سینماسینما، شادی حاجیمشهدی
«اودیسه» نولان شاید باشکوهترین تصویر سینمایی از سفر اودیسئوس باشد؛ فیلمی که دریاها، هیولاها، خدایان و جهان اساطیری هومر را با قدرت تکنیکی خیرهکننده به پرده بزرگ میآورد. اما پرسش اصلی اینجاست: آیا نولان توانسته در میان این همه شکوه و عظمت، به انسانِ پشت اسطوره نزدیک شود؟ به قهرمانی که فراتر از پیروزیها، مردی خسته، تنها و زخمی از جنگ است؟
شاید مهمترین پرسشی که فیلم کمتر به آن نزدیک میشود این باشد: اودیسئوس پس از تجربه این همه سفر و عبور از خوانهای دشوار، در نهایت چه چیزی را از دست داده و به چه انسانی تبدیل شده است؟ قهرمان هومر صرفاً مردی نیست که بر نیروهای اهریمنی پیروز میشود؛ او انسانی است که باید برای عبور از چالش ها با گذشته، زخمهای روحی و بهای انتخابهایش روبهرو شود. ارزش حقیقی «اودیسه» نه در شکست دادن هیولاها، بلکه در روایت دگردیسی مردی است که به خانه بازمیگردد، اما دیگر هرگز همان انسان سابق نیست.

«اودیسه» بدون شک از نظر بصری اثری خیرهکننده است؛ نماهای گسترده از دریا، طبیعت، نبردها و جهان اساطیری هومر نشان میدهد چرا نولان این فیلم را در بزرگترین قالب ممکن ساخته است. با این حال، انتخاب مکرر میزانسنهای بسته، کلوزآپهای فراوان، عمق میدان محدود و نورپردازی کمکنتراست باعث میشود فیلم در بسیاری از لحظات از ظرفیت کامل این فرمت عظیم بهره نبرد.
بهعنوان یکی از طرفداران کریستوفر نولان، «اودیسه» را همزمان با اکران جهانی و به توصیه کارگردان، در سالن آیمکس تماشا کردم؛ تجربهای که با وجود شکوه بصری، کمی ناامیدکننده بود.
گویی نولان از بزرگترین ابزار تصویری سینما برای ثبت لحظههایی بسیار شخصی استفاده کرده است؛ تصمیمی که در برخی سکانسها فاصلهای میان انتظار مخاطب از یک تجربه تمامعیار آیمکس و آنچه روی پرده میبیند ایجاد میکند.
به نظر میرسد «اودیسه» نیز از تأثیر جریان موسوم به «وُک» در هالیوود بینصیب نمانده است. با وجود آنکه نولان در تمام مراحل تولید، تمرکز خود را بر خلق یک حماسه اسطورهای با فناوری آیمکس گذاشته، انتخاب برخی بازیگران نشان میدهد تهیهکنندگان فیلم نیز، همسو با سیاست رایج بسیاری از استودیوهای هالیوود، بر افزایش تنوع و بازنمایی اجتماعی تأکید داشتهاند؛ از جمله انتخاب لوپیتا نیونگو رنگین پوست برای نقش هلن تروا و الیوت پیج، بازیگر تراجنسیتی، برای نقش سینون.
نولان در بازآفرینی جهان هومر، خطر بزرگی را پذیرفته است: تبدیل کردن سفری فلسفی درباره هویت، سرنوشت، رنج و بازگشت به خانه، به یک تجربه اکشن عظیم هالیوودی. «اودیسه» بدون شک چشمها را خیره میکند، اما شاید این بار به لایههای عمیقتر اساطیری و درونی اثر اصلی نزدیک نمیشود.
در واقع، «اودیسه» نولان بیش از آنکه شیفته رنج اودیسئوس باشد، مجذوب سفر اوست. فیلم عظمت ماجراها را به تصویر میکشد، اما کمتر به تنهایی، پشیمانی، تردیدها و زخمهای روانی قهرمان نزدیک میشود. گاهی فیلم به «ماجراجویی عظیمی برای خودِ عظمت»، تبدیل میشود؛ سفری که شکوه بیرونی آن بر معنای انسانی و درونی آن سایه میاندازد.
حتی میتوان گفت «اودیسه» در اصل پاسخی انتقادی به «ایلیاد» است. اگر «ایلیاد» شکوه جنگ و قهرمانی در میدان نبرد را روایت میکند، «اودیسه» از جهان پس از جنگ سخن میگوید: پس از پایان نبردها چه باقی میماند؟ سرزمینهایی ویران، انسانهایی ازدسترفته و سربازانی که سالها در حسرت بازگشت به خانه و آغوش خانواده سوختهاند.
