تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۱۱/۱۵ - ۱۴:۴۷ تعداد نظرات: ۰ نظر کد خبر : 149810

سینماسینما، حسین سلطان محمدی

مدت هاست که در سینمای ایران، پیشگامی به پیرو بودن تبدیل شده است. مراد عده ای از هنرمندان، فضای مجازی و محتواهای مدعی هجو اما آغشته به لودگی آن است. تجسم بخشیدن به گفتارهای محاوره ای هم خیلی با مهارت رخ نمی دهد و مختصر تلاش برای آن صورت می گیرد. در این نوع سینما، غلبه با سخن و کلام و شعار مانده در سطح است. تحلیلی عمیق، در ورای آن نمی توان یافت. حتی در معرفی آن نیز، معنی واژه ها به درستی دیده نمی شود. این موضوع، در فیلم «شیشلیک»، به هجمه ای علیه مفاهیمی بروز یافته که نوعی هویت بنیانی در جامعه امروز ما دارد. فیلمی که واژه عدالت و طنز تلخ، برایش به کار آمده است.

در این فیلم، رضا عطاران، که در سال های اخیر، بیانگر محتواهای طنز بوده تا محتوای تلخ، در کنار پژمان جمشیدی و ژاله صامتی، قرار گرفته است. بگذریم که زوج جمشیدی و صامتی، بعد از مجموعه «زیرخاکی»، جلوه یافت و همان رویه، در این اثر، به کار آمد با اندکی تغییر و آن، قرار گرفتن رضا عطاران در میانه این زوج است. وگرنه این زوج، عملا همان فضای آغشته از نوعی سادگی – اگر نگوییم بلاهت – را برای مان، تکرار کردند. بازیگر مجموعه امنیتی «گاندو» هم به کار آمده تا در ادامه همان هویت جدی، نماینده و نماد قدرت حاکمیتی باشد. برای ما، همه اینها در بحث تصویری، نوعی اثر تلویزیونی، با بازگشت رضا عطاران به قاب تلویزیون، تداعی می شود. یعنی در این انتخاب نیز، ما پیشگامی نمی بینیم و نوعی پیروی از گذشته را شاهدیم.

اما مفهوم «عدالت». عدالت یعنی قرار گرفتن هر چیز در جای خود است. در این اثر، به رویه نظام هایی کمونیستی یا سوسیالیستی، بیان نوعی تساوی را شاهدیم و نه عدالت. خانه سازمانی، تغذیه یکسان، شعارهای روزانه، حداقل های خوردن و آشامیدن، حداقل های نیازهای انسانی و اموری که در جامعه ایرانی ما، حتی در دوران کوپنیسم دهه نخست انقلاب و در کوران جنگ و تحریم و فشار اقتصادی، وجود نداشته است. اینجا هم باید گفته شود که مفهوم زندگی ایرانی، قلب و تحریف شده است. 

در بروز این شکست مفاهیم، کاری به نویسنده اثر، امیرمهدی ژوله، ندارم چون روال کاری او چنین است و با واژه ها و ماندن در اندازه بیان خندوانه ای و استندآپ کمدی، به پیش رفته است. او در نظم و سامان خود است. اما محمدحسین مهدویان، که با آثاری خاص پا به میدان گذاشت، در دو اثر اجتماعی اخیرش، نوعی نقد – که البته مفهوم این نوع نقد را باید سنجید – را تلاش دارد ترویج و بیان کند. او در «لاتاری»، به بهانه ناموس پرستی و غیرت و بیان سیاسی، برای نقد بنیان فقهی رضایت پدر در ازدواج دختر، آن را با نوعی دختربازی آغشته کرد و از نمادهای ارزشی چون سردار قبلی جنگ برای اعتبار دادن به این نگرش، بهره برد تا به تحلیل سطحی و قهرمان پروری فردی و مدعای غیرت، برسد. اکنون او در اینجا، مفاهیمی را به جامعه ما منتسب می کند که در آن می توان اصطلاحا نقد یارانه دادن یکسان را دید و نوعی استثمار از نوع سوسیالیستی را مدعی شده و به نقد می کشد و با نماد رئیس کارخانه که در نمایی لانگ از ساختار فیزیکی کارخانه که با پرچمی در اهتزار است و برای ما تداعی پرچم در اهتزاز ایران را می کند، به کلیت ایران نظر می کند. اینجا نماد کارخانه را باید رئیس اجرایی حکومت دید. برقرار ماندن سال های سال رئیس کارخانه، قطعا از سطح یک نام عبور می کند اما می تواند اشاره به رئیس جمهور – رئیس جمهور قبلی یا فعلی – باشد که در دوره هایی نام او تغییر می کند! در نشانه سازی و انتساب کارخانه، بعضی دوستان، نام «هفت تپه» را آورده اند که خیلی با نشانه های وقایع آن، همسانی ندارد. شهدای انقلاب گرسنگان یا گرسنگی هم، بیشتر به مفهومی القایی برای حوادث آبان معروف شبیه می نماید که بعضا مدعی شده بودند در اعتراض به تنگناهای اقتصادی بوده تا موضوعی دیگر. که بازمانده اش به نوعی سکون رسیده اما وقتی دوباره همان نکات جلوه می کند، قالب تهی می کند و این بار تحمل حضور در مشابه آن وضع را ندارد.

