«سرخ‌پوست»؛ یک روایت مینیمال

سینماسینما، آریو همتی

فیلم «سرخ‌پوست» ساخته نیما جاویدی، پس از «فروشنده» (اصغر فرهادی) و در کنار آثاری مانند «مست عشق» (حسن فتحی)، «شنای پروانه» (محمد کارت)، «متری شیش و نیم» (سعید روستایی)، «رستاخیز» (احمدرضا درویش)، «شبی که ماه کامل شد» (نرگس آبیار)، «سیانور» (بهروز شعیبی)، «خرس» (خسرو معصومی)، «تاکسی» (جعفر پناهی)، «مغزهای کوچک زنگ‌زده» (هومن سیدی)، «هیس! دخترها فریاد نمی‌زنند» (پوران درخشنده)، «ماهی و گربه» (شهرام مکری)، «محمد رسول‌الله» (مجید مجیدی)، «فصل کرگدن» (بهمن قبادی) و «قصر شیرین» (رضا میرکریمی)، جزو شاخص‌ترین آثار دهه نود سینمای ایران است.

در «سرخ‌پوست»، نوید محمدزاده در نقش سرگرد جاهد، رئیس زندان، پریناز ایزدیار در نقش خانم کریمی، مددکار زندان، ستاره پسیانی در نقش همسر زندانی‌ به نام احمد سرخ‌پوست، مانی حقیقی در نقش سرهنگ مدبر، حبیب رضایی در نقش یکی دیگر از زندانیان و آتیلا پسیانی در نقش مدیر فرودگاه و… بازی می‌کنند.

این فیلم در گونه سینمای ساختارشکن و آوانگارد، یکی از آخرین تلاش‌های موفق در این مسیر طی دهه نود به شمار می‌رود.

این اثر مفهومی، دارای فرمی همگرا، ساختاری منسجم و محتوایی لایه‌محور است. در این فیلم، شیمی میان بازیگران به‌درستی عمل می‌کند و مخاطب با بدن، نگاه و حس‌های آن‌ها همراه می‌شود. حرکت شخصیت سرگرد از زمان A، یعنی یک‌ششم ابتدایی فیلم، که او را با اقتدار و استواری می‌بینیم، به زمان B، یعنی یک‌ششم پایانی، که شخصیتی مستأصل، خسته، نامرتب و فروافتاده از او به نمایش گذاشته می‌شود، در طول اثر به شیوه‌ای قابل‌درک و دریافت، تعین پیدا می‌کند.

نگاه دوربین از پایین به بالا، آسمان آبی و فضای آبی زندان، در همراهی با موسیقی دل‌انگیز تیتراژ که ریتم آن پیوسته تندتر می‌شود، فضایی تأثیرگذار می‌سازند. هم‌زمان، جابه‌جایی و حرکت افراد در زندان را برای انتقال وسایل می‌بینیم. عبور هواپیما و هم‌زمانی آن با ور رفتن مأمور با آنتن روی زندان، ما را وارد دهه‌های بیست و سی می‌کند و به‌تدریج با جهان اثر همراه می‌سازد.

این نگاه دوربین از پایین به بالا، در بخش‌هایی از فیلم، گویی بازتاب نگاه زندانی به آسمان و تمنای گشایشی از سوی یگانه هستی‌بخش است. در سکانس پایانی، در جرثقیل، نگاه او خطی افقی پیدا می‌کند؛ گویی قرار است وارد اجتماع شود. همین جایگاه دوربین نیز به فیلم فرم می‌بخشد و موجب زیبایی بیشتر آن می‌شود؛ زیبایی که با لذت درک و دریافت معانی تازه‌تر همراه است.