شخصیتهایی مانند اودیسئوس، تلهماکوس و دیگر همراهان او، گاهی بیش از آنکه موجوداتی زنده و پیچیده باشند، در خدمت عظمت بصری و پیشبرد روایت حماسی قرار میگیرند. تماشاگر به جای آنکه عمیقاً با آنها همدلی کند، بیشتر شاهد یک ماجراجویی باشکوه است. به بیان دیگر، فیلم از نظر مقیاس عظیم است، اما از نظر عاطفی فاصلهای میان مخاطب و شخصیتها ایجاد میکند.
مهمترین دلیل این مسئله، به گمان نگارنده، این است که شخصیتپردازی در سایه حماسه گم شده است. نولان با وجود حضور بازیگران قدرتمند و متعدد، به دلیل تعدد ماجراها، تغییر سریع موقعیتها و استفاده فراوان از فلاشبک، فرصت کافی برای رشد برخی شخصیتها ایجاد نمیکند.
گاهی احساس میشود «اودیسه» مجموعهای از چند فیلم مختلف است که در قالب یک اثر بزرگ کنار هم قرار گرفتهاند؛ موضوعی که سرمایهگذاری احساسی روی شخصیتها را دشوار میکند.
به بیان بهتر، آیمکس همانقدر که برای نمایش مناظر عظیم، نبردها، گستره دریا و سفرهای حماسی فوقالعاده عمل میکند، میتواند تجربهای دوگانه رقم بزند؛ زیرا گاهی شکوه بیش از حد تصاویر، به جای نزدیکتر کردن مخاطب به شخصیتها، فاصلهای میان او و جهان درونی آنها ایجاد میکند و همدلی عاطفی با قهرمانان را به حاشیه میراند.
با این وجود، چالش اصلی «اودیسه» فقط نمایش هیولاها، خدایان و نبردهای عظیم نیست؛ بلکه نمایش انسانی است که پشت این همه حماسه ایستاده؛ مردی خسته که شاید در سکوت از خودش میپرسد: «برای چه؟»
«اودیسئوس» با بازی مت دیمون، یکی از برجستهترین رهبران یونانیان در جنگ تروا، در مسیر بازگشت طولانی خود به ایتاکا با مجموعهای از آزمونها، وسوسهها و انتخابهای دشوار روبهرو میشود؛ سفری که فقط یک ماجراجویی بیرونی نیست، بلکه سفری درونی برای شناخت خویشتن است.
در فیلم جدید نولان، اسطوره در برابر نمایش قرار میگیرد. نولان در خلق جهانی سرشار از خدایان، هیولاها، نبردها و مناظر عظیم، توانایی بینظیر خود را در ساخت سینمایی بزرگمقیاس نشان میدهد؛ اما روح «اودیسه» فقط در عظمت جهان بیرونی آن نیست. قلب این داستان در لحظههای سکوت، تردید، فقدان و تنهایی یک انسان قرار دارد.
بزرگترین نقطه ضعف فیلم، از نظر نگارنده، موسیقی آن است؛ موسیقی که بیش از حد بر ریتمهای سنگین، صدای باس و سازهای کوبهای برای ایجاد حس عظمت و حرکت تکیه میکند و گاهی به جای عمیقتر کردن احساسات شخصیتها، تنها شدت صحنهها را افزایش میدهد. در نتیجه، سکوت، اندوه و تردیدهای درونی اودیسئوس کمتر مجال بروز پیدا میکنند.
در مقایسه با موسیقی فیلمهایی مانند «Interstellar» یا «Oppenheimer» که دارای تمهای ملودیک بسیار ماندگار و قابلتشخیص بودند، موسیقی «اودیسه» بیشتر در خدمت تجربه لحظهای فیلم و عظمت تصاویر قرار دارد تا اینکه بتواند مستقل از فیلم نیز همان تأثیر احساسی را ایجاد کند. در سکانس های مربوط به تعقیب و گریز از دست هیولاها و همچنین در نماهای فلاش بک جنگ ترووآ، گاهی این ضرب آهنگ افزایشی، کوبنده و طولانی ، آزار دهنده می شود، به ویژه اگر فیلم را با صدای قوی و کالیبره مخصوص به سینمای آی مکس تماشا کنید.

