تاریخ انتشار:۱۳۹۵/۰۸/۰۸ - ۱۴:۳۸ تعداد نظرات: ۰ نظر کد خبر : 31352

فیلم طبیعت بی‌جانمحمدرضا صمیمی سوزن‌بان جوان فیلم سینمایی «طبیعت بی‌جان ساخته سهراب شهید ثالث پس از سال‌ها پیدا شد. گفت وگویی می‌خوانید حاصل حضور او پس از نزدیک به پنج دهه غیبت از عالم سینما است.

 

سینماسینما:

 

سوزنبان جوان: سلام

سوزنبان پیر: چیکار داری؟

– بهم گفتن بیام این­جا… سر کارم

– کی گفته؟

– رییس

– کدوم رییس؟

– رییس دیگه ˜

این نخستین مواجهه ما با محمدرضا صمیمی در طبیعت بی­جان است. سوزنبان جوانی که یک روز پس از اعلام بازنشستگی پیرمرد به جای او عازم محل کارش شده و درِ خانه پیرمرد و پیرزن را می­کوبد. محمدرضا صمیمی وقتی این نقش را بازی می­کرد و نخستین دیالوگ­هایش را جلوی دوربین می­گفت، برای نخستین بار داشت سینما را تجربه می­کرد. ولی تفاوت مهم او با دیگر بازیگران طبیعت بی­جان سابقه تئاتری­‌اش بود.

همین نکته انتخاب او را توسط شهید­ثالث جالب­تر می­‌کند. صمیمی از قدیمی­‌های تئاتر استان گلستان است و هنوز هم می­‌توان گاهی او را در فیلم­‌ها و سریال­‌ها دید، ولی شاید بسیاری ندانند او بازیگر یکی از فیلم­‌های شاخص تاریخ سینمای ایران است. با خاطراتی شیرین و (خوش­بختانه) حافظه­‌ای تر و تازه. یافتنش برای من در شهرم گرگان کار دشواری نبود. او همچنان در تئاتر آن منطقه فعال است و البته مصاحبه با او جذابیتی دیگر هم برایم داشت؛ من نه‌ تنها با بازیگر طبیعت بی­جان که با معلم کلاس چهارم ابتدایی­‌ام مصاحبه می­کردم.

مردی که شاید اگر سر کلاسش ننشسته بودم، راهی به تئاتر و سینما نمی­‌یافتم و عاقبت به‌خیر می­‌شدم! در طول همین مصاحبه فهمیدم حبیب­الله سفریان هم هنوز سرحال است و در گرگان زندگی می­کند؛ همان بازیگر نقش سرباز در طبیعت بی­جان.

متأسفانه ساعاتی پس از پایان این گفت­‌وگو باید به تهران بازمی­گشتم. ولی همین­جا قول انجام مصاحبه با او را هم می­دهم.

طبیعت بی­‌جان و شهیدثالث آن قدر مهم و عزیز هستند که برای یافتن یادگاران­ و همراهان­شان آدم پاشنه را وربکشد و راهی سفر و جست­‌وجو شود.

 

پرسش­های این مصاحبه طولانی نیست. قرار است شما بیش­تر صحبت کنید. چه‌­طور برای بازی در طبیعت بی­‌جان انتخاب شدید؟ 

سال ۵۲ حدوداً چهار سال می­شد که تئاتر کار می­کردم. یک روز برای تفریح با دوستان تئاتری و هنرمند به جزیره آشوراده رفته بودیم. حبیب­الله سفریان و شهیدثالث هم آن­جا بودند. سفریان ما را به هم معرفی کرد. من شهیدثالث را نمی­‌شناختم. آن زمان فقط یک اتفاق ساده را ساخته بود. بعدها شنیدم در وزارت فرهنگ و هنر کارهایی کرده و بودجه و امکانات محدودی برای فیلم­سازی گرفته. خلاصه چند روز بعد سفریان گفت شهیدثالث می­خواهد تو را ببیند. مشخصات تو را داده و گفته آن مرد فلان‌ طوری را بیاور تا به چشم خریدار نگاهش کنم ببینم به کار فیلم می­‌آید یا نه. با هم به بندرترکمن و محل اقامت شهیدثالث رفتیم که خانه کوچکی بود. شهیدثالث به محمد کنی (مدیر تدارکات) گفت آن لباس سوزن بان جوان را بیاور. لباس را پوشیدم. بعد گفت حالا راه برو. راه رفتم و دیدم شهیدثالث دارد لبخند می­زند. گفت: «خودشه.» هیچ بحث­ مالی هم نکردیم. من دوست داشتم باشم و پول گرفتن برای چنین کارهایی را با توجه به سابقه و تعریفی که از تئاتر و بازیگری داشتم درست نمی­دانستم.  ˜

