش سیاوش برای بله گرفتن از پدر عجولانه به نظر میآید، چون پیش زمینه ای از رابطه آنها نداریم، می توانیم این رفتار را به حساب گرمای رابطه آنها بگذاریم. اما وقتی لیلا بعد از خروج سیاوش از اتاق برای صحبت با تلفن، به پدر اطمینان می دهد که خیالش نگران چیزی نباشد، اولین تلنگر به مخاطب وارد می شود که در سکانس بعد تکمیل می شود.

نکته اینجاست که لیلا و سیاوش بعد از ماموریتی که انجام داده اند، وقتی کنار خیابان تنها می شوند، دیگر آن دو عاشق صمیمی و عجول قبلی نیستند و فاصله بین آنها در ریزه کاری های ظریفی رخ نمایی می کند که در حال افشای تدریجی موقعیت دراماتیک آنهاست.

این روند تدریجی و چگونگی توزیع اطلاعات برای لو نرفتن پیش از موقعِ کیفیت و چرایی رابطه لیلا و سیاوش، اهمیت ویژه ای برای ایجاد تعلیق و کنجکاو کردن مخاطب دارد که به خوبی در روند قصه طراحی و پرداخت شده است.

اصرار لیلا به ادا درآوردن سیاوش و امتناع او، در حالی که در حال نقش بازی کردن مداوم است(!)، یکی از این ظرایف است که حقیقتِ کنار هم قرار گرفتن این زوج را برملا می کند و نهایتا در سکانس ساندویچ فروشی با تلنگر ظریف نگرانی سیاوش از دیده شدن در کنار لیلا، این موقعیت را بغرنج تر می کند.

درواقع این چند ساعت (از صبح تا شب) همراهی لیلا و سیاوش که نه به اجبار، بلکه به اضطرار موقعیت بغرنج محتضر بودن پدر دختر امکان پذیر شده، زمینه ای فراهم می کند تا علاوه بر گذری بر رابطه آنها از زمان دانشجویی تا ازدواج و طلاق و نهایتا امروز، لمحاتی از مشکلات لیلا به عنوان یک زن- مادر مجرد ترسیم شود و کیفیت و جنس همراهی موقت سیاوش، چند نقطه خالی و آسیب دیده را به شکل موضعی و کوتاه مدت پر می کند.

آرامشی که پدر محتضر با شنیدن خبر ازدواج قریب الوقوع دختر بیوه اش پیدا می کند، امنیتی که لیلا با مطلع شدن صاحب خانه جدید از متاهل بودنش پیدا می کند، اطمینانی که زن با ماشین دربستی که سیاوش به عنوان شوهر برایش گرفته، پیدا می کند و به او این آزادی را می دهد تا با خیال راحت با ماشین دور شهر بچرخد و… لمحاتی از موقعیت آسیب پذیر یک زن- مادرِ بیوه/ مجرد در نگاه عرف و عوام جامعه است که در فیلم با استعاره ظریفِ سایه فیل ادغام شده و پیچیدگی شخصیت و موقعیت لیلا را به شکلی درونی جلوه می دهند.

اما ضربه نهایی درام جایی به لیلا و مخاطب وارد می شود که سیاوش با وجود اصراری که به روراستی و صداقت با همسرش دارد و مدعی است همه چیز را با او در میان می گذارد، اعتراف می کند مطلقه بودن لیلا را به همسرش نگفته؛ آن هم به این دلیل که یک مسئله شخصی است.

این ضربه از تبعات دیگر موقعیت لیلاست که همچون برچسبی ناخوشایند باید پنهان بماند تا او مجاز باشد با همکلاسی دوران دانشجویی اش مراوده ای همدلانه برای باز کردن گرهی از زندگی اش داشته باشد.

حضور سونیا سنجری همچون فیلم های کوتاه و بلند متعددی که در آنها نقش آفرینی کرده، همچنان برگ برنده فیلم و فیلمنامه و البته کاراکتر چندلایه و عمیق لیلاست که به شکلی حسی و درونی مخاطب را به اندرون مسکوت پردرد این زن نزدیک می کند، بدون آنکه آه و ناله ای در کار باشد.

منبع: ماهنامه هنروتجربه

 

لینک کوتاه

نظر شما


آخرین ها