به قصه برگردیم:

رئیس زندان در گفت‌وگو با کارکنان آنجا، با قدرت و صلابت، راهنمایی‌های لازم را ارائه می‌دهد و دستورات خود را ابلاغ می‌کند. نوید محمدزاده که کراوات زده و لباسی مرتب بر تن دارد، به‌نوعی آشنایی‌زدایی از تصویر غالب او در سینمای این دوره را رقم می‌زند؛ تصویری که اغلب با عصبانیت، اعتیاد، بدن چاقوخورد‌ه و زندگی در فضاهایی همراه است که تماشای آن‌ها از منظر زیبایی‌شناختی چندان برای مخاطب دل‌پذیر نیست. طبیعی است که تماشای محمدزاده در پوششی متفاوت، حال مخاطب را بهتر کند.

بااین‌حال، از همان ابتدا، نوع برخورد این رئیس زندان نشان می‌دهد که او در کنار اقتدار، فردی زورگو نیز هست و می‌خواهد دیدگاه خود را بر دیگران تحمیل کند. او می‌کوشد نظر و خواسته‌هایش را به هر شکل ممکن و با هر میزان از زور که لازم باشد، به دیگران بقبولاند.

این سرگرد انعطاف‌ناپذیر، در مواجهه با مافوق خود، سرهنگ مدبر ـ با بازی مانی حقیقی ـ، متوجه رفتن او می‌شود و درمی‌یابد که قرار است با ارتقای درجه، به‌عنوان رئیس شهربانی معرفی شود. اما پس از گم‌شدن، یا در واقع کم‌شدن، یکی از زندانیان هنگام شمارش تعداد آن‌ها، چالشی جدی برای سرگرد آغاز می‌شود.

دقایق چالش‌برانگیز فیلم:

حدود دقیقه ۱۵: آغاز مسئله و مشخص‌شدن کمبود یکی از زندانیان هنگام شمارش.

حدود دقیقه ۱۸: ورود مددکار به داستان.

حدود دقیقه ۲۰: سرگرد از حکم اعدام زندانی، احمد سرخ‌پوست، مطلع می‌شود.

حدود دقیقه ۲۸: در حضور چند زندانی، یکی از آن‌ها می‌گوید که سرگرد نمی‌تواند سرخ‌پوست را پیدا کند. از این دقیقه، روند تبدیل‌شدن وظیفه به امری شخصی آغاز می‌شود؛ رقابتی که سرگرد زندان‌بان با خودش برای اثبات توانایی‌هایش شروع می‌کند.

حدود دقیقه ۳۱: با دیالوگ‌های سرگرد و مددکار، نطفه سوژه عاطفه در اثر شکل می‌گیرد. برای نخستین بار، سرگرد را تا حدودی جدا از حالت اقتدار همیشگی‌اش می‌بینیم. در واقع، پرسش سرگرد از مددکار درباره کسی که او با وی قرار دارد، به‌شکلی ناخودآگاه، دل‌دادگی سرگرد را آشکار می‌کند. پاسخ مددکار هنگام خروج از اتاق نیز این بده‌بستان عاطفی را تکمیل می‌کند. پخش موسیقی در فضای خشک زندان، تفاوتی جذاب ایجاد می‌کند و موجب ارتباط بهتر مخاطب با اثر می‌شود. سوژه عاطفه، به‌واسطه قدرتی که دارد، مانع از خسته‌کننده‌شدن روند فیلم می‌شود.

حدود دقیقه ۴۱: ورود همسر احمد و شکل‌گیری دیالوگ او با سرگرد. در اینجا، مسئله بی‌گناهی احمد مطرح می‌شود و سوژه عاطفی نیروی محرک تازه‌ای پیدا می‌کند.

حدود دقیقه ۴۸: مددکار، بدون آنکه کار خاصی داشته باشد، دوباره به زندان بازمی‌گردد تا به درخواست سرگرد برای بازگشتش پاسخ داده باشد. سرگرد از بازگشت او هم خوشحال می‌شود و هم به تعجب می‌افتد. سوژه عاطفی برجستگی بیشتری پیدا می‌کند. مددکار این بار آراسته‌تر و مرتب‌تر از دفعات قبل، با آرایش بیشتر، حضور مؤثر خود را در فیلم اعلام می‌کند.