نکته بعدی، استفاده از شعار است به سبک شعارهای مرسوم بر دیوارها یا عبارات مطرح در سخنان بسیاری از اشخاص، چه در اندازه ارزش بودن کار و چه در اندازه آینده سازان جامعه. نحوه نگارش شعارها بر روی دیوارها، بعضا به شیوه بیان ترجمه احادیثی می ماند که در جامعه به کار آمده و استفاده شده است. در بلندگوها شعار اضافه شدن محصولی در اندازه سیب زمینی به سبد کالا، بیانگر طعنه به ماجرای توزیع رایگان سیب زمینی در حال پوسیدن در میان گروه هایی از اقشار جامعه است و آن هم در جامعه ای که غذای غالب شان، سیب زمینی شده است. یا پیشرفت جامعه در اندازه تغییر میزان توزیع آب از یک روز در هفته به دو روز در هفته. البته ارتقای بازگشت تعبیر آناناس از گلدان یا خواستن ششیلیک یا حتی تبلت را، می توان نشانه ای دانست از این که جامعه استثمارزده داستان در حال درک مفاهیم و پرورش خواسته ها هستند. فیلمی که از نمای اولیه در پشت توری جداکننده، حاشیه از متن اجتماع را به تصویر کشیده، در انتها با نقل مکان از این حاشیه به جای دیگر و پذیرش خواسته تبلت بچه، به رخ می کشد که جامعه در حال تغییر است. جامعه ای که موتور برق و سریال تلویزیونی و تعابیری مانند آن را می دید و از بیان علنی خواسته های آن، همانند تعابیری که از کره شمالی برایمان می گویند، دچار وحشت می شد. اما انطباق این جامعه با آنچه در واقعیت وجود دارد، ساده نیست. 

در ادامه، دوقطبی کردن جامعه به فقیر و غنی، و اینکه بیان فقر برای جمعی دیگر مایه خنده است. خب، این نوع خندیدن ها را در استندآپ کمدی های خندوانه، چه کسی رواج داد که حالا بر آن، مرثیه سرایی می کنید؟ ماجرایی که فیلم را دقیقا به دوپاره تقسیم می کند و کارگردان، نوعی شورش را الزامی می نماید. اما شورش در کجا، در رستوران عجیبی در تهران. رستورانی که باید برای غلو فاصله اجتماعی به کار آید. در آنجا، با دیدن نماد اصلی حاکمیت استثمارکننده، شورشی یا عصیانی به اجرا در می آید و زخمی بر چهره حکومت به جا می ماند و بدون تغییری فاحش، چون آن رئیس کارخانه، به برکناری عامل سرکوب خود اقدام می کند و البته اینجا هم نوعی نقد دارد که در ماجراهای اینچنینی، حتی کسی در این اندازه هم برکنار نمی شود! معمولا کسی که فرزند دارد، در حضور فرزند وارد دعوایی نمی شود که بچه خردسال را به وحشت اندازد و بعد به او خرده گیرد که چرا گریه می کنی و بخور، مگر شیشلیک نمی خواستی؟ این قهرمان هم توخالی است. بهتر بود با نوعی نگاه شرمسارانه، رئیس کارخانه را معذب می کرد تا زد و خورد.

شیشلیک در تحلیل چندین ماجرا، به نوعی حمله به ریشه – به زعم من – پرداخته است. این تحلیل برای مردمی که عجالتا در اندازه یک روستای حاشیه ای یا شهرکی که با محوریت یک کارخانه دیده شده، تحلیلی سطحی و شتابناک است و نوعی عصبانیت بی منطق در آن دیده می شود. جامعه با محوریت یک کارخانه با پرچم نمادین در حال اهتزاز آن را از یاد نبرید. با احترام به جناب علی روئین تن، ۱۱ سال پس از زمهریر، به شیشلیک در سال جاری رسیدیم. زمهریر هم دیده شد ولی در جشنواره. شیشلیک را دیده اند و پروانه داده اند برای اکران عمومی. تا همین اندازه هم به قول کارگردان و نویسنده، روح روایت با وجود ممیزی های رخ داده، برقرار است! 

تلخی فیلم و عدالت ادعایی، همان طور که پیشتر بیان شد، بسیار ناملموس است. البته اندکی تلخی اش در من اثر گذاشت، در این حد که بعد از دیدن فیلم بروم و برای فرزندم «بستنی زمستانی» بخرم که مبادا دچار عقده حقارت شود!

لینک کوتاه

نظر شما


آخرین ها