تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۰۲/۲۵ - ۱۸:۵۱ تعداد نظرات: ۰ نظر کد خبر : 155804

سینماسینما، زهرا مشتاق 

راست می گویید جناب فیروز کریمی، ما خیلی بیکاریم که می نویسیم. ما از فرط بیکاری عمله قلم و کلمه شده ایم و وقتمان را برای دریافت عددهای ناچیز تلف می کنیم. ببخش که به اندازه شما روحیه بیزینسمن و داد و ستد نداریم. ببخش که مثل شما بلد نیستیم از یک توپ چرخان که من هیچ وقت مفهوم و معنایش را درک نکردم، پول درآوریم. اشکالی ندارد. همان طور که من حرفه شما را درک نمی کنم، شما هم تصور و فهمی از حرفه من ندارید. شاید تنها کتاب هایی که شما یا جناب خدادادی در زندگیتان خوانده باشید، قوانین چگونگی چیدمان فوتبال باشد و همین جا اعتراف می کنم من در تمام عمرم لای چنین کتاب هایی را باز هم نکرده ام. پس این به آن در. بی حساب می شویم. در این مملکت دیوار اندیشه کوتاه ترین دیواری بوده که هر کس به هر مناسبت می توانسته بر آن کارخرابی کرده یا اساسا چند تا از آجرهایش را درآورد و قهرمانانه پرتاب کند به دیگران تا کسی هوس فکر کردن نکند. اساسا حالا که چندین بار ویدئوی شما و جناب خداداد عزیزی را دیدم، متوجه شدم شما درست می گویید. ما در تمام این سال ها بیهوده گل لگد می کرده ایم. زندگی دو دو تا چهارتا است. کتاب و نویسنده کیلویی چند؟ مثلا من امروز برای گرفتن چند قلم دارو به داروخانه رفتم و ششصد هزار تومان پول پرداختم. صادقانه بگویم اگر از قبل می دانستم این اندازه گران می شود، نمی خریدم. ولی در آن لحظه حفظ آبرو کردم، کارت کشیدم و داروهایم را خریدم. مطمئنم اگر به پزشک داروخانه می گفتم نویسنده هستم و مثلا تقاضای تخفیف می کردم، اگر به من نمی خندید، حتما به اندازه پولم دارو داخل کیسه می گذاشت. از قضا یک داستان جالب تر برایتان بگویم. وقتی که ماشین داشتم، اگر کسی را می دیدم سوار می کردم. زن و مرد هم فرقی نداشت. یک بار همین چند ماه قبل یک آقایی را سوار کردم که سر و وضع ساده ای داشت و من فکر کردم کارگر یا نگهبان یکی از ساختمان هایی است که من همیشه سوار می کنم. آذری زبان بودند و صحبت که کردیم گفتند دنبال بنگاه می گردند. گفتم برادر من اینجاها اجاره خانه خیلی گران است. گفت مهم نیست. یک دفعه گفت خانه خوب گران است دیگر. دنبال پنت هاوس می گردم. و من یک لحظه با دهان باز او را نگاه کردم و جلوی اولین معاملات ملکی پیاده کردم. از این داستان ها که زیاد است. من تا به حال افتخار معاشرت با دوستان فوتبالیست را نداشته ام. اما هر بار که جسته و گریخته مصاحبه ها و ادبیات کلامی آنها را شاهد بوده ام، متوجه شدم فوتبالیست بودن جز این که بلد باشید با یک توپ بازی کنید و روی بدنتان هم البته کار کنید، هیچ چیز دیگری نیاز ندارد و از داشتن همین گزینه ها می شود ماشین های آخرین مدل خرید، خانه های شیک و احتمالا خیلی چیزهای خوشگل دیگر داشت. که من اگر خودم را هم بکشم، یکی از آنها را هم حتی نخواهم داشت. چون من اصولا نویسنده بیکاری هستم که فقط بلد هستم بنویسم. این را نگفتم؛ دوست نویسنده بسیار باسوادی دارم که دانشجوی دکترای ادبیات است و تمام عمر و زندگی اش وقف کتاب و نوشتن بوده است. تازگی ها دارد بار می کند از تهران برود اطراف شاید از پس کرایه های سنگین بربیاید. تازه حداقل سی عنوان کتاب مهم نوشته شده دارد. اما خیلی خصوصی به من گفته برای صاحب خانه اش این چیزها اهمیتی ندارد. نه تنها ایشان، خیلی از نویسنده های بیکار دیگر، از سر بیکاری خانه نشین شده اند. و به خدا که شما راست می گویید. و من از شما خیلی خیلی ممنونم که ما نویسندگان را به بیکار بودن خود توجه دادید. واقعا این حجم از بیکاری و ول گشتن میان کلمات خجالت آور است. ما حتی بلد نیستیم مثل شما آقایان دوزار پول درست و حسابی دربیاوریم و هی از سر بیکاری به قول زنده یاد علیرضا وزل شمیرانی، دچار اسهال قلم می شویم که جدا مایه شرمساری است. راست گفتید جناب عزیزی نویسنده از کجایم بیاورم؟ ای خاک بر سر ما که حرفه حقیرمان شما را دچار چالش و احتمالا عذرخواهی خواهد کرد. خدمات شما کجا و کارهای کم ارزش ما کجا؟ صفحات پرفالوئر شما کجا و تیراژهای خجالت آور هفتصد تا و هزار تای ما کجا؟ اصلا ما غلط بکنیم حرفه‌مان را جزو سوال های مسابقه برنامه فاخر و حال خوب کنی چون خندوانه بکنیم. ما کجا و شما کجا؟ ما یک مشت بیکار فراموش شده ایم که هی الکی به ضرب نوشتن می خواهیم قپی در کنیم و خودمان را آدم های مهمی جا بزنیم و فکر کنیم که آه چه حرفه مهمی داریم. کی گفته؟ هر که گفته دور از جان شما اشتباه کرده. بخندید و ریسه روید جناب رامبد خان جوان. شما دیگر چرا؟ شما که من می دانم اهل خواندن و کتابید. خنده های شما را کجای دل شرحه شرحه مان بگذاریم؟!

لینک کوتاه

نظر شما


آخرین ها