به شهیدثالث گفتید تئاتر بازی می­کنید؟ 

بله. اصلاً آن زمان در تئاتر گرگان من تنها کارگردان بودم. کم­ کم دوستان دیگر آمدند. به او گفتم من بازیگری و کارگردانی می­کنم.  ˜

شهیدثالث در انتخاب­‌هایش سراغ بازیگران حرفه­‌ای یا آموزش­ دیده نمی­‌رفت. اشاره به این نکته دافعه­ای ایجاد نکرد؟ 

اصلاً تعریف­ هایی که من از شهیدثالث می­شنوم با تصویر خودم از او جور درنمی­آید. مثلاً جایی خواندم که تندخو بوده و عصبی و… من سهراب را بسیار مهربان دیدم. وقتی به بازیگر بودنم اشاره کردم گفت اگر در کار چیزی به ذهنت رسید بگو. گفت اگر پیشنهادی در زمینه بازی یا میزانسن داشتی بده. اگر خوب بود می­گویم خوب است و اگر بد بود می­گویم مزخرف است. ناراحت هم نشو. با همین صراحت و عین همین کلمه ها را گفت و من هم گفتم قبول.  ˜

محمدرضا صمیمی

پیشنهادی هم دادید؟ 

صحنه­ایی هست که سوزن بان وارد خانه می­‌شود و به زنش می­ گوید: «یکی رو فرستادن جای من. از کار، بیکار شدم.» بعد روی صندلی می­‌نشیند، زن از پای دار قالی بلند می­‌شود، سمت در می­‌آید، لای در را باز می­‌کند و من را می­‌بیند که نشسته­‌ام. میزانسن سهراب برای نشستن من چیز دیگری بود. قرار بود چمدان باشد و من کنارش نشسته باشم. به او گفتم می­خواهی من روی چمدان بنشینم و دست­هایم را لای پاها بگذارم و به در نگاه کنم؟ گفت امتحان می­‌کنیم. رفت در ویزور نگاه کرد و گفت عالی­ست. ولی نکته­‌ای که درباره بازیگران غیرحرفه­‌ای گفتی، آن زمان برای خودم هم مطرح بود. من کلاً سه روز کار داشتم ولی چند روز دیگر سر فیلمبرداری رفتم. دیدم شهیدثالث با آن پیرمرد سوزنبان که نقاش ساختمان بود و هیچ درکی از بازیگری نداشت، چه طور کار می­‌کرد. از پشت دوربین به او می­گفت سیگارت را دربیاور، حالا بگذار گوشه لبت، حالا روشنش کن، حالا این جمله را بگو. بعد از پایان ضبط که خیلی هم زمان برد از او پرسیدم خب چرا بازیگر نمی­‌آوری و چنین دشواری­‌ای به خودت می­‌دهی؟ عین جوابی که به من داد این بود: «بازیگران حرفه­‌ای فرم گرفته­‌اند. من کسی را می‌خواهم که مثل موم در دستم باشد.» آن زمان متوجه حرفش نشدم. بعدها در یکی از فیلم­‌های رضا فاضلی با ناصر ملک­‌مطیعی و پوری بنایی نقشی بازی کردم. دیدم رابطه بازیگر و کارگردان اصلاً عجیب است و متوجه حرف سهراب شدم. واقعاً مشاجره می­‌کردند و ملک­‌مطیعی کار خودش را می­‌کرد و فاضلی علناً می­گفت تهیه­‌کننده این را به من تحمیل کرده. ولی الان که طبیعت بی­‌جان را نگاه می­کنم، می­‌بینم بی­‌خبری پیرمرد از جمله‌هایی که می­گفت و سادگی­‌اش در بیان آن­ها به یکی از مشخصه­‌ها و شیرینی­‌های کار تبدیل شده و چقدر با سایر عناصر و دنیای فیلم هماهنگ است.  ˜

شهیدثالث یک اتفاق ساده را هم در بندر ترکمن ساخته بود. دلیل علاقه­‌اش به این فضا چه بود؟ 

نمی­‌دانم چطور آن­جا را پیدا کرده بود ولی خیلی دوستش داشت. می­گفت فضای مه­‌آلود و غریبی دارد و دلم می­‌خواهد باز هم این­جا فیلم بسازم. این را از خودش شنیدم. انگار با رخوت و سکون فیلم­‌هایش جور بود.  ˜