حدود دقیقه ۵۴ تا ۵۷: نطفه شک و تردید شکل می‌گیرد؛ شکی که از کمک مددکار به زندانیان برای نجات آن‌ها ناشی می‌شود. مددکار با واکس‌زدن به سنگی در بیرون زندان، زمینه فریب سرگرد و گروهش را فراهم می‌کند.

حدود دقیقه ۶۰: رویارویی سرگرد و مددکار شکل می‌گیرد؛ مواجهه دو نگره متفاوت: نگره مهرمدارانه و زنانه مددکار در برابر نگره زمخت و سخت مردانه سرگرد در مواجهه با زندانیان. سرگرد احساس می‌کند فریب خورده است و به همین دلیل، حال خوبی ندارد.

پس از این اتفاق، که در واقع نخستین بحران عاطفی جدی سرگرد به شمار می‌رود، تلاش او برای یافتن زندانی با شدت و بی‌رحمی بیشتری دنبال می‌شود. دود انداختن در فضای داخلی زندان و طرح تخریب آن نیز آغاز می‌شود.

حدود دقیقه ۶۷: سرگرد درمی‌یابد که احمد سرخ‌پوست بر اساس شهادتی دروغین زندانی شده و اکنون قرار است اعدام شود. در اینجا، سوژه عاطفی بار دیگر فعال می‌شود.

حدود دقیقه ۷۰: سرگرد و گروهش از زندان خارج می‌شوند.

حدود دقیقه ۷۳: مددکار متوجه می‌شود که سرگرد برای فریب‌دادن و دستگیری احمد از زندان خارج شده و در بیرون کمین کرده است. در اینجا، مددکار از جایگاه سوژه عاطفی فراتر می‌رود و با قرارگرفتن در جایگاه سوژه کنشگر، دست به اقدام می‌زند. او با حرکت‌دادن ماشین به سمت درِ زندان و برخورد با آن، جان احمد را نجات می‌دهد و خود زخمی می‌شود.

حدود دقیقه ۷۶: سرگرد، در سکوت، مددکار را که در سلول زندانی است آزاد می‌کند. در دیالوگ‌هایی که میان او و مددکار ردوبدل می‌شود، سرگرد می‌گوید که شغلش را از دست خواهد داد. ترس از دست‌دادن شغل و موقعیت، ترس از ازدست‌دادن مددکار و آینده زندگی عاشقانه‌شان و ترس از ازدست‌دادن هر دوی این‌ها، هم‌زمان بر او فشار می‌آورند. بااین‌حال، مهم‌تر از همه، ترس از شکست در برابر یک زندانی معمولی و تحقیرشدن است که سرگرد را به مرز ویرانگری می‌رساند.

حدود دقیقه ۷۹: سرگرد خسته و شکسته، در آخرین چالش فیلم، گویی متوجه جرثقیل می‌شود و به‌دنبال آن می‌رود. مددکار و همسر احمد سرخ‌پوست نیز او را دنبال می‌کنند.

حدود دقیقه ۸۲: سرگرد، احمد را در مخفیگاهش، داخل جرثقیل، پیدا می‌کند؛ اما از او می‌گذرد. سرگرد از بزرگ‌ترین ترس خود، یعنی شکست و تحقیر، عبور می‌کند و در نتیجه، امکان مواجهه با دیگر ترس‌هایش را نیز پیدا می‌کند. او خسته، اما راضی، در کنار مددکار می‌ایستد و جرثقیل مسیر خود را در جاده ادامه می‌دهد.

فیلم «سرخ‌پوست» در مینیمال‌ترین شکل ممکن، با انسجامی ویژه در تک‌تک جزئیات، فیلمنامه‌ای دقیق، فیلم‌برداری ارزشمند، کارگردانی مسلط و بازی‌هایی استاندارد، جایگاهی ویژه در ذهن مخاطبی پیدا کرده است که آن را روی پرده سینما دیده است.

 

ثبت شده در سایت پایگاه خبری تحلیلی سینما سینما کد خبر 218224 و در روز چهارشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۵ ساعت 08:36:12
2026 copyright.