تاریخ انتشار:۱۳۹۶/۰۲/۰۸ - ۱۳:۵۶ تعداد نظرات: ۰ نظر کد خبر : 53254

مهناز عظیمیسینماسینما، مهناز عظیمی:

میفونه: آخرین سامورایی که در بخش مستند زیرذره بین جشنواره ۳۵ ام به نمایش در آمد اثر استیون اوکازاکی به یکی از بهترین بازیگران سینمای ژاپن بعد از جنگ « توشیرو میفونه» می پردازد که مهم ترین آثارش همچون: راشامون، هفت سامورایی ، ریش قرمز و یوجیمبو در همکاری با یکی از بهترین فیلمسازان سینمای ژاپن آکیرو کوروساوا شکل گرفته است. در واقع این فیلم به داستان زندگی یوشیرو میفونه می پردازد، او در کودکی در خانواده ای متولد می شود که پدرش عکاس است او در دوران مدرسه با فوت و فن رزم آشنا می شود و زمان جنگ مثل تمام جوانان ژاپنی  به جنگ فرستاده می شود. پسرش می گوید که میفونه در جنگ مجبور بوده به سربازان نوجوانی که هنوز به سن قانونی نرسیده بودند آموزش بدهد و آنها را برای مرگ آماده کند. او در ادامه از ماجرای ورود پدرش به سینما صرفا به عنوان شغلی که بعد از جنگ می توانست منبع درآمدی برای او باشد می پردازد و اینکه بالاخره کوروساوا او را به عنوان بازیگر کشف می کند. فیلم با بازیگران و عوامل سینمایی که از نزدیک با میفونه همکاری می کردند همچون ماچیکو کیو بازیگر زن نقش مقابلش در «راشامون» و دیگر همبازیانش به صحبت می نشیند و آنها از جنس بازی زیبای او درفیلم ها،  رزمایش و بیان روحیه ی سامورایی و همچنین خلق موقیعت های پر کشش و حتی کمدی او می پردازند، اما از یک زمانی به بعد کوروساوا سینمای سامورایی را کنار می گذارد و رابطه ی کاریش با میفونه  بهترین بازیگر این جنس فیلم های او  فراموش می شود. هر چند که میفونه دیگر انقدر شهرت و ثروت داشته که بتواند استودیوی خودش را راه اندازی کند و برای کسب در آمد تن به ساخت سریال های تلویزیونی بدهد اما همه ی اطرافیان میفونه معتقدند جدایی او از کوروساوا دوران طلایی هر دوی آنها را خاموش کرد. در تشییع جنازه ی میفونه کوروساوا نامه ای می فرستند که در آن نوشته او بهترین دوست و همکارش در تمام سال های کاریش بوده است و کوروساوا نیز کمتر از یکسال بعد از میفونه از دنیا می رود. دیدن این مستند را به همه ی دوستداران سینمای  کوروساوا توصیه می کنم تا تاثیری که این سینما و بازی های فوق العاده بازیگر آن  توشیرو میفونه روی سینمای وسترن هالیوود گذاشته است را ببینند و تحلیل فیلمسازان برتری همچون استیون اسپیلبرگ و مارتین اسکورسیزی نسبت به  فیلم ها را از زبان خودشان بشنوند.

 

کارآموز اثر  بو جونفنگ از کشور سنگاپور که یکی از تاثیرگذارترین فیلم های جشنواره ی امسال بود. به ماجرای پسری می پردازد که دو سال در ارتش خدمت کرده و اکنون کاری در زندان دولتی پیدا کرده است. او که با خواهر خود زندگی می کند و پدرش در نوجوانی به جرم قتل محکوم به اعدام می شود، اکنون مجری اعدامِ  پدر خودش را در زندان میابد، ماموری که در شرف بازنشستگی ست و حالا برای خودش به دنبال دستیاری می گردد تا چم و خم کارش (نحوه ی صحیح اعدام کردن محکومین) را به او اموزش دهد. و چه کسی بهتر از اِیمان زندانبان ۲۸ ساله ای که گویی بخشی از خشونت حاصل از خاطره ی اعدام پدرش را با روح خود به همراه دارد. این فیلم بدون آنکه شعار بدهد و یا درگیر مسائل سیاسی باشد زندگی انسان هایی را به تصویر می کشد که به تنهایی می تواند بهترین و رساترین مانیفیست ضد قانون اعدام مجرمین  در دنیا باشد. به شخصه از فیلم بسیار لذت بردم . هر چند که پایان ناگهانی و رها شده ی آن را دوست نداشتم.