یکی از مهمترین پرسشها در خوانشهای مختلف «اودیسه» این است که اگر از لایه اسطورهای و ماجراجویانه فاصله بگیریم، آیا داستان هومر فقط درباره بازگشت یک قهرمان پیروز است؟ یا روایت انسانی است که پس از یک جنگ بزرگ، باید با پیامدهای آن روبهرو شود؟
اودیسئوس، پس از جنگ تروا از سرزمینهایی عبور میکند که در آنها با مفاهیم مختلف انسانی روبهرو میشود: فراموشی و از دست دادن هدف در سرزمین لوتوسخواران، خشونت بیقانون در مواجهه با پولیفموس (غول یکچشم)، فریب و جادو در سرزمین سرسی، خشم خدایان و نیروهای طبیعت در برخورد با بادهای آئولوس، اسکیلا و کاریبدیس، و وسوسههای مرگبار در آواز سیرنها و وعده جاودانگی کالیپسو.
در این مسیر، همراهانش یکی پس از دیگری از دست میروند و اودیسئوس ناچار میشود نه فقط با هیولاها و خدایان، بلکه با غرور، ترس، وسوسه و محدودیتهای انسانی خودش مبارزه کند.
اما بزرگترین آزمون او پس از رسیدن به ایتاکا آغاز میشود؛ جایی که باید خانه، هویت و جایگاه ازدسترفتهاش را بازپس گیرد و در برابر خواستگارانی بایستد که سالها قصر او را اشغال کردهاند. آن هاتاوی در نقش پنهلوپه، همسر اودیسئوس و ملکه ایتاکا، حضوری قابلتوجه دارد؛ زنی که در تمام این سالها، با وجود فشار و تهدید خواستگاران، با هوشمندی و صبر از ازدواج دوباره سر باز میزند و به نمادی از وفاداری، خرد و استقامت تبدیل میشود. پنهلوپه نه فقط منتظر بازگشت همسرش، بلکه نگهبان خانه، هویت و خاطره مردی است که باور دارد روزی بازخواهد گشت.
اودیسئوس پس از جنگ تروا، برخلاف تصویر کلاسیک یک قهرمان فاتح، با پرسشی سنگین مواجه است: آیا آن همه سال جنگ، خشونت، مرگ و ویرانی واقعاً ارزشش را داشت؟
او به خانه بازمیگردد، اما دیگر همان انسانی نیست که سالها پیش خانه را ترک کرده بود. تجربه جنگ، از دست دادن یاران، فریبها و خشونتهایی که برای زنده ماندن انجام داده، بر روح او سنگینی میکند. سفر او بیش از آنکه فقط سفری جغرافیایی باشد، سفری برای فهمیدن هزینههای جاهطلبی، غرور و ویرانی ناشی از جنگ است.
در آغاز فیلم، تلهماکوس، پسر اودیسئوس با بازی تام هالند، را می بینیم که سفری را برای یافتن خبری از پدرش آغاز میکند. این سفر برای او نیز مسیری برای بلوغ است؛ جوانی بیتجربه که بهتدریج به مردی شجاع تبدیل میشود.
در پایان داستان، زمانی که اودیسئوس به ایتاکا بازمیگردد، تلهماکوس در کنار پدرش علیه خواستگاران میجنگد و نقشی مهم در بازپسگیری خانه و هویت خانوادگیشان دارد. این تحول نشان میدهد که سفر قهرمان فقط محدود به اودیسئوس نیست؛ بلکه بر تمام کسانی که با او پیوند دارند اثر میگذارد.
«اودیسه» نولان بدون شک یکی از جاهطلبانهترین تلاشها برای بازآفرینی یک اسطوره کلاسیک در سینمای مدرن است؛ فیلمی که بار دیگر قدرت تکنیکی، طراحی صحنه، مقیاس تصویری و توانایی نولان در خلق جهانهای عظیم را به نمایش میگذارد.
اما شاید بزرگترین پارادوکس فیلم همین باشد: اثری درباره مردی که پس از سالها سفر به دنبال خانه و هویت خود میگردد، گاهی بیش از حد در عظمت جهان بیرونی غرق میشود و از نزدیک شدن به جهان درونی او فاصله میگیرد.
پس از تماشای فیلم، این پرسش برایم باقی ماند: اگر نولان در کنار شیفتگیاش به مقیاس، تکنیک و شکوه بصری «اودیسه» و تجربه خیرهکننده نمایش آن در آیمکس، توجه بیشتری به جذابیتهای روایی، احساسات انسانی و ظرافتهای دراماتیک اختصاص میداد، آیا میتوانست ادعا کند که شاهکاری کاملتر خلق کرده است؟