سینماسینما، نگین کیانفر، جشنواره فیلم کن
یک روز پیش از شروع جشنواره به کن رسیدم. دلم نمیخواست روز اول جشنواره صرف جستجوی محل اقامت و پیدا کردن فضاهای متنوع محل برگزاری جشنواره شود، میخواستم پیشاپیش دل به دل شهر بدهم و با حال و هوای محیط آشنا شوم. قابل تصور بود که نوار ساحلی به سمت محل برگزاری جشنواره شلوغ باشد و مردم برای ورود به رستورانهای لب دریا یا جلوی دکههای بستنیفروشی در صف منتظر باشند اما تصور اینکه در شبهای پیش رو با چه ازدحامی قرار است مواجه شوم غیرممکن بود. سر شب حتی یک میز خالی در کافههای ساحلی یا رستورانهای بلوار کروازت دیده نمیشد و خانمها و آقایانی خوش لباس و آراسته محله را قرق کرده بودند.
رزرو بلیط از چند روز قبل آغاز شده بود و من به سختی موفق شده بودم چند تایی رزرو کنم. برای اولین حضور در جشنواره پایینترین مرتبه کارت برای من صادر شده بود، کارت زرد. هر چند من آن را طلایی میدیدم و همینکه میتوانم در جشنواره حضور پیدا کنم مفتخر بودم. کارت سفید و صورتی در سلسله مراتب کارتها بالاترین جایگاه مطبوعاتی را دارند که نماد حضور پیوسته و طولانی خبرنگار در جشنواره است. کارت صورتیها فرصت بیشتری برای تهیه بلیط داشتند و آنچه باقی میماند در روزهای بعد یا ساعاتی قبل از نمایش فیلمها نصیب ما میشد. آنها معمولا مراقب بودند کارتشان زیر لبه پیراهن و کیف و کتشان مخفی نشود.

فستیوال برای من با نسخه مرمت شده «هزارتوی پن» ساخته گییرمو دلتورو در بخش فیلمهای کلاسیک شروع شد. فیلم را همان سالها دو بار دیده بودم و چندان چشم انتظار تماشای سهبارهاش نبودم، اما همراهی با هزار تماشاگر مشتاق در سالن زیبای دُبوسی و حضور دِلتورو و باکِرو، بازیگر خردسال فیلم که حالا زنی جوان و دلربا شده بود به این تماشا طعم دیگری داد. همان شب بلیط مراسم افتتاحیه و فیلم فرانسوی «ونوس الکتریکی» هم نصیبم شد، نه مقابل هیئت داوران در سالن باشکوه لومیر بلکه مجددا در سالن دُبوسی و از روی پرده. برایم عجیب بود که رئیس هیئت داوران، پارک چان ووک مقابل هزاران تماشاگری که از صدها کشور مختلف در سالن حضور داشتند و بیشمار بینندهای که مراسم را از شبکههای تلویزیونی دنبال میکنند کلامی به انگلیسی صحبت نکرد و حرفهایش توسط مترجم همزمان تنها به زبان فرانسه ترجمه شد. همکارانش هاج و واج به اطراف نگاه میکردند و دِمی مور که قاعدتا حدس میزد دوربین رویش باشد ابایی نداشت که با میمیک صورتش نشان بدهد: ما که چیزی نفهمیدیم!
با دمی مور احساس آشنایی داشتم، شاید برای همین مفهموم حرکت چشمهایش را سریع خواندم. دستکم در یک فیلم به جایش حرف زده بودم، در فیلم «بابی» که به سفارش بنیاد فارابی در سال ۸۷ دوبله شد. با الایجا وود که جایزه نخل طلای افتخاری را به پیتر جکسون داد هم دوستی دورادوری داشتم، به یاد همنشینی در روزهای متوالی دوبله سه گانه «ارباب حلقهها» در شبکه دو تلویزیون. حس عجیبی بود که در طول جشنواره در مواجهه با کیت بلانشت و جان تراولتا و برخی دیگر هم تکرار شد: گویی من در دنیای خیالی خودم مخفیانه با آنها رفیق و صمیمی بودم چون کوچکترین حرکات صورتشان را میشناختم و لرزش صدایشان را در ذهنم ترجمه میکردم.