الان اگر بخواهید یک ویژگی شهیدثالث را در کار بگویید، روی چه نکته­‌ای دست می­گذارید؟ 

وسواس عجیبش. نه فقط در کارگردانی، اصلاً در مدیریت فیلم. یادم می­‌آید حدود ساعت دوازده شب در خانه نشسته بودم و داشتم پشت صحنه مرادبرقی را در تلویزیون تماشا می‌کردم. زنگ زدند. محمد کنی آمده بود جلوی در و گفت سهراب می­گوید الان بیایی بندر. گفتم ضبط داریم؟ گفت نه. گفتم فردا ساعت شش باید سر صحنه باشم تا سکانسی خارجی را بگیریم و من یک ساعت قبلش آن­جا خواهم بود. کنی گفت سهراب اصرار دارد الان بیایی. لباس پوشیدم و رفتیم. دیدم سهراب در اتاق کنار رختخواب خودش تشکی انداخته و وقتی من را دید گفت بیا همین­جا بخواب تا من خیالم راحت شود آن سکانس را فردا صبح می­‌گیریم، وگرنه خوابم نمی­‌برد!  ˜

درباره نقش سوزن بان جوان به شما چه گفت؟ 

تقریباً هر بار با هم تنها می­‌شدیم از نقش صحبت می­‌کرد. یعنی تا پایان ضبط آخرین پلان بازی‌ام درباره نقش با من حرف زد. می­‌گفت تو شخصیت منفی فیلم هستی. داری یک زندگی را به هم می­‌زنی. حتی درباره تک­ تک نگاه­‌هایم که الان باید چه­ کار کنی و این نگاهت چیست و معنایش در فیلم چه می­شود. یکی از دوستانی که فیلم را دیده بود همان زمان به من گفت راه رفتنت در فیلم فرق دارد. واقعاً هم وقتی لباس سوزنبان جوان را پوشیدم و چمدان را دست گرفتم، مدل راه رفتنم تغییر کرد. سهراب خیلی آدم عجیبی بود. اصلاً انگار مال این سرزمین نبود. رفتارش غریب بود. نمی­خواهم اغراق کنم. یادم هست شبی شام کم بود. من به سفریان گفتم نخور تا برویم بیرون غذا بخوریم. رفتیم همان کافه انتهای فیلم. سهراب و هوشنگ بهارلو (فیلم­بردار) هم آن­جا بودند و داشتند شام می­‌خوردند. سهراب از دیدن ما یکه خورد و پرسید چرا این­جایید؟ ماجرا را گفتم. خیلی ناراحت شد. گفت هیچوقت نروید جای دیگر غذا بخورید. هر چه کم دارید به من بگویید. برای­مان غذا سفارش داد و خودش نشست تا غذای­مان را بخوریم. گفتم شما بروید ما می­‌آییم. قبول نکرد و همین طور نشست و بعد دیدم می­خواهد خودش حساب کند که مبادا ما دست در جیب کنیم. آن نکته­ ها درباره تندخویی و عصبیتش فکر کنم به بعد از رفتن او مربوط است. چون یک بار هم از آقای نصیریان شنیدم که وقتی در آلمان با فرهاد آییش نمایشی اجرا می­‌کرده، شهیدثالث را دیده و او به نصیریان پیشنهاد بازی در فیلمی را داده بود. فیلم هرگز ساخته نشد ولی نصیریان هم می­گفت خیلی رفتارش عجیب بود. هر کسی را به دیدار نمی­‌پذیرفت. نگران و به آدم‌ها مشکوک بود. این­ها را که می­شنیدم باورم نمی­شد این همان شهیدثالثی­ست که با او کار کرده­‌ام. شاید اذیت شد. یا بهتر بگویم فهمیده نشد. طبیعت بی­‌جان را در هشت روز ساخت و دقیق به یاد دارم آن زمان روزنامه «آیندگان» ساخته شدن فیلمی در هشت روز را با طعنه اعلام کرد. ولی فیلم هنوز هم زنده و سرحال و موضوع بحث و نقد است.  ˜

البته ساخته شدن آن فیلم در هشت روز عجیب هم هست. یعنی الان که آن را می­بینیم واقعاً باورش راحت نیست. 