 

فارغ التحصیلی اثر کریستین مونجیو از کشور رومانی که در بخش نمایش های ویژه روی پرده رفت. به داستان پزشکی می پردازد که تنها هدفش در زندگی فارغ التحصیلی دخترش با نمره ای عالی ست که بتواند از بورس تحصیلی انگلستان استفاده کند و با خارج کردن او از کشور بتواند آینده ای مطلوب برایش بسازد. فیلم که با ماجرای تلخ تجاوز به دختر(لیزا) در فضای ناامن و محیط نامطلوب زندگی او آغاز می شود مخاطب را با استرس ها و دلهره های پدر برای گذراندن آزمون نهایی دخترش همراه می کند تا جایی که پزشک معتمد و متشخص شهر  به خاطر زندگی و آینده ی بهتر برای دخترش مجبور به زیر پا گذاشتن ارزش های اخلاقی  می شود. او باید دخترش را وادار به تقلب کند تا بتواند نمره ی حدنصاب را در امتحان نهایی بیاورد اما دخترش لیزا تصمیم دیگری می گیرد. ماراتن ازمون نهایی برای او با پرده برداری از زندگی پدر و رابطه ی نامشروع او با معلم جوانش و برملا شدن زندگی خانوادگی تصنعی و نامطلوبی که صرفا به خاطر لیزا ادامه یافته و عملا مدت هاست که رابطه او با مادرش به جدایی و ناکامی ختم شده  همراه می شود و در نهایت دختر در جشن فارغ التحصیلی اش ماندن در کشور و زندگی با پسری که دوستش دارد را انتخاب می کند.  هر چند که مخاطب می داند این پسر نیز بزدل تر از آن است که بتواند از او در مقابل بحران زندگی همچون واقعه ی تجاوزش  بایستد و دفاع کند.

 

پسا تصویر اثر آندره وایدا  فقید از کشور لهستان فیلمی دیگر در بخش نمایش های ویژه بزرگان سینما ست که به زندگی استاد نقاشی می پردازد که در گذشته تفکرات مارکسیستی داشته و جنگ به او آسیب عمیقی زده و از یک دست و یک پا در جهت مخالف معلول شده است. اما حالا دیگر به اعتقادات گذشته خود  باور ندارد و  به جهان متفاوت پیش رویش  فراتر از مرزها و جغرافیا و ایدوئولوژی ها باور دارد.  او استاد و هنرمند بزرگی ست که نسبت به تصویر و رنگ و فرم در نقاشی جهان بینی ویژه ای دارد.  اعتقاد دارد یک هنرمند با هر اثر هنری که از خود خلق می کند به تجربه ای نوین و متفاوت دست می زند و هیچ اثر هنری به هیچ اثر هنری دیگری نباید شبیه باشد حتی به آثار خود هنرمند چه برسد به آنکه بخواهد از ایدئولوژی خاصی پیروی کند. او نسبت به نور و انعکاس رنگ ها در چشم انسان و دید انها نسبت به تصاویر ایده ای نو و متفاوت دارد و در کلاس های دانشگاه برای دانشجویان شیفته و مشتاقش از راز نقاشی های مشاهیری همچون ونگوگ پرده می دارد و اینکه انها با چه دیدی طبیعت را به تماشا می نشستند.