فیلم فرانسوی افتتاحیه، «ونوس الکتریکی» مایوسکننده از آب درآمد، طولانی و بینمک بود. خندههای اغراقآمیز و ذوقزدگی برخی تماشاگران در موقعیتهای کمدی پیش پا افتاده برایم عجیب بود، از آن خندهها که انگار پیشاپیش تصمیم گرفته بودند خوش بگذرانند. کارت صورتیها و حرفهایها که با روال جشنواره آشنا بودند انتخاب چنین فیلمی را برای افتتاحیه با استدلال حمایت جشنواره از سینمای فرانسه و کمک به فروش فیلم توجیه میکردند ولی آن دبدبه و کبکبه و افتتاحیه مبسوط و مجلل توقع فیلمی با معیارهای سینما به مثابه هنر در من ایجاد کرده بود تا راضی شدن به صنعت سینما.
از اینجا به بعد انتخاب فیلمها و برنامهها بستگی به عوامل زیادی داشت: ساعات و همزمانی نمایش، گستردگی مکانها، توصیههای هوشمندانه دوستان و البته شانس. با توجه به تنوع و حجم برنامههای متنوع میدانستم هر چقدر هم تلاش کنم فقط بخشی از آنچه میگذرد را میتوانم دنبال کنم و از بقیه اتفاقات هیجانانگیز بعدا خبردار میشوم.

«زندگی یک زن» از سینمای فرانسه با کارگردانی شارلین بورژوا – تاکه اولین فیلمی بود که در بخش مسابقه اصلی دیدم. فیلم قانعکنندهای بود، هرچند بعد از تماشای فیلم افتتاحیه با کمتر از آن هم قانع میشدم. فیلم زندگی خانم پزشک میانسالی را به تصویر میکشید که در کوران کار پر تنش بخش جراحی محورهای اصلی زندگیاش را بازنگری میکند: جاهطلبیهای حرفهای، خانواده و عشق. به خرده داستانهای با ظرافتش فکر کردم و تصویر واقعی و باورپذیری که از محیط کار ساخته بود، رابطه با مادرش و دل سپردن به دختر جوانی که پناهگاهش شد در دل پناهگاهی کوهستانی برای گمگشتگان. موقعیتهایی هم ساخت که پیاش را نگرفت و ظرفیتهایی که میتوانست گسترش بدهد و نداد، مانند ارتباط با شوهر. تاکید بر جزییات رابطه جنسی دو زن کمی توی ذوقم زد ولی بعد از دیدن تاکید مصرانه بر رابطه همجنسخواهانه مردان در چند فیلم دیگر بخش مسابقه مانند «مردی که دوست داشتم» و «گوی سیاه» نظرم عوض شد، آن را هم بخشیدم. با این حال بعد از دیدن فیلم «داستانهای موازی» ساخته اصغر فرهادی دوباره «زندگی یک زن» فکرم را مشغول کرد و بیشتر قدرش را دانستم.

این نکته به چشمم آمد که نقشهای اصلی دو فیلم فرانسوی در بخش مسابقه اصلی زنانی پا به سن گذاشته بودند. با اینکه در «داستانهای موازی» ویرجینی اِفیرا تا حد زیادی نگاهها را به سمت خود میکشید، اما به جذابیتی که پیشتر از او سراغ داشتم مانند «بندتا» در فیلم پل ورهوفن نرسید و کسالت و بیحوصلگی نقش نویسنده سالمند با بازی ایزابل هوپر کماکان بر فیلم سنگینی میکرد، ویژگی که در جلسه مطبوعاتی صبح روز بعد آشکارا با حضور پرطراوت او در تضاد بود. هوپر با نگاهی نافذ و حضوری سرزنده هفتاد سالگی را به سخره گرفت. یکی از مشکلات من با «داستانهای موازی» زمان است، زمانی که از دو ساعت و بیست دقیقه طول فیلم هم طولانیتر احساس میشود و رفت و برگشتهای مداوم که در خدمت پیچیدهسازی داستان به وجه تفاخر فیلمنامه و فیلم تبدیل میشود. جالب اینکه پیچیدگی که خصوصیت بارز این فیلم و آثار دیگری اصغر فرهادی است شاید توقع نابجایی در من ایجاد کرده بود که در صحبتهای فرهادی و انتخاب واژگانش در پاسخ به پرسشهای خبرنگاران هم پیاش میگشتم ولی آنجا نمودی نداشت.
