سینماسینما، محدثه واعظیپور
فراموشی، انکار، نادیده انگاشتن و عبور کردن. کلیدواژههایی که در تاریخ معاصر ایران، بارها به شکلهای مختلف به آنها برمیخوریم. گویی، حکومتها و گاه دولتها میکوشند، با پاک کردن گذشته یا تلاش برای از بین بردن هر آنچه از گذشته باقی مانده است، خود را تثبیت کنند. پهلوی، قاجار را انکار میکند، دستاوردهای فرهنگی و هنری را هم قدر نمیدهد و میکوشد بر طبق معیارهای خود، فرهنگ، هنر و تاریخ ایران را تعریف کند. «تکیه دولت» به عنوان بنایی زیبا، خاص و موثر در رویدادهای مذهبی و حتی سیاسی یکی از یادگارهای دوران قاجار است که در دوران پهلوی آنچنان نابود میشود که هیچ نقشی از آن باقی نمیماند. پس از پیروزی انقلاب هم، این نگاه و رویکرد ادامه مییابد. روبرت صافاریان در کتاب «۱۴ آبان روز آتش» نشانههای این ستیز با هر آنچه از گذشته باقی مانده را ثبت کرده است. در بخشهای مختلف این روایت که بر اساس مشاهده صافاریانِ جوان، نوشته شده، مردم در مخالفت با شاه، خشمِ خود را با ویران کردن ساختمانها، مغازهها و … علنی میکنند.
در سالهای پس از دوم خرداد ۷۶، دولتهای اصولگرا کوشیدند با محو نامها، دستاوردها و پاک کردن رخدادها، قرائت خود از پدیدهها، شخصیتها و رویدادها را ثبت کنند. این تلاش برای انکار کردن و نادیده گرفتن، نه تنها سیاست ایران که فرهنگ و هنر را هم تحت تاثیر قرار داده است. در دهه ۶۰، کوشش مدیران تازه آمده به سینما برای کنار گذاشتن سینماگران فعال قبل از انقلاب، (حتی چهرههایی مثل ناصر تقوایی، مسعود کیمیایی، بهرام بیضایی، داریوش مهرجویی و بهمن فرمان آرا که متعلق به جریان متفاوت سینما بودند) با حمایت از استعدادهای نوظهور، مخالفت جدی با ستارههای محبوب گذشته و نظام ستارهساز به تولد «سینمای گلخانهای» منجر شد که ستایشگران و منتقدان فراوان داشته است. امروز، پس از گذشت چهار دهه از آن روزها، بسیاری از مهمترین تولیدات آن سینمای هدایتی و حمایتی و چهرههای محبوب مدیران فراموش شدهاند، اما سینمای تقوایی، کیمیایی، مهرجویی، بیضایی، حاتمی و فرمانآرا هنوز ظرفیت خوانش جدی و نقد و تحلیل چند باره را دارد.
مستند «فراموشخانه» ساخته سهند سرحدی و فرهاد قدسی، میکوشد به بهانه جستجوی سرنوشت یک پیانوی کهنه در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران، سنت «نادیده گرفتن» و «انکار کردن» را به یاد تماشاگرش بیاورد. آنچه باعث میشود قلاب تماشاگر به «فراموشخانه» گیر کند، شروع خوب، روایت منسجم و صدای دلنشینِ راوی است. استفاده از قصه فرعی رابطه عاطفی راوی (مسعود) و پرستو همکلاسی نوازندهاش، چاشنی جستجوی شخصیت اصلی برای پیدا کردن هویت پیانو و همه سازهایی است که در گوشه و کنارِ این سرزمین خاک میخورند. «فراموشخانه» قرار نیست شعار بدهد، همه آنچه باید بگوید و به تماشاگرش تلنگر بزند، در قالب تلاش مسعود یک دانشجوی جوان (نماد نسل امروز) میگوید. زوایای مختلف مدیریت فرهنگی و نگاه به هنر و به ویژه موسیقی در سالهای سپری شده در فیلم به تصویر کشیده میشود، استفاده از آرشیو هوشمندانه و آگاهی بخش است، نه صرفا یک کارکرد تزئینی برای جذاب شدن تصاویر فیلم. مصاحبهها، هم کامل کننده روایت و عاملی برای غنا بخشیدن به معناهای مستتر در فیلم هستند، مثالی که صالح نجفی پژوهشگر و نویسنده درباره پیانوی ناکوک میزند، کلیدی برای ورود به جهانی از دست رفته و فراموش شده است. عباس کاظمی جامعهشناس هم، مرگ پیانو را به زندگی یک جریان ایدئولوژیک سیاسی پیوند داده و به درستی از رابطه سرنوشتِ پیانو و مختصاتِ زندگی مردم ایران در یک دوره میگوید.
سازندگان «فراموشخانه» ابتدا در راهروی دانشکده هنرهای زیبا، به دنبال گمشده خود هستند، اما فیلم وسیعتر میشود، در دانشگاه باقی نمیماند و با هویت و ریشههای یک نسل گره میخورد. پرستو، از ایران میرود، مهاجرت او برای خواندن، امروز و در حالی که جامعه به سرعت، تغییر کرده و زنان و دختران، نقش اجتماعی خود را پررنگتر کردهاند، معنایی مضاعف دارد. گویی «فراموشخانه» ایرانِ امروز را پیش بینی کرده است.
زوج فیلم دوست داشتنی هستند، عشقشان باورپذیر و جداییشان دریغبرانگیز است. طراحی سکانسی زیبا، برای جدایی آنها، در نمایی ثابت که با حرفهای تلخ آغاز اما به خوردن نارنگی، شوخی و گوش دادن به موسیقی ختم میشود، نقطه پایانی شاعرانه بر این رابطه است. رابطهای که با پیانو، تهران، واروژان، پیادهروی در بلوار کشاورز، (با گوشه چشمی به فیلم «همکلاس» سیاوش شاکری ۱۳۵۶)، موسیقی پاپ و تهران دهه ۵۰ گره خورده است.
«فراموشخانه» میتوانست با ناامیدی مسعود تمام شود، آقای مترجم، با او همراهی نمیکند و فیلم، ناتمام میماند، اما مسعود، نمیخواهد پیانو محو شود. پس آن را از گوشهای تاریک بیرون آورده و در میان حفاظ شیشهای، به شیئی برای دیده شدن تبدیل میکند. او میخواهد همه ما را دعوت کند به دوباره دیدن و به خاطر آوردن هر آنچه فراموش و نادیده گرفته شده است. همان طور که در سکانسی از فیلم میگوید.
«فراموشخانه» تلنگری برای به خاطر آوردن رویدادها، آدمها، روزگار و قصههای فراموش شده است.