تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۰۲/۱۸ - ۱۴:۰۹ تعداد نظرات: ۰ نظر کد خبر : 155340

سینماسینما، سپیده ابرآویز

لطفاً نخوانید! البته اگر دنبال نقد فیلم پدر یا حتی یک یادداشت سینمایی درباره آن هستید. اینجا فقط حرف هایی گفته می شود برای مقایسه با آنجا!
آنجا فیلم سینمایی پدر در بهترین شرایط با بودجه ای بیست میلیون دلاری و مشارکت انگلستان و فرانسه ساخته می شود. سر و صدا می کند. همه سینمادوستان و فیلم‌بینان حرفه‌ای – و حتی غیر حرفه ای- را به وجد می آورد؛ آنتونی هاپکینز در آن بازی می کند و احتمالا دستمزد چند میلیون دلاری می گیرد.
آنجا فلوریان زلز فرانسوی خودش متن را می نویسد.اول در قالب نمایشنامه. آن را بارها کارگردانی می کند و به روی صحنه می برد. بابت اجراهایش جوایز متعدد می گیرد و سپس با اطمینان از اشراف کامل به متن دست به ریسکی حساب شده -که نتایجش از قبل کمابیش قابل حدس است-می زند و اثر را برای تولید در مدیوم سینما آماده می کند.

اینجا نمایشنامه پدر در مهجورترین شرایط و در میان بازار آشفته ترجمه توسط ساناز فلاح فرد مترجم جوان و البته مسلط و نه به اندازه مافیایی های ادبیات شناخته شده و صاحب نام، ترجمه می شود. متن منتشر شده رکورد فروش نمی زند. به چاپ دهم و بیستم و هفتادم نمی رسد . آرام و بی سر و صدا به دست کارگردانی باز هم جوان به نام محمود زنده‌نام می‌رسد. خدا می داند که مترجم و کارگردان و تمام تیم اجرایی چقدر دوندگی می کنند. چند بار کارشان بازبینی می شود و چقدر در نوبت می مانند تا بالاخره یک سالن کوچک در پردیس شهرزاد برای مدتی محدود به آنها فرصت اجرا می دهد.
آنجا غول بزرگ سینما به میدان می‌آید. به‌روزترین ابزارها را به کار می‌گیرد. احتمالا در استودیوها یا پلاتوهای مجهز بارها و بارها کار را دورخوانی و تمرین می کنند. فلوریان زلز به عنوان خالق اصلی اثر -که همه چیز را در مورد کاراکترها و به خصوص پدر داستان می داند- چشم در چشم و لحظه به لحظه حس هایش هنگام نوشتن متن و آفریدن این پیرمرد هشتاد ساله را با هاپکینز قسمت می کند. زلز که پیش از این بارها پدر را آفریده است دقیقا می داند چه می خواهد و هاپکینز به عنوان بازیگری باهوش، با تجربه یک عمر سینما، خواسته‌های زلز را درک می کند و تمام تلاشش را می کند تا بهترینش را ارایه کند، که می کند.
اینجا دوبلور قدیمی سینما چنگیز جلیلوند، که سال هاست پا به عرصه تئاتر نگذاشته و مخاطب همواره او را با صدایش می شناسند و متر و معیاری برای ارزیابی توان بازیگری اش ندارد به عنوان بازیگر نقش پدر انتخاب می‌شود.
کار در آذرماه سال ۹۶ در میان هوای سرد و امتحانات پایان ترم و قرار گرفتن محل نمایش در شلوغ ترین منطقه شهر و محدوده طرح ترافیک و ده ها مشکل کوچک و بزرگ دیگر به روی صحنه می رود‌.
آنجا بازار تبلیغات از مدت ها قبل خبر آمدن فیلم تازه ای را منتشر می کند. رسانه های واقعی و مجازی در خدمت معرفی فیلم قرار می گیرند و چه بسیار نمایشنامه دوستانی که مشتاق تماشای نسخه سینمایی اثر هستند و چه بسیار طرفداران هاپکینزی که بعد از چند تجربه نه چندان موفق منتظر ظهور دوباره بازیگر محبوب‌شان نشسته اند. از این منظر فیلم پیشاپیش بخشی از استقبال و فروشش را تضمین کرده است.
اینجا تبلیغات اثر در حد چند پست و استوری در صفحه عوامل، یکی دو خط در سایت فروش بلیت و یک بروشور کاملا معمولی در سالن نمایش است. ‌
آنجا موسیقی به عنوان یکی از اصلی ترین کاراکترها بار عمده ای از فیلم را به دوش می کشد. لودویکو اناودی با انتخاب درست نت ها، به تک تک اکت های هاپکینز معنا می دهد و اثرگذاری هر صحنه را چندین برابر می کند.
اینجا چنگیز جلیلوند است و یک آکسسوار فقیر . اندازه یک صحنه کوچک. غیر قابل مقایسه با خانه بزرگ پیرمرد فیلم پدر که خود بسیاری از صحنه ها را با کمک نورپردازی و فیلمبرداری درخشان می کند. لوکیشن زلز عمدا قدری پیچ در پیچ و دالان در دالان انتخاب شده تا تماشاچی نیز همزمان با پدر گیج شود و نتواند زمان و مکان را به درستی تشخیص دهد.
اینجا از لوکیشن خبری نیست. اتاق خواب پدر روی صحنه کوچک با پاراوان جدا می شود و به جز دو صندلی و یک میز در یک محیط بسته هیچ چیز دیگری وجود ندارد. فقط چنگیز جلیلوند است و صدای رسا و حس باورپذیری که لحظه لحظه در نمایش یک پدر آلزایمری جریان دارد.