مشکل دیگری هم با فیلم داشتم. به عنوان کسی که سالهای بسیاری را در استودیوهای ضبط صدا گذراندهام میدانم استودیوهای ضبط صدا و افکت معمولا در طبقات پایین یا در محیطی بسته و با درهای قطور ساخته میشوند و صدای محیطی کنترلشدهای دارند. استودیوی صدا با پنجرههای متعدد به بیرون منطقی نیست، چنانچه پردهها هم باز است و ما از ساختمان مقابل شاهد کار روزانه آنها و ضبط افکت فیلم هستیم. این نکته زمانی بیشتر توی ذوق میزند که در سکانسی میبینیم برای پیداکردن صدای مزاحم دستگاهی میآورند و لابلای درز دیوارها را چک میکنند اما در طول فیلم پنجرههای رو به خیابان را ندیده میگیرند.

سوای بخش حیرتانگیز فیلمهای کلاسیک که با نسخههای ترمیم شده آثاری چون «سمفونی پاستورال»، مجموعه فیلمهایی از آرداواز پلشیان، «دو زن» و مستندهای بسیار جذابی درباره تاریخ سینما چند بعد از ظهر سحرآمیز برایم ساخت، فیلمهای «سرزمین پدری» ساخته پاول پاولیکوفسکی و «بازدید» اثر وُلکر اِشلندورف برای من اوج لذت سینمایی در جشنواره بود. فیلمهای دیگری هم با ویژگیهای تصویری فوقالعاده مانند «گوی سیاه» بودند که شروع درخشانی داشتند، اما عدم انسجام و شلختگی روایت و زمان بیش از حد طولانی که آفت فیلمهای بسیاری در جشنواره بود لذت بصری قاببندیهای زیبا را به حاشیه برد و نماهای حیرتانگیز فیلم در خاطرم بدل به عکسهایی جداافتاده از فیلم شدند. «سرزمین پدری» بسیار موجز و چکیده بود و «بازدید» زمانی استاندارد داشت که در هر دو فیلم زمان در دل ریتم پویا و روایت قرص و نظاممند محو میشد. هر دو با پسزمینه جنگ بودند، یکی سیاه و سفید و دیگری رنگی، هر دو با شکوه و پر از جزییات مهم و به یادماندنی. «سرزمین پدری» را باید دوباره ببینم، چنان خیره بازی ساندرا هولر و زیباشناسی شگفتانگیز تصویر بودم که بدون شک جزییات بسیاری را در نوبت بعدی کشف خواهم کرد.

«بازدید» هم ارزش دوباره یا سه باره دیدن را دارد. قهرمان داستان یک خانه است و روایت در بازهای صد ساله میان سه نسل از ساکنان خانهای کنار دریاچه در رفتوآمد است. شخصیتهای متعددی در داستان دخیلاند اما انسجام فیلم از دست نمیرود و به زیادهگویی نمیافتد. فیلم با حرکت دوربین از لابلای درختان و بهشتی که جلوی چشمان ما پدیدار شده آغاز میشود. از اینجا به بعد آنچه میگذرد تصویری هنرمندانه و روایتی گیرا از تغییرات نظامهای سیاسی از دوران نازیها تا اشغال شوروی و سپس اتحاد دو آلمان و تاثیر این تحولات بر زندگی روزمره ساکنین خانه است. سرانجام با احضار تمام ساکنان خانه گویی کارگردان تاریخ را احضار میکند و وجدان ما را به پرسش میگیرد. «بازدید» هم همچون «طبل حلبی» اقتباس ادبی است، نه اثری در حد گونتر گراس، اما شاید برای لذت بیشتر پیش از تماشای دوباره فیلم کتابش را هم بخوانم، کتابی به همین نام، نوشته جنی ارپنبک.
با این دو فیلم سرمستم و میتوانم فیلمهای متوسط و بد هم ببینم. گلایهای ندارم. فرصت گشت و گذار در خیابانهای اطراف نیست و تقریبا تمام زمانم در سالنهای نمایش و محوطه برگزاری جشنواره میگذرد. با دوستان روی تراس پشتبام کاخ قهوه مینوشیم و از چند و چون فیلمها حرف میزنیم. برخی به طرفداری از فیلمساز محبوبشان متعصب و دو آتشهاند و برخی هوشمندانه سکوت میکنند. میگویند این دومین سال است که نوشیدنیهای الکلی از مراسم پذیرایی حذف شده، اگر دلیلش ازدحام جمعیت و بدمستی برخی نباشد، احتمالا صرفهجویی در هزینه برگزاری جشنواره است. چون این اولین سالی است که ضیافت ناهار شهردار همراه با هیئت داوران و خبرنگاران هم برگزار نمیشود.
یک روز هم از غرفه فلسطینیها سر درآوردم، موسیقی عربی از بلندگو پخش میشد و چای و خرما میدادند. فضای نسبتا شادی بود و سینماگران فلسطینی با هدف جذب سرمایه پروژههایشان را مقابل نمایندگان شبکههای تلویزیونی، پخشکنندگان فیلم و سرمایهگذاران معرفی میکردند. علیرغم فضای مفرح موضوع بیشتر پروژهها کشف اجساد گمشده بود.

سالن با شکوه لومیر را با فیلمی از آرتور هراری با عنوان «ناشناخته» تجربه کردم. حیف که بیشتر دوام نیاوردم و بعد از چهل و پنج دقیقه از سالن بیرون آمدم و خودم را از تماشای یکساعت و نیم دیگرش خلاص کردم. اینجا بود که فهمیدم چرا صندلیهای کنار راهرو سرقفلی دارد. تیلدا سوئینتون در جلسه گفتوگویی که در سالن بونوئل برگزار شد گفت: «من به همه توصیه میکنم سخت نگیرید و همه جور فیلمی ببینید. سینما شامل همه جور فیلمی میشود.» موافق نیستم، آنهم وقتی شانس انتخاب داریم.
فیلم «مولَن» ساخته لازلو نِمِش را هم نپسندیدم. طولانی و کسالتآور بود. نِمِش را با خودش مقایسه کردم و مایوس شدم. یادم آمد در فیلم «پسر سائول» هر بار که خواستم از شدت رنج فیلم را نیمهکاره رها کنم سائول با نگاهش من را سر جایم نشاند، انگار به من میگفت: من دارم تنها نقطه اتصالم با انسانیت را ترمیم میکنم، کمکم کن! اگر آن روند به سمت تعالی بود اینجا نِمِش با نمایش طولانی جزییات شکنجه و خون و خرد شدن استخوانها مسیر برعکس رفت.

از تماشای «فیورد» مونجیو هم لذت بردم و جسارتش از پرداختن به موضوعی لب مرز و پیشبرد ظریف داستان چون گامهای معلق لکلک را تحسین کردم. در طول تماشای فیلم مدام از یک کفه ترازو به کفه دیگر در غلطیدم و در قضاوتم شک میکردم، اما او هم در مقایسه با خودش چیزهایی کم داشت، آن ویژگی بصری و سکانسی جادویی از جنس «چهار ماه و سه هفته و دو روز».
از خیر آلمادوار هم گذشته بودم. مدتهاست که دیگر دنبالش نمیکنم ولی به پیشنهاد دوستان متقاعد شدم که هر چه باشد پدرو آلمادوار است و نمایش فیلمی از او روی پرده بزرگ سالن دُبوسی را به هر حال نباید از دست داد. باید به شهود خودم بیشتر اعتماد میکردم. شروع و قصه تو درتوی جالبی داشت اما احساس کردم در دالانی گرفتار شدم که رهایی ندارم. از نیمه فیلم به بعد تنها بر رنگهای درخشان و دکور و صحنهپردازی متمرکز شدم. فیلم «ببر کاغذی» هم چنگی به دل نزد. چیزی بیش از یک فیلم ژانری آمریکایی با همه عناصر قابل پیشبینی نبود، نفهمیدم هیئت انتخاب با چه معیاری این فیلم را در ویترین کن گنجانده بود. اما لطفش به این بود که آخر شب دیدم و فرصت چندانی بابتش نسوخت.
چشم انتظار تماشای فیلم مستند «تمرینهایی برای یک انقلاب» ساخته پگاه آهنگرانی بودم. اما از اینکه بخشهای مفصلی از چند فیلم قبلیاش در این فیلم تکرار شده بود جا خوردم: داستان پدرش، بخشی از عکسهای فیلم «سعی میکنم فراموش کنم» و حتی فیلم اخیرش که در آن به ماجراهای سال ۸۸ میپرداخت. شخصیتهایی کمرنگ و پررنگ شده بودند ولی جوهره و ساختار همان بود، تنها گزارشی از وقایع دی ماه گذشته، جنگ و شوهر و فرزند هم در انتها اضافه شده بود. اینکار یادآور کتابسازیهای رایج است. برخی نویسندگان مجموعهای از مقالاتشان را به صورت کتاب منتشر میکند و هر از چند گاه با اضافه کردن چند مقاله به قبلیها همه را در قالب کتابی نو دوباره منتشر میکنند. شناخته شدهترین فیلم مستند ایرانی از این دست که با آرشیو خانوادگی و بر پایه روایت شخصی ساخته شده فیلم تحسین شده «رادیوگرافی یک خانواده» اثر فیروزه خسروانی است. اما آن فیلم علاوه بر کیفیتهای دیگر مدیون جسارت کارگردان در خودافشاگری و به پرسش کشیدن مادرش است، حتی اگر در روایت دو قطبی شده جزییاتی را از دست بدهیم. درحالیکه آهنگرانی در فیلمش از پدر و مادر و آرمانهایشان تنها تجلیل میکند.
همچنین گفتار متن یک لایه با جملههایی ساده و کوتاه، شاید در فیلمهای کوتاه قبلیاش کیفیتی بازیگوشانه داشت اما در فیلمی ۹۵ دقیقهای، این جملات منقطع به مرور تمام نقطهچینها را پر میکند و به امری مکانیکی و تکراری بدل میشود. خلاقانهترین اثری که از این گونه فیلمها به یاد دارم، فیلم «روزی که من ناپدید شدم» ساخته آتوسا بنده غیاثآبادی است که سال ۲۰۱۱ در فستیوال روتردام به نمایش درآمد. جملات سهل و کوتاه در آن فیلم از ساحت داستانگویی و یا گزارش اتفاقات روز فراتر میرفت، کیفیتی استعاری پیدا میکرد وهمچون تصویر چند لایه فیلم کارکردی چند وجهی و بینارشتهای داشت.

در طول جشنواره چند بار با خودم گفتم: اینهمه بدو بدو برای چیست؟ این فیلمها را که بعدا هم سر صبر میدیدم. اما حال و هوای پرشور جشنواره، آشناییهای تازه، دیدار دوباره دوستانی که از دور و نزدیک خود را به این ضیافت رسانده بودند و شوق تماشای دستهجمعی آثار فیلمسازان محبوب انرژی مضاعفی میداد. یکی از آن روزهای خوبم روز تماشای فیلم «مینوتار» ساخته آندری زِویاگنیتسف بود. زمان دو ساعت و بیست دقیقه فیلم را پیشاپیش برای خودم توجیه کرده بودم و برای روند آرام و باحوصله داستان آمادگی داشتم. بر خلاف انتظارم اشارهها ساده و مستقیم و ترتیب وقایع قابل پیشبینی بود و مدام من را به یاد فیلم «بیوفا» ساخته ادرین لین با بازی ریچارد گر و دایان لین میانداخت. پی قابهای شکوهمند «لویاتان» یا «تبعید» میگشتم که از آن هم خبری نبود. ولی برایم اهمیتی نداشت، فکر میکنم با همه این اوصاف از تماشای فیلم لذت بردم، فضای خانه هویت داشت و سرد و گرمی رابطه زن و مرد را دوست داشتم. پس کماکان او را دنبال میکنم. شاید من هم متعصب شدهام.
بعد از فیلم از کاخ خارج شدم تا به محل اقامتم برگردم و پیش از نمایش شب استراحت کنم. طبق معمول بلوار کروازِت بند آمده بود. خیل دختران جوان با کفشهای پاشنهبلند و لباسهای براق و ماکسی گالا که اطراف کاخ جشنواره برای عکاسها پز گرفته بودند و بلاگرهایی که برای تبلیغ در اینستاگرام و تیک تاک دست و پا میزدند خیابان را بند آورده بود. لابهلا پلیس مسلح هم ایستاده بود و جمعیت را زیر چشم داشت. از مهلکه بیرون زدم و خودم را به خانه رساندم. اما شب که برمیگشتم ازدحام دامنه گسترهتری پیدا کرده بود. همه جا شلوغ بود، کوچکترین کافهها در پسکوچهها هم غلغله بود. در خیابان آنتیب که به موازات بلوار کاخ جشنواره است به سختی میشد راه رفت. از لابلای جمعیت با عجله یکی یکی رد میشدم که سر پیچ کوچهای که مقابل کاخ میرسید سینه به سینه کوین اسپیسی شدم. در یک لحظه هر دو به چپ و به راست رفتیم. هل شدم. با چشمهای گردشده گفتم: «کوین اسپیسی؟ سلام آقا!»
گفت: «سلام خانم!»
لبخندی زد و با دو سه نفری که همراهش بودند به راهش ادامه داد. قیافهاش عوض شده بود. موهایش قهوهای روشن و صورتش پفکرده بود، اما برای من همان فرانسیس آندروود سریال «خانه پوشالی» بود. وقتی از من دور شد هنوز همانجا سر کوچه ایستاده بودم. فکر کردم یک موقعی چقدر با هم صمیمی بودیم. در طول شش فصل دوبله کلر آندروود بارها کنار پنجره با هم در سکوت نیمهشب سیگار کشیده بودیم.
با خودم گفتم: «چه روز خوبی بود!»
روزهای آخر جشنواره دوباره انرژی گرفته بودم و دلم نمیخواست تمام شود. یکی از آخرین شبها هم کلی با فیلم «دوبار زندگی، سهبار مرگ» کریم لک زاده خندیدم. نه از آن خندههای الکی نمایشی، واقعا بامزه بود. تماشاگران غربی شاید فضاسازی فیلم را کاملا سورئال تصور کنند یا دنیای پر تناقض و هپروتی فیلم را در سینمای ابزورد تعریف کنند ولی ایران امروز و واقعیتهای روزمرهاش چندان از ناکجاآباد فیلم دور نیست. کاش نیمه دوم هم به خوبی نیمه اول درمیآمد و پایان قرصتری داشت. کنجکاو کارهای بعدیاش میمانم.
در راه برگشت در فرودگاه نیس فکر کردم سه چهار فیلم خوب در این جشنواره دیدهام، دو سه فیلم متوسط و بسیار فیلمهای بدی که برخی را نیمهکاره رها کردم. «مینوتار»، «ملاقات»، «فیورد»، «سرزمین پدری» و «بازدید» را حتما دوباره تماشا خواهم کرد، اما بعید میدانم هیچکدام به جعبه کمکهای اولیهام راه پیدا کنند. جعبهای لبالب از شاهکارها که در همه حال برای من همچون درماناند.
با آنها عهد دیگری دارم، در شادی و غم، و در خوشی و ناخوشی.