تاریخ انتشار:۱۴۰۱/۰۵/۱۹ - ۲۰:۳۵ تعداد نظرات: ۰ نظر کد خبر : 179381

سینماسینما، زهرا مشتاق

وحید زارع زاده در تلاش برای ساخت فیلم مستندی درباره مرتضی کیوان بود. منابع به شدت اندک و محدود بود و تنها کسی که می توانست کمک کند، سایه بود. تلفنش را در آلمان پیدا کردم و حوالی صبح یک سال قبل به او زنگ زدم. گوشی تلفن را خودش جواب داد. با آن صدای بم گفت الو. از قبل بسیار تمرین کرده بودم که مبادا با شنیدن صدایش گریه کنم. مبادا خودم را ببازم. باید سفت و محکم صحبت کنم. خودم را معرفی کردم و گفتم می خواهم یک گفتگوی تصویری درباره مرتضی کیوان داشته باشیم و مدام میان کلماتم بغضم را بلعیدم و حواسم را پرت کردم که گریه ام نگیرد و یادم برود که دارم با چه کسی حرف می زنم.
صدای نفس هایش را می شنیدم که چطور به شنیدن نام مرتضی کیوان جور دیگری شده بود و خدا می داند که در دلش چه گذشته بود با ذکر این اسم. گفت شما از کیوان چه می دانید؟ اصلا چند سالتان است؟ چطور به او فکر کرده اید؟ فیلم برای چه می خواهید بسازید؟ آخر من چه چیزی می توانم راجع به کیوان بگویم؟!
آخرش قرار شد کمی بعدتر زنگ بزنم. و چیزی بنویسم که در آن حرف و خواسته ام آمده باشد و بفرستم به دخترشان یلدا خانم تا ببینند و فکر کنند.
خداحافظی کردم. بعد یک دفعه دلم نیامد خودم را این قدر سانسور کرده باشم. تقریبا داد کشیدم آقای ابتهاج! صدای گوشی را می شنیدم که در هوا چرخ خورد و دوباره روی گوشش قرار گرفت. بله. گفتم تمام مدت صحبت به سختی جلوی خودم را گرفته بودم که مبادا گریه ام بگیرد و مبادا بخواهم بگویم که چقدر دوستتان دارم و حالا دیگر نمی توانم که نگویم که چقدر دوستتان دارم و یک ایران عاشق شماست. سکوت کرد و به صدای گریه من گوش کرد.
برایشان این چند خط را نوشتم و فرستادم به شماره تلفن یلدا خانم.
«جناب سایه نازنین
سلام
وقت شما به خیر و نیکی
در آخرین گفت و گویی که با شما داشتم، برایتان گفتم که من و همسرم می خواهیم درباره مرتضی کیوان یک فیلم مستند بسازیم. شما با تردید از من پرسیدید چرا کیوان و من جواب دادم چون کیوان بخشی از تاریخ این سرزمین است و خیلی حیف است که خیلی ها او را نمی شناسند. و البته چه خوب که زنده یاد شاهرخ مسکوب برای او یک کتاب نوشته است. اما برای ما اهمیت زیادی دارد که درباره کیوان یک فیلم نیز ساخته شود. ما به شخصیت او و ویژگی هایش، اندیشه و شکل مبارزه اش و روحیات و منش خاص او علاقه مند شدیم. او مبارزی عاشق بود. اصیل و متفاوت. در تاریخ این سرزمین، مبارزانی که چنین خصوصیت هایی داشته باشند؛ بسیار نیستند.
می دانید کسانی هستند که همتا ندارند. مثلا از سایه یکی است. یا از عباس امیرانتظام که طولانی ترین سال های زندان را تحمل کرد، یکی است. مرتضی کیوان هم چنین است. آدم می خواهد بیشتر درباره او بداند. بیشتر بشناسدش و چیزهای زیادتری راجع به او بداند.
