سینماسینما، عدنان شاهطلایی
فیلم «موج نو» بازتاب رؤیا و شور در قاب سیاهوسفید از ریچارد لینکلیتر تجربهای سینمایی است که نه تنها روایت پشت صحنه ساخت یکی از مهمترین آثار تاریخ سینما را بازسازی میکند، بلکه با زبانی مدرن و هنرمندانه تلاش دارد روح یک انقلاب سینمایی را به تماشاگر امروز منتقل کند. این فیلم، در ظاهر درباره ساخت فیلمی در دهه شصت میلادی است، اما در عمق همان سوالهای بزرگ، جهانی را دنبال میکند که نسل موج نو، در آغاز راه، خود را با آن مواجه میدید.
چه میشود وقتی فیلمسازی تنها ابزار برای روایت نیست، نیروییست که میتواند جهان را از نو تصور کند؟ ریچارد لینکلیتر تصمیم گرفته است فیلم خود را به زبان فرانسوی و به صورت سیاهوسفید بسازد؛ انتخابی که در نگاه اول نوعی بازسازی تاریخی به نظر میرسد، اما در عمل تبدیل به ابزاری میشود برای نزدیکتر کردن تماشاگر به تجربه زیستی همان نسل جوان خلاق. نسبت به تصویر کلاسیک، بافت نوری ساده و بهرهگیری از نور طبیعی، گویی مخاطب را به خیابانهای پاریس آن دوره میبرد، جایی که کافهها و پیادهروها نه فقط محل عبور و مرور، بلکه میدان تجربههای تازه و گفتوگوهای طولانی درباره سینما، آزادی و زندگی بود.
در این فیلم شخصیتها به جای آنکه الگوهای تثبیتشده باشند، انسانهایی واقعی و درگیر با تردیدها و شورهای درونی خود هستند. گدار در این روایت تصویری است از فردی که با تمام اشتیاقش برای پیدا کردن زبانی تازه در سینما، همچنان در پشت صحنه مردد و زودرنج است. او نه اسطورهای افسانهای، بلکه انسانی با تمام تناقضهایش است که در پی یافتن راهی نوین برای روایت زندگی و حقیقت است. در کنار او دیگر بازیگران حضور دارند که هر یک تصویرگری از گرایشهای مختلف آن نسلاند؛ بازیگر زنی که در فیلم نقش عشق و آزادی را ایفا میکند، در برابر پرسشهایش درباره معنای حضور خود در سینما و در زندگی قرار میگیرد، و دیگری حامل شور و طغیان جوانی است که با چهرهای ساده و جذاب، تلاش دارد در مسیر تازهای گام بگذارد.
فیلم بیش از اینکه متکی بر حادثههای دستساز و پرهیجان باشد، بر گفتوگوها، مکثها و فضای ذهنی شخصیتها بنا شده است. دیالوگها پربار و اندیشمندانهاند و در همان حال که به تاریخ سینما اشاره دارند، به موضوعات انسانی و جهانشمولی چون آزادی خلاقیت، جستوجوی معنا و نسبت فرد با جامعه نیز میپردازند.
این فیلم مانند روایتی است که با تأنی بازگو میشود، نه با شتاب؛ هر پلان فیلم، هر نور و سایه در خدمت تأملی است که باید درباره هنر و زندگی باشد. «موج نو» را اکثر صاحبنظران در عرصه سینما با ادای دین و احترامی که لینکلیتر برای سالها تلاش و تجربه در عرصه سینمایی نو و مستقل ژان لوک گدار قائل است، قابل ستایش میدانند و بر این باورند که فیلمساز با احترام، همه تلاشهای گدار در خلق سینمای متفاوت را به جهانیان و تاریخ سینما در یک قاب سیاهوسفید یادآور میشود که سینما بیش از هر چیز مولود شوربختی انسانی است. اکثر منتقدان بر این باورند که فیلم لینکلیتر حتی اگر بازسازی شور انقلابی موج نو را تمام و کمال عمل نکند، دستکم در انتقال حس آن دوران و دعوت به تأمل درباره چیستی سینما موفق است. برای اکثریت اصحاب رأی در سینما «موج نو» تنها یک بازسازی عادی نیست، بلکه فیلمی است که میتوان آن را همچون نامه عاشقانهای به سینما و به نسلهایی که سینما را میپرورانند، خواند. فیلم بیش از آنکه آشوب انقلابی را بازنمایی کند، به نوستالژی بصری و ارجاعهای تاریخی بسنده میکند. فیلمساز دقیقاً همان روح بیقانونی «موج نو» را بازسازی نمیکند، او تصویری سازمانیافته و هنرمندانه از آن ارائه میدهد که بیش از بازتاب تجربه درونی، به بازسازی زیباشناختی میپردازد. اگرچه فیلم، فرم و محتوا را با ظرافت اجرا و رعایت کرده است، اما آن ضرباهنگ ناگهانی، آن بیثباتی خلاق و آن حس لحظه غیرقابل پیشبینی که «موج نو» را موج نو کرد، در این اثر تا حدی مهار شدهاند.
با این حال، همین دوگانگی دیدگاهها خود نشان میدهد که موج نو فیلمی است که میتواند مخاطب را وادار به تأمل و گفتوگو کند؛ فیلمی که نه تنها روایت دورهای تاریخی را بازگو میکند، بلکه پرسشهایی درباره معنای سینما، خلاقیت و تأثیر زمان بر هنر را مطرح میسازد.
فیلم تازه لینکلیتر فیلمی است که به رسمیت میشناسد که سینما تنها ابزار روایت نیست، بلکه ساختن خود روایت است؛ فرآیندی پیوسته و زنده که هر بار نگاه تازهای، تولدی نو، پیدا میکند.