تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۰۱/۱۶ - ۱۱:۱۲ تعداد نظرات: ۰ نظر کد خبر : 153563

سینماسینما، زهرا مشتاق 

«چه بلایی سر من می آید؟» این از اولین ‌دیالوگ هایی است که سِر آنتونی هاپکینز در فیلم پدر به زبان می آورد و اجازه می دهد چشم های نافذ آبی رنگش، پریشانی دردناکی را از یک پیرمرد انگلیسی مغرور، ذره ذره به نمایش بگذارد تا رنج به شکلی عمیق در نهانی ترین لایه ذهنی شما نیز رسوخ کند.
پدر نمایش برهنه ای از تحلیل و فرسودگی اندیشه است. زوال خرد و تهی شدن از درون. آنقدر که ذهن یک مهندس پیر حتی چگونگی پوشیدن یک لباس را به یاد نیاورد و فکر کند زمانی یک رقصنده بوده است و یادش برود که دختر نازنینش لوسی مرده است.
پدر فیلم سختی است. چون ذات ملال آورش می توانست فیلم را نیز کسالت بار سازد. اما برعکس، چنان گرهی عمیق ایجاد می شود که دقایقی پس از تیتراژ پایانی، در سکوت و اندوهی عمیق، نفس های حبس شده، جرعه جرعه بیرون می آید.
برای پلان به پلان فیلم فکر شده است. پدر نتیجه تبلور و همراهی فکر و عمل است. تمام فیلم تنها در یک لوکیشن می گذرد. و به رغم گرم بودن فضا، تنالیته رنگ های آبی و خاکستری بر سردی و تلخی قصه می افزاید. خانه ای که نظم دارد و همه چیز مرتب سر جایش قرار گرفته است. درست نقطه مقابل آنچه در ذهن آنتونی می گذرد. ذهنی رو به پریشانی گذاشته. فیلم از همان ابتدا، اولین حلقه غافلگیری را رو می کند. آن با بازی تاثیرگذار و بسیار انسانی اولیویا کلمن؛ او آمده تا از پدرش خداحافظی کند. چون با مردی آشنا شده و برای زندگی می خواهد به پاریس برود. و آنتونی می پرسد پس من چه؟ و با نگرانی می گوید آنجا حتی بلد نیستند انگلیسی صحبت کنند و آن با چشم های درشت و به اشک نشسته پدرش را نگاه می کند و سرش را به آرامی تکان می دهد و لب می گزد. این صحنه یکی از کلیدهای فیلم است. چون دو سه سکانس بعدتر آن در حالیکه خرید کرده است وارد خانه می شود و ما متوجه ذهن پریشان مرد می شویم. نشانه مهم دیگر که در تمام فیلم جانمایی شده است، استفاده از ساعت است. ساعت مچی گویا برای مرد تنها نقطه اتصال به حفظ موقعیت و گم نشدن است. و شاید برای همین است که ساعتش را مدام گم می کند و آن را روی مچ دست دیگران جست و جو می کند. زمان و مکان گم شده از دیگر کلیدهای مهمی است که مدام تکرار می شود. زمان های به هم ریخته که حتی دنبال کننده فیلم را هم دچار سردرگمی کرده، به هم می ریزد. آمد و رفت آدم ها میان زمانی که گنگ است. زمان در نوسان، پاندول وار عقب و جلو می رود و تکه ای را به تکه های دیگر وصل می کند. وصله ای ناجور از فروپاشی موقعیت انسانی در هم جواری پیری و نسیان. افول ابهت آدمی و تبدیل شدن به کودکی که مادر خود را صدا می زند، چون پیرمرد کودکی بیش نیست؛ که حتی در ذهن آن برای لحظاتی با دست های گذاشته بر دهان در آستانه خفگی و مرگ قرار می گیرد. برهنه کردن موقعیتی انسانی و به شدت اخلاق گرایانه در برابر این پرسش که حق و چگونگی حیات ما در برابر دیگری به چه شکل معنا می شود. حق زندگی آن و حق زندگی پدر. آیا آن موظف است که از حق زندگی دلخواهش بگذرد، پدر چه؟ جدا از نسبت والد و فرزندی، این دو در جایگاه مستقل انسانی با فرایندی که هر یک ناخواسته در آن قرار گرفته، چه حقوقی نسبت به هم دارند؟ آیا فردیت بر اخلاق مقدم است یا اخلاق بر دیگری می چربد؟ فیلم استیصال و سقوط آدمی است در فرایندی که خود تصمیم گیرنده نیست. در سکانس هایی، پدر بارها و بارها در راهروی دراز ورودی قرار می گیرد و تنگنای مرده وار گوری دشوار را در ذهن تداعی می کند. و دست هایش در لمس دیوارها به جست و جوی نقاشی های لوسی است و درکی از تغییر مکان ایجاد شده ندارد. اما وقتی شوهر آن از او می پرسد تا کی می خواهی مزاحم باشی، چشم های هوشیارش، از خجلتی تلخ درهم می ریزد و در صحنه ای دیگر دست هایی به صورتش کوبیده می شود. سیلی های متعدد از دست های خود. گویا سندرمی تازه رخ می نماید و دیالوگ من هوشی زیاد دارم را در نطفه خفه می کند.
فیلم موسیقی ندارد. بلکه موسیقی ساخته شده توسط لودویکو اناودی چنان در بطن پلان سکانس ها دویده است که حضورش از یاد می رود. و البته تدوین یورگوس لامپرینوس که کارکردی غبطه برانگیز به فیلم بخشیده است. کنار هم قرار دادن قصه ای با درهم ریختگی زمانی، حفظ عنصر غافل گیری، در کنار حفظ ریتم دشوار فیلم تا ۹۷ دقیقه از ویژگی های تدوین این فیلم است.
فیلمی که کارگردان فرانسوی آن، فلوریان زلر بر اساس نمایشنامه موفقی که خود آن را نوشته بوده، این بار با همکاری کریستوفر همپتون آن را به نسخه ای سینمایی تبدیل کرده است و از همان ابتدا برای بازی در نقش پدر فقط به سِر آنتونی هاپکینز فکر کرده بوده و سراغ هیچ بازیگر دیگری نرفته است. کسی چه می داند، شاید بعد از اسکار سال ۱۹۹۱ برای سکوت بره ها، عالیجناب هاپکینز در آستانه دریافت دومین اسکار خود باشد. هر چند آنتونی هاپکینز، با اسکار و بدون اسکار هم آنتونی هاپکینز است.
پدر با پایانی بی نهایت درخشان و تاثیرگذار در حالی به پایان می رسد که پرستار او را چون کودکی خردسال در آغوش گرفته و به او این نوید را می دهد که بیرون هوا آفتابی است و دوربین در حالی آرام از پنجره به بیرون حرکت می کند که در سکوتی آرامش بخش برگ های درختان در وزش نسیمی آرام جهان و هستی را به تماشا نشسته اند.

لینک کوتاه

مطالب مرتبط

نظر شما


آخرین ها