می دانید، درباره کیوان همه راه ها به شما می رسد. شما با او نشست و برخاست داشته اید. شما زنگ صدایش را شنیده اید. شما دیدید چطور حرف می زند، دست هایش را حرکت می دهد و یا چطور و کجاها روی گفته هایش تاکید می گذارد. شما با او زندگی کرده اید. از فکرهایش، آرمان و خواسته هایش آگاهید. شما یک جورهایی آخرین بازمانده اید. آخرین کسی که مرتضی کیوان را دیده است. و شاید از اندک کسانی که هنوز او را به خاطر می آورد. باید هنوز به او انسی داشته باشد. باید هنوز جایی در ذهن شما رسوب کرده باشد. اجازه دهید در انبوه یاد و دانسته های شما، دیگرانی نیز سهیم شوند. بگذارید کسان بیشتری بدانند که مرتضی کیوان چه کسی بود. چه حیف می شود اگر داستان مرتضی کیوان را نخواهید که بگویید. چه حیف می شود اگر نگذارید مرتضی کیوان به روایت سایه تعریف شود. چه حیف می شود اگر مرتضی کیوان تا همیشه در سینه شما پنهان بماند.
جناب سایه نازنین خیلی خیلی عزیز
لطفا لطفا اجازه دهید یک گفت و گوی تصویری با شما درباره مرتضی کیوان صورت گیرد. اجازه دهید کیوان پس از این همه سال دیده و شنیده شود.
با احترام
زهرا مشتاق
یکشنبه
۳۰ خرداد ۱۴۰۰»
چند روز پس از نامه دوباره تلفن کردم تا بدانم نامه را خوانده اند و پاسخ شان چیست. مهربان بود. ولی هنوز نمی خواست یا دلش نمی آمد کسی یا کسانی را به خلوت خودش و کیوان راه بدهد. کیوان گنج شخصی او بود. موزه ای سترگ و تاریخی که گویا می بایست تا همیشه در انحصار چشم ها و ذهن او بماند. آخرش گفت فیلم را روی کاغذ شرح دهید. می خواهید چه کنید، چه بگویید.
طرح فیلم را وحید نوشت. من بلوچستان بودم و چون فرصتی نبود بدون آنکه طرح را خودم خوانده باشم، اولین جایی که آنتن پیدا کردم، برای یلدا خانم فرستادم. نمی دانستم چه توفانی در راه است. تهران که برگشتم زنگ زدم تا بدانم طرح را خوانده اند و می شود قرار مصاحبه بگذاریم؟ خودش نبود. فوران آتش بود. جدیت، عصبانیت، خشم. نمی دانم نامش چه بود. گویا کارگردان کار به هنگام نوشتن طرح چند غلط تایپی داشته یا از واژه ای غیر فارسی استفاده کرده. با تحکم گفت ایشان می خواهد درباره کیوان فیلم بسازد؟ با این غلط ها؟ توضیح دادم که در سفر بوده ام و طرح را من ننوشته ام و اذعان کردم که خودم نخوانده ام و از غلط ها آگاه نیستم. دیگر نشد که نشد. یک کلام گفتند نه و خداحافظ.
حالا برایمان، بیش از فیلم، ناراحتی او بود که داشت چون خوره وجودمان را می خورد. از یلدا خانم کمک خواستم و داستان را کامل شرح دادم. حتا توضیح دادم غلط های تایپی به دلیل اشکال در کامپیوتر بوده است.گفتند بگذارید چند وقتی بگذرد.
کمی که گذشت دلمان طاقت نیاورد و یک نامه مشترک برایش نوشتیم. جوابی ندادند. بعد دست به دامن آقای بهنود شدم. خواستم ایشان کمک کنند و واسطه شوند برای قبول این مصاحبه. آقای بهنود گفته بودند و باز قبول نکردند. گفتند همسرشان بیمار است و دل و دماغ ندارند. بگذارید کمی بعدتر. ته دلم می دانستم هیچ بعدی وجود ندارد. همسرشان که رفت، ما هم مایوس شدیم. تا بهار امسال که ساعت پنج صبح قرار گذاشتیم با علی دهباشی که هم او راجع به کیوان صحبت کند و هم اینکه واسطه شوند برای این کار مهم. که نشد که چه حیف که نشد. و چه رازها و چه کلمات نازنین و ارزشمند که میان سینه اش تا همیشه پنهان ماند!

برچسب‌ها:

لینک کوتاه

آخرین ها