«سکس و فلسفه»؛ دلا خو کن به تنهایی

سینماسینما، سید محمد حسینی

«سکس و فلسفه» از تن می‌گوید، اما به تن ختم نمی‌شود؛ دوربین از میان میل، لمس و دلباختگی عبور می‌کند تا به تنهاییِ انسان برسد. مردی چهل‌ساله، چهار زنِ گذشته‌اش را به رقص فرامی‌خواند و محسن مخملباف قصه را بیش از آنکه روایت کند، به رقص درمی‌آورد؛ رنگ، موسیقی، شمع، نگاه و تکرار، خاطره را به اکنون پیوند می‌زنند. چهار رابطه، چهار صورت از عشق‌اند؛ از دوست‌داشتنی که به تن نمی‌رسد، تا عشقی که در هیاهوی یک موقعیت شکل می‌گیرد، از رابطه‌ای که به معامله بدل می‌شود تا تنانگی‌ای که سرانجام راهی برای بازگشت به عشق می‌جوید. مخملباف این تفاوت‌ها را نه با توضیح، که با تغییرِ میزانسن، موسیقی و فضای هر رابطه روایت می‌کند.

در این جهان، تن اگرچه آغازِ میل است، مأمنِ نهاییِ دل‌سپردن نیست؛ نزدیکیِ تن، به خودیِ خود آدمی را به دیگری نمی‌رساند و هرچه فاصله میان لمس و فهم بیشتر می‌شود، سایهٔ فقدان نیز پررنگ‌تر می‌شود. آنجا که شاملو از دوست‌داشتنِ «فراسوی مرزهای تنت» می‌گوید، شعر راهی برای عبور عشق از مرزهای تن می‌گشاید؛ و سینما، در امتداد همین جست‌وجو، نشان می‌دهد که عشق وقتی در مرزهای تن محصور بماند، از امکانِ تجلیِ خویش دور می‌شود و جست‌وجوی آدمی برای عشق، سرانجام به کشفِ تنهایی می‌رسد: «همهٔ عمر عشق رو جست‌وجو کردم، اما تنهایی رو یافتم.»

دلا خو کن به تنهایی/ که از تن‌ها بلا خیزد

ثبت شده در سایت پایگاه خبری تحلیلی سینما سینما کد خبر 217711 و در روز چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ ساعت 08:17:46
2026 copyright.