تاریخ انتشار:۱۳۹۸/۰۱/۰۱ - ۱۳:۱۷ تعداد نظرات: ۰ نظر کد خبر : 109280

سینماسینما، شهرام اشرف ابیانه

۱
در صحنه ابتدایی مستندی که همین اواخر بر مبنای تصاویر آرشیوی و بر اساس کتاب کهن الگوهای یونگی نوشته رابین رابرتسون و ترجمه دوست از دست رفته بیژن کریمی ساختیم، فصل هایی هست از فیلم «نوسفراتو» فردریش ویلهلم مورنائو ( ۱۹۲۲). صحنه هایی از دریا، یک کشتی طاعون زده و خالی از آدمی و دماغه کشتی در حال حرکت در دریایی نه چندان آرام. کشتی‌ای که انگار مرگ هدایتش می کند.

عنوان فصل آغازین مستند ما این بود: «هیپاسوس، مردی که به آب انداخته شد.» هیپاسوس شاگرد فیثاغورث بود. استاد علم حساب. کاشف رادیکال ۲ یا همان عدد گنگ. کسی که همه معادله های فیثاغورثیان را به هم ریخت. دیگر شاگردان متعصب فیثاغورث ادله‌ای بر استدلالش نیافتند. پس مرتدش خواندند ‌‌‌‌و او را به دریا افکندند. فصلی بود به سبک و سیاق سینمای صامت. با میان نویس و موسیقی ساخته شده بر فیلم صامت مورنائو.

وقتی فیلم را سر و سامان می دادیم به فکرمان هم نرسید کشتی حامل نوسفراتو فیلم مورنائو به حتم مقصدی دارد. در فیلم استاد سینمای اکسپرسیونیست آلمانی، این مقصد شهری بود که نامزد قهرمان مرد فیلم می زیست. کنت نوسفراتو خون آشام می رفت که خون او را بمکد و بعد خودش با روشنایی صبحگاه در نور حل شود و بمیرد.

در مستند ما این کشتی اما گویی مقصدی نداشت. در طول فیلم مدام به کشتی رها شده در دل آب های فیلم نوسفراتو ارجاع می دادیم اما از لنگرگاهی که کشتی باید در آن پهلو می گرفت خبری بود. فیلم ساخته شد. بیژن کریمی آن را دید و پسندید. وقتی شنید هنوز بخش هایی از مستند مانده و کار نشده و به زودی شکل وشمایل یک کار بلند سینمایی خواهد یافت برای نمایش در گروه اکران و تجربه، به شوق آمد. مدام از روند کار می پرسید و ما گزارش می دادیم. این همه بی خبر از آن که کشتی جهنمی حامل نوسفراتو کجاست و راه کدام بندر را پیش گرفته.

در روزهای نزدیک به پایان سال جاری ، خواب عجیبی دیدم. کشتی کنار یکی از کتاب فروشی هایی که کتاب و فیلم را با هم می فروخت، پهلو گرفته بود. صدای مرغان دریایی را می شنیدم در حالی که بندرگاهی در کار نبود. مردی تکیده و بلندجثه با بازوانی دراز ، با بارانی یقه بالا داده، پشت به من به ویترین کتاب فروشی خیره شده بود. غریبه که برگشت پیش از دیدن چهره اش از خواب پریدم.

کوشیدم آن را چیزی درهم و بی معنی بدانم. تاثیرش اما با من بود. رهایم نمی کرد. غریبه کنار کشتی پهلو گرفته ایستاده جلوی ویترین کتاب فروشی، بی شک نوسفراتو مورنائو بود. آنجا در خواب من جلوی کتاب فروشی اما چه می کرد؟! این خواب قرار بود با من بماند تا ابد انگار. سرنوشت اما پایان داستان را جور دیگری رقم زد.

۲
با بیژن کریمی اولین بار پاییز ۱۳۹۴ آشنا شدم. اولین شگفتی، شباهت حیرت آورش بود با ایرج کریمی، منتقد و فیلمساز نامی. چیزی نگذشته بود از مرگ برادر. بیژن کریمی را مردی دیدم متین و آداب دان، خوش رو و همیشه خندان. صاحب بی شمار ایده در قالب تالیف و ترجمه در حوزه منطق، ریاضی، فلسفه و روانشناسی. از این هم فراتر، به دنبال پاسخی برای معادلات ناتمام ریاضی و مسائل بی جواب مانده در حوزه منطق. این همه او را وامی داشت فصلی مستقل به قلم خود بر همه ترجمه هایش بنویسد. شرحی بر برهان ناتمامیت گودل، ریاضیدان اطریشی الاصل امریکایی در کتاب آخرش، کهن الگوهای یونگی، یکی از آنها بود. این آخری، کتابی بود در باب تاریخ فلسفه و منطق، ریاضی و روانشناسی از منظر کهن الگوهای یونگی.

پای ما که به ساخت مستندی از کتاب باز شد، وقت نریشن نویسی شخصیت هیپاسوس، ریاضی دان یونانی و یکی از راویان فیلم رنگ و بوی خصائل مترجم نسخه فارسی کتاب را به خود گرفته بود. همان سماجت و شهامت در پیگیری ایده ها، همان روحیه جستجو گری و عطش برای کشف نادانسته ها. و همان طرد شدگی و انزوای تحمیل شده از سوی جامعه. این تنها شخصیت فیلم بود که صدای راوی نداشت. حرف هایش به صورت میان نویس می آمد. دقیقا به شکل و شمایل یک روح یا شبحی پرسه زن در دیار مردگان.

این میان، کشتی جن زده فیلم نوسفراتو مورنائو پیش از پیش حالت ترسناکی پیدا می کرد. انگار احضار و اعزام شده باشد برای انجام ماموریتی. از آن جا که این همه فقط حس خودم بود آن را خیال و توهم پنداشتم. خواب های شبانه ام را اما چه باید می کردم ؟ کشتی لنگر انداخته کنار کتابفروشی و حضور نوسفراتو فیلم در آن جا که انگار برای دیدار کسی آمده بود.
شب از دست دادن بیژن کریمی به خانه که آمدم مستند را یک بار دیگر دیدم. برای تجدید خاطره با دوستی از دست رفته شاید. خسته بودم. پلک هایم سنگین شده بود. سعی می کردم اما با حواسی جمع تصاویر فیلم را دنبال کنم.

فصل پایانی، فیلمی است خبری مربوط به ۱۹۴۶. یکی از سواحل نیویورک شاید. مردم روی اسکله برای مسافران روی کشتی دست تکان می دهند. لابه لای نماها حس کردم میان مسافران روی عرشه کشتی غول پیکر مسافربری قرن بیستمی، دوست درگذشته ام بیژن را دیده ام. فیلم را عقب و جلو کردم. بود و نبود. سر در نمی آوردم. چه اتفاقی داشت رخ میداد. این فکر دیوانه وار به سرم زد، نکند با ساخت فیلم ناخواسته باعث مرگ دوستم شده باشم. یک وهم و خیال یونگی بود بی گمان. شاید داشتم طبق نظریه یونگ، کهن الگویی باستانی را شنود می کردم یا که این خود بیژن یا آن چه از او به جا مانده بود می خواست تسلای خاطر مرا به گونه ای فراهم کند.

حس می کردم مباحثات طولانی شبانه ما در مورد کتاب و کهن الگوهای یونگی دارد به طریقی غیر معمول در نبود او ادامه پیدا می کند؛ این که بخش هایی از مستند برگرفته از فصل هایی از شاهکارهای سینما جان گرفته و دارد راهی به دنیای ما پیدا می کند اما غریب بود و ترساننده و صد البته گیج کننده . واقعیت و خیال با هم ادغام شده بود. این همه، خیالی ناشی از تألم از دست دادن دوستی صمیمی بود یا ما قهرمانان فیلم و قصه دیگری بودیم که کسی دیگر داشت در قالب فیلم یا کتاب عینیت می داد؟

چیزی این وسط گم شده بود. حقیقت شاید لحظه به آب انداخته شدن هیپاسوس بود. جایی که او جزیره ای امن و بهشتی می دید. دنیایی که می آمد یا ما به سویش می رفتیم. چیزی که در سینما بارها با تماشای شاهکارهایش تجربه کرده بودیم. چیزی که بیژن کریمی شاید در لحظه مرگ دید اما نتوانست به ما منتقل کند. چیزی از جنس رویا که خمیر مایه هنر سینما است. چیزی شبیه لذت لمس این رویای نوظهور. چیزی که اگر بیژن کریمی زنده بود اسمش را شاید می گذاشت لذت چشیدن یک رویا.

لینک کوتاه

نظر شما


آخرین ها