سینماسینما، حبیب باوی ساجد
ما نخست باید بیاموزیم، هنرمندان هم بسانِ انسانهای دیگر، با تفاوتهایشان زیبا هستند. گاه این تفاوت ظاهریست، گاه باطنی و ریشه در خُلق وخوی متفاوت هر فرد دارد. تفاوتِ هنرمندان (همانندِ هرانسانی) از کودکیشان میآید. آنان بسا در ناخودآگاهشان مرهونِ کودکیشان هستند، و به قول نجیب محفوظ در بیانیهی جایزهی نوبل: «ازکوزه همان برون تراود که در اوست.»
باری، و درست به همین علت است که هنرمندان (آیا نیاز است بگویم مرادِ کلامم از هنرمندان کدامند؟ َآیا نیاز است شرح بدهم هنرمندان، آنانیاند که به نوعی کشف و شهود رسیده باشند، و به قدر وسعِ خویش بر هنر چیزی فزون کردهاند: تو بگو تکهسنگی بر کوهی.)
باری، چنین هنرمندانی وام دارِ کودکیشان هستند. دستگیرهی در برای مارسل پروست فقط یک نوستالژیست که او را پرت میکند به قعرِ کودکیاش. اما همین دستگیره برای گابریل گارسیا مارکز روایتِ یک قتل است: قتلی در سپیدهدمِ یک روزِ گرم و مرطوب، وقتی که همسایهشان در تاریکی دست میبرد بر کشویی و کُلتی را بیرون میآورد که هیچگاه با آن شلیک نکرده بود. بعد درتاریکی دست بر ماشه میبرد و گلوله از لای قفلِ در میخورد وسطِ پیشانی مردی که برای دزدی خم شده بود و داشت با قفلِ در ورمیرفت. در، همان در است، دستگیره، همان، قفلِ در همان، اما برای مارکز چیزی، و برای پروست معنای دیگری دارد.
تئوآنگلو پولوس، فیلمساز برجستهی اندیشمندِ یونانی، بر این باور بود که وقتی هنر و ادبیات روی ما تأثیر میگذارد، چگونه میتوان از کودکیمان متأثر نشویم: وقتی که مادرم مرا باخود برای یافتنِ جنازهی پدرم که کشته شده بود میبرد و من باید در سالنِ پر از جنازههای کشته شده، چهرهی پدرم را تشخیص میدادم؟
باری، و مگر همین نیست که جستجو در فیلمهای آنگلوپولوس را به موضوعِ همیشگی و موتیفِ فیلمهایش بدل میکند، و آیا این میراثِ کودکی آنگلوپولوس، همان نیست که میراثِ کودکی همهی ابنای بشر است؟