اصلاً کم نگذاشتند. این طور نبود که با عجله بگیرند. مرتضی ممیز که در تیتراژ فیلم هم جزو طراحان صحنه است، به همراه پرویز صیاد سر صحنه آمد. از سر کنجکاوی رفت از ویزور صحنه­ را نگاه کرد. به سهراب گفت این نمایی که داری خیلی لخت است. کاش یک درخت در صحنه باشد. سهراب خودش نگاه کرد و چیزی نگفت. ولی آن صحنه را نگرفت. فردایش دیدم کنی رفته کلی هماهنگ کرده و درخت بزرگی را بریده و با جرثقیل آورده که آن­جا بکارند. آن زمان برای فیلم­برداری اصلاً نمی­‌گذاشتند یک دیوار را رنگ کنید. ولی برای این فیلم چنین کارهایی هم کردند.  ˜

محمدرضا صمیمی

درباره نام فیلم و تغییر آن هم قصه­‌هایی هست. در جریان هستید که واقعیت دارند یا نه؟ 

بله. اسم فیلم «خاطرات یک مرد پیر» یا «خاطرات یک مرد خسته» بود. دقیق یادم نیست. سهراب از روز اول می­گفت من از این اسم راضی نیستم و هر کس نام خوبی پیشنهاد کند، به او جایزه می­‌دهم. یک روز داشتیم با تعدادی از عوامل قدم می­‌زدیم. هر کس نامی می­‌گفت. سهراب هم بلافاصله بعد از هر پیشنهاد می­گفت هندیه، بده، بی­‌ربطه… بهارلو گفت «طبیعت مرده». سهراب مکثی کرد و خودش گفت طبیعت بی­‌جان. کنی را صدا زد و گفت آقای کنی اعلام کنید نام فیلم شد طبیعت بی­‌جان. از یاد نمی­‌برم که حسابی سرحال شد.  ˜

خودتان فیلم را کی دیدید؟ 

من تهران بودم و دیدم سینما کاپری دارد آن را نمایش می­دهد. بلیت خریدم و به تماشایش رفتم.  ˜

شما آن زمان سن کمی داشتید و درک نکردن آن فیلم در آن سن اصلاً عجیب نیست. برای­تان سوأل نبود فیلمی که با آن همه زحمت ساخته شد، چرا این قدر با سایر فیلم­ها فرق دارد؟ 

زمان تماشای فیلم در سالن دیدم مخاطب با آن همراه شده است. ریتم فیلم کند بود و در سکانسی که من در حضور سوزن بان و زنش غذا می­ خوردم کمی تندتر می­ شد که خواسته سهراب بود. من به محض تعارف غذا آن را برمی­ داشتم و با ولع یک دل سیر می­خوردم و بعد به آن­ها می­ گفتم شما هم بخورید. در این سکانس یکی از تماشاگران فحش بدی به من داد که فلان­ فلان­ شده را ببین چه­ طور غذای این پیرمرد و پیرزن را می­خورد! من هم فحش خورده بودم و هم خوش­حال بودم که پیش­ بینی­‌های سهراب و تمهیدهایش در چنین فیلم متفاوتی روی تماشاگران تأثیر می­گذارد. ولی خودم سال­ها بعد درباره فیلم به نکته های جالبی رسیدم. من در گرگان چند نمایش از اکبر رادی را اجرا یا در آن­ها بازی کرده­‌ام. هر بار سعی کردم جمله­‌ای را حذف یا صحنه­‌ای را کوتاه کنم، دیدم امکان­‌پذیر نیست. با اینکه دنیای رادی متفاوت از شهیدثالث است اما همواره در این موقعیت­‌ها یاد او می­‌افتادم که نمی­‌شد دست به ترکیب فیلم­‌هایش زد. هنوز هم هر بار طبیعت بی­‌جان را نگاه می­‌کنم، هر چه می­‌اندیشم، می­‌بینیم حتی یک پلانش قابل‌ حذف نیست. بعدها دیدم نکته این­جاست که هر دو هنرمندی که نام بردم تحت تأثیر چخوف­اند و این خصلت آثار چخوف است. به نظرم شهیدثالث واقعاً قابل تکرار نیست. به حضورم در این فیلم بسیار افتخار می­کنم، به شناختن مردی مثل شهیدثالث، و خوش­حالم که طبیعت بی­ جان به جایگاهش در تاریخ سینمای ایران رسید.  ˜

من هم بسیار خوش­حالم که بازیگر طبیعت بی­ جان معلم کلاس چهارم ابتدایی من بوده. این از آن افتخارهای ناخواسته است. 

بله. دوباره به هم رسیدیم. (می­خندد.)

 

منبع: ماهنامه سینمایی فیلم- ، پوریا ذوالفقاری

لینک کوتاه

مطالب مرتبط

آخرین ها