سینماسینما، هادی سعیداوینژاد؛ در سنت سینمای کلاسیک، بسیاری از کارگردانان کوشیدهاند جهانی یکپارچه و قابل ورود برای تماشاگر بسازند، جهانی که در آن زمان، مکان و روایت، گویی در هم تنیدهاند تا تماشاگر در خلسه تماشای واقعیت تقلیدی غرق شود.
اما ژان لوک گدار در جایگاهی کاملا متفاوت ایستاده است. اون نه یک سازنده که یک ویرانگر بود. اما ویرانگری که هدفش تخریب معنا نبود، بلکه هدفش تخریب دروغ پیوستگی بود.
گدار با استفاده از تکنیکهایی چون جامپ کات یا شکستن قواعد کلاسیک، در واقع درحال انجام یک عمل ضد تصویر بود. گدار با هر برش ناگهانی و هر گسست ناهنجار، تماشاگر را از خلسه بیرون میکشید، در سینمای او تصویر جایی نیست برای اینکه فراموش کنیم درحال تماشای فیلم هستیم. او با هر برش به ما یادآوری میکرد که ما فقط در حال تماشای تصویریم. این هسته، اصل نوآوری گدار است؛ سینمای آگاهی او بجای اینکه از طریق تصویر ما را به درون داستان ببرد، از طریق تصویر ما را به سمت فکر کردن سوق میداد. او میان تماشاگر و فیلم یک فاصله نقدمابانه ایجاد کرد. در آثار او تصویر دیگر ابزاری برای روایت ساده نیست، بلکه ابزاری است برای شک کردن به روایت.
گدار به ما آموخت که حقیقت، در پیوستگی و نظم نهفته نیست بلکه در شکافها، در سکوتهای ناگهانی و در همان لحظات لرزان میان دو برش پنهان شده است. گدار با این رویکرد سینما را از خدمت به داستان به خدمت به آگاهی آورد. او از سینما استفاده کرد تا سینما را به چالش بکشد. او از ابزار هنر برای نقد ماهیت خود هنر استفاده کرد. این همان پارادکس بزرگی است که او را از دیگران متمایز میکند. او با تخریب فرم، فرمی والاتر و صادقانهتر خلق کرد.
گدار باز هم به ما یادآوری میکند که زیبایی واