سینماسینما، عزیزالله حاجی مشهدی
به انگیزه ی بازنشر سه کتاب از مجموعه شعرهای فروغ فرخزاد و برپایی آیین رونمایی از کتابهای: «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد»، «به آفتاب سلامی دوباره خواهم کرد» و «تولدی دیگر» که به همت سجاد عزیزی آرام ازسوی کانون ادبی زمستان انجام شده است ، با نگاهی گذرا، به شاعرانگی فروغ و تجربهی زیستهی او با تاکید بر معماری تصویر در شعرهایش، اشاره خواهیم کرد.
در میان شاعران معاصر فارسی، نامهایی وجود دارند که اهمیت آنها تنها به دورهی تاریخی حضورشان محدود نمیشود؛ شاعرانی که شعرشان، پس از گذشت سالها، همچنان امکان خوانشهای تازه را فراهم میکند. فروغ فرخزاد بیتردید از این گروه اندک است.
دربارهی فروغ بسیار نوشتهاند؛ از زندگی پرفراز و نشیب او، از جسارتش در شکستن برخی مرزهای پذیرفتهشده، از جایگاهش در شعر نو و از مرگ زودهنگامش. اما اگر بخواهیم از منظری دقیقتر به هنر شاعری او نگاه کنیم، شاید پرسش اصلی این نباشد که فروغ چه گفت، بلکه این باشد که فروغ چگونه شعر آفرید و چه کیفیتی به شعر معاصر افزود که هنوز پس از دههها زنده و اثرگذار است؟
به باور من، راز ماندگاری فروغ را باید در مسیر حرکت شعر او از تجربهی زیسته به آگاهی شاعرانه جستوجو کرد.
فروغ، شاعری نبود که تنها احساس شخصی خود را بیان کند؛ او از احساس آغاز کرد، اما در احساس باقی نماند. تجربهی فردی را به تجربه یی انسانی تبدیل کرد و از جهان خصوصی خویش، راهی به سوی شناخت انسان معاصر گشود.
اگر مجموعههای آغازین او، یعنی اسیر، دیوار و عصیان را در کنار تولدی دیگر قرار دهیم، با یک دگرگونی بنیادین روبهرو میشویم. در آثار نخستین، هنوز شور عاطفه و اعتراض شخصی، محور اصلی شعر است. شاعر در جستوجوی بیان خویشتن است؛ درگیر محدودیتها، تنهاییها و تضادهای درونی خویش.
اما در تولدی دیگر، فروغ به مرحله یی تازه میرسد. اینجا دیگر با شاعری روبهرو نیستیم که تنها از خود سخن میگوید؛ بلکه با شاعری مواجهیم که از دریچهی تجربهی شخصی، به شناختی فراگیر از انسان و جهان دست یافته است.
نخستین ویژگی برجستهی شعر فروغ، تجربهمحوری آن است.
تصاویر شعر او، برخاسته از تجربههای واقعی و زیستهاند. فروغ جهان را از فاصلهیی بیرونی تماشا نمیکند؛ او در متن زندگی حضور دارد. به همین دلیل، تصاویر شعرش، تنها ساختهی تخیل شاعرانه نیستند؛ بلکه از برخورد مستقیم با زندگی، انسان، طبیعت و محیط پیرامون شکل گرفتهاند.
در شعر فروغ، واژهها تنها حامل معنا نیستند؛ حامل تجربهاند.
وقتی از باغ، پنجره، خیابان، درخت، پرنده یا آینه سخن میگوید، با مجموعهیی از نشانههای پراکنده روبهرو نیستیم. این عناصر، در پیوند با یک دیگر، جهانی شاعرانه میآفرینند که بازتاب نگاه ویژهی او به هستی است.
از همین رو، میتوان گفت فروغ تنها شاعر تصویر نیست؛ بلکه معمار تصویر است.
در شعر او، تصویر نقش تزئینی ندارد؛ بلکه ساختار اصلی شعر را شکل میدهد. تصویر، اندیشه را آشکار میکند و احساس را قابل مشاهده میسازد.
یکی از ویژگیهای مهم شعر فروغ، همین تبدیل احساس به عینیت شاعرانه است.
او نمیگوید جهان غمگین است؛ بلکه باغچهیی را نشان میدهد که قلبش زیر آفتاب ورم کرده است.
نمیگوید زندگی تکراری و طولانی است؛ بلکه زنی را تصویر میکند که هر روز با زنبیلی از خیابانی دراز میگذرد.
در اینجا، احساس به تصویر تبدیل میشود و تصویر، راهی برای شناخت جهان میگشاید.
ویژگی دیگر شعر فروغ، شبکهی نمادین گستردهی آن است.
آینه، درخت، آب، آتش، پرنده، باغ و پنجره در شعر او، هر یک معنایی مستقل دارند، اما اهمیت اصلی آنها در ارتباط متقابل شان است. این عناصر در کنار هم، نظامی معنایی میسازند که خواننده را از سطح تصویر به لایههای عمیقتر اندیشهی شاعر هدایت میکند.
آینه در شعر فروغ تنها وسیلهیی برای دیدن چهره نیست؛ نشانه یی از خودشناسی و آگاهی است.
درخت تنها یک عنصر طبیعی نیست؛ نشانهی رشد، رستن و امکان تولدی دوباره است.
پرنده تنها پرنده نیست؛ گاه نماد آزادی و رهایی است.
و این همان چیزی است که شعر فروغ را از توصیف سادهی جهان جدا میکند و به آن عمق شاعرانه میبخشد.
اما شاید مهمترین ویژگی شعر فروغ، پیوند میان عاطفه و اندیشه باشد.
گاهی فروغ را شاعری تنها احساسی معرفی کردهاند؛ در حالی که احساس در شعر او، مقدمهی شناخت است. او از رنج فردی به تأمل دربارهی انسان میرسد و از تجربهی شخصی، تصویری از وضعیت انسان معاصر ارائه میدهد.
به همین دلیل، حتی در شعرهایی که فضای تاریک، اضطرابآلود و نگرانکننده دارند، نشانههایی از امید، زایش و حرکت به سوی روشنایی دیده میشود.
عنوان تولدی دیگر خود بیانگر همین نگرش است.
تولد، در جهان شعری فروغ، پایان یک وضعیت نیست؛ آغاز مرحله یی تازه از شناخت و بودن است.
از این منظر، فروغ را میتوان شاعر شدن دانست؛ شاعری که همواره در مسیر دگرگونی، کشف و بازآفرینی قرار دارد.
نکتهی مهم دیگر در شناخت جایگاه فروغ این است که نباید او را تنها در چارچوب شعر زنانه محدود کرد. بیتردید، تجربهی زنانه در شعر او اهمیت دارد، اما ارزش بزرگ فروغ در این است که این تجربه را از محدودهی فردی فراتر میبرد و به حقیقتی انسانی تبدیل میکند.
فروغ از «من» آغاز میکند، اما به «ما» میرسد.
و همین ویژگی است که شعر او را همچنان زنده نگه داشته است.
شعر فروغ، پس از گذشت دههها، هنوز با مخاطب امروز سخن میگوید؛ زیرا از مسائل بنیادین انسان سخن میگوید: تنهایی، عشق، رنج، امید، جستوجوی معنا و میل به رهایی.
فروغ فرخزاد در عمر کوتاه خود، مسیری طولانی در شعر معاصر پیمود. او از بیان تجربههای شخصی آغاز کرد و به آگاهی شاعرانه رسید؛ از احساس گذشت و به شناخت رسید؛ از خود سخن گفت و سرانجام زبان انسان معاصر شد.
شاید راز ماندگاری او را بتوان در همین جمله خلاصه کرد:
فروغ تنها شعر نگفت؛ او شیوهی تازهیی برای دیدن جهان به شعر فارسی بخشید.