وایدا در این فیلم نشان می دهد که هنرمندی می تواند تا چه اندازه از زمانه اش جلوتر باشد و همین می شود که قدرت حاکم با ایدئولوژی رادیکال و محدودش همچون کمونیزم او را تحمل نمی کند و دست به نابودی او می زند. آنها تمام آثار او را از بین می برند، از نقاشی هایش تا نمایشگاه هایی که محل رفت و آمد کاراموزان و شیفتگان هنر مدرن او ست و حتی دیوار  یک کافه ای که اثر برجسته ای از نقاشی او  رویش حک شده و انها تخریبش می کنند. استاد در مانده و  بدون کار سال های اخر عمر خود را با تنها دخترش در فقر و گرسنگی سر می کند و در پایان دختر نوجوان نخست جنازه ی مادرش و در نهایت جسد پدرش را تدفین می کند.

 «فرانتز» اثر نویسنده و کارگردان فرانسوی فرانسوا ازون نیز در بخش نمایش های ویژه به نمایش درآمد که از بهترین فیلم های ضد جنگی ست که در سال های اخیر ساخته شده است. این فیلم که نیمه ی ابتدایی آن در یکی از شهرهای آلمان می گذرد، به زندگی دختر جوانی «آنا» می پردازد که نامزدش «فرانتز» را در جنگ اخیر از دست داده و هر صبح سر مزار او در قبرستان می رود، نفرت مردم شهرش از فرانسوی های دشمن بی حد و مرز است اما روزی یک فرانسوی غریبه (ادریان) پیدا می شود که هر روز با دست گلی سر قبر فرانتز می رود.دختر کنجکاو می شود تا مرد فرانسوی را ببیند اما آدریان هنگامی که به مطب دکتر (پدر فرانتز) می رود با برخورد شدید او به خاطر فرانسوی بودنش مواجه می شود. آنا و مادر فرانتز از فرانسوی دعوت می کنند که به منزلشان بیاید و او با معرفی خود به عنوان دوست فرانتز تمامی خاطرات او را از نو برای خانواده زنده می کند. احساسات این خانواده نسبت به این مرد که حالا نه دشمن بلکه دوست فرانتز به حساب می آید به حدی ست که ظرف مدت کوتاهی فرانسوی  بودن او را از یاد می برند. شهری از این بابت نگران می شود و پدر فرانتز به عنوان یکی از مردانی که فرزندش را در جنگ از دست داده در جمع دوستانش که انها نیز زخمی از فرانسه و جنگ به دل دارند اعلام می کند که دیگر باید بپذیرند مسبب مرگ فرزندانشان کسی جز خودشان نبوده است. بودن آدریان در شهر آنا را بیش از هر کسی به خود مجذوب می کند. اما آدریان که از هر کسی بیشتر شبیه فرانتز است  بالاخره روزی  به آنا می گوید که  قاتل ناخواسته ی نامزد محبوبش در جنگ است و برای این به شهر آمده تا از خانواده ی او طلب بخشش کند.

بی شک فرانسوا ازون با درایت هر چه تمام تر مضمون دراماتیک و پرکششی را برای اعلام موضع خود نسبت به نفرت از جنگ و صلح بشری انتخاب کرده است. او تعمدا همه ی سکانس های مربوط به شهر آلمان را سیاه و سفید کرده تا نفرت این شهر و تیره گی حاصل از جنگ را به خوبی به مخاطب القا کند. قاب ها با برش های متنوع از حال به گذشته و با یاداوری خاطرات فرانتز تغییر رنگ می دهد و لحظاتی از احساس و صلح و دوستی سرشارند.  آدریان فرانسوی آنقدر چهره ی معصومی دارد و از شدت پشیمانی  به حدی دچار از هم گسیختگی و پریشانی اعصاب است که مهم ترین عنصر اخلاقی غالب در فیلم یعنی «بخشش» را میان آنا، پدر و مادر فرانتز و مردم شهر  به چالش می کشد.

فرانتز پیش از نمایش اش در جشنواره بین الملی فجر ، در جشنواره های دیگری همچون سزار و لومیر فرانسه، جشنواره فیلم لندن و جشنواره ونیز نامزد و برنده جوایز متعددی همچون بهترین فیلم شده است . دیدن آن را به همه ی مخاطبان جدی سینما توصیه می کنم.

 

لینک کوتاه

مطالب مرتبط

آخرین ها