سینماسینما، یاسمن خلیلیفرد
«محکوم» به کارگردانی سیامک مردانه از سریالهاییست که این روزها از پلتفرم فیلیمو پخش میشود.
سریال آغاز جنجالی و کوبندهای داشت. شروعی درگیرکننده با ریتم مناسب. این آغاز نویدبخش آن بود که قرار است با یک درام جنایی معمایی با تعلیقها و گرههای متعدد مواجه باشیم، اما رفتهرفته و با پیشرفت داستان، در هر قسمت از رمق کار کاسته شد و درام در متن خود درگیر تکرارشوندگی بیحاصلی شد که آنرا به سریالی کشدار و طولانی تبدیل کرده است، سریالی که دیگر حتی غافلگیریهایش مخاطب را غافلگیر نمیکنند و به نظر میرسد مخاطبان باقیمانده نیز آن را از سر کنجکاوی و کشف اینکه درنهایت این درام طولانی به کجا ختم میشود دنبال میکنند و این لاغر شدن قصه و کمشاخوبرگی آن بزرگترین لطمه را به سریال زده است.
اشکال بزرگ فیلمنامه آن است که قصد دارد قصهاش را در تعداد قسمتهای بیشتری بگنجاند. درحالی که وقتی میشود همین داستان را با ریتمی سریعتر، بازیهایی جاندارتر و در تعداد قسمتهای کمتری پیش برد علت این همه اصرار برای کشآمدگی قصه و حتی سردی و کسالتبار بودن رفتارهای آدمهای آن که نمودش در بازیها هویدا شده است، چیست؟
شخصیتپردازی از دیگر نقاط ضعفِ «محکوم» است. به نظر میرسد تمامی شخصیتها از کارآگاه خستهی پلیس با بازی کسالتآور پژمان جمشیدی گرفته تا خانمِ قاضی با بازی سرد و بیروح ساره بیات بیشتر به تیپهایی تکراری شبیهاند و هیچیک هویت تعریفشدهای حتی برای خود کارگردان و بازیگران ندارند و این عدم شناخت دقیق عوامل سریال از کاراکتر و نقششان در متن اثر، باعث تصنعی به نظر آمدن آدمهای قصه و بازیهایشان شده است.
مخاطب میبیند که مهیار بیمار و عاصی است اما این روانتنی در سطح باقی میماند و به عمق راه نمییابد. همانطور که دلسوزی نسرین، ساختگی و تعریفنشده به نظر میرسد چراکه اگر ریشه در واقعیت داشت و خاستگاهش مشخص بود، سردی و تقابل پسرش با او و این حجم از نفرت پسر از مادر نبایست وجود میداشت! خسرو چرا آنقدر منفعل است؟ ناهید دقیقاً چه میخواهد؟ انتقام خون دخترش را؟ آشتی با خسرو را؟ برگشت به زندگی مشترکش را؟ بهم زدن رابطهی نسرین و خسرو را؟ هیچیک از این پرسشها در تمامی قسمتهای سریال به پاسخ درست و روشنی نمیرسند چراکه مخاطب اساساً از انگیزهها، تصمیمات و ذهنیات کاراکترها آگاه نمیشود.
درنهایت باید گفت که «محکوم» یک نمونهی شاخص برای مثال متوسط است. همهی اجزای درام از ابتدا تا انتها در همین حد هستند. عصارهی سریال را میتوان در همان سکانسهای کشف سرنخها توسط نسرین دید که راه هم به جایی نمیبرند. سکانسهای دادگاه فوقالعاده ضعیف و بیحاصلاند. نسرین تصمیم میگیرد وکالت مهیار را خودش برعهده بگیرد اما هیچ توجیه منطقی و محکمهپسندی آنهم در مقام یک قاضی ندارد تا ارائه دهد و تنها به اظهارات احساسی پوچ و بیکاربرد بسنده میکند که کمکی هم به مهیار نمیتوانند بکنند. اگر کارگردان از حربهی هیپنوتیزم برای گرهگشایی از راز داستان استفاده نمیکرد این تکرارشوندگی به شکل خستهکنندهتری تکرار میشد! سکانسها و لحظههای عاطفی کار نیز دچار سرگردانی و بلاتکلیفیاند و موفق به برانگیختن حس همذاتپنداری مخاطب نمیشوند.
«محکوم» نه لحظهی شاخصی دارد، نه آنقدر بد است که پسزننده باشد. سریال کوشیده است تا توزیع متناسبی میان بخشهای جنایی/پلیسی و لحظات رمانتیکش داشته باشد که طبعاً موفق هم نشده و کمتر المانی در قصه خلاف انتظار مخاطب پیش میرود.
شاید بیشترین چیزی که تماشاگر این سریال انتظارش را میکشد تمام شدن و به نتیجه رسیدن آن باشد.