آنجاسینما صنعت است و تکنیک جزیی لاینفک. تدوین بی نظیر جورج لامبرینوس پلان به پلان فیلم را نجات می دهد و چنان به یاری مفاهیم درونی و حسی اثر می آید که اگر نبود آن وقت می شد به هاپکینز و جلیلوند در موقعیتی تقریبا مساوی نمره داد.
خدا می داند تا فاین کات چند بار پلان ها جا به جا شده یا هاپکینز هر سکانس را در چند برداشت بازی کرده است.
اینجا اما یک چنگیز جلیلوند هشتاد ساله است و یک اجرای کاملا درونی برای چند شب پی در پی ‌بدون فرصت خطا‌. بدون امکان برداشت دوباره.
آنجا تمام متن نمایشنامه، بی هیچ کم و کاست و سانسور و ممیزی و حتی شاید با اضافات بیشتر به فیلم تبدیل می‌شود.
اینجا با هزاران تذکر و اما و اگر جلیلوند در اجرای صحنه های خوردن مشروب با پرستار جوان و رقص و نظربازی با او بی اغراق یک سر و گردن از هاپکینز بالاتر است. اینجا جلیلوند است و بغض فروخورده و غرور در هم شکسته ای پدری که سال ها مرد موفق زندگی اش بوده و حالا تسلیم فراموشی نمی شود. با نگاهش، با کش دادن پایش روی زمین و حتی با صدای لخ لخ دمپایی هایش گم شدن در زمان را دوست ندارد و آن قدر غمگین و تنها می میرد که تصویر این مرگ تنها، تا ماه ها از ذهن مخاطبش نمی رود.
همه این ها دلیلی است که نه به عنوان یک منتقد یا یادداشت نویس و روزنامه نگار که تنها به عنوان کسی که نمایش پدر در ایران را دیده، متن ترجمه شده را خوانده و حالا برنده بازیگری اسکار نود و سوم را تماشا کرده با جرات می نویسد: من به چنگیز جلیلوند رای می دهم.

لینک کوتاه

مطالب مرتبط

نظر شما


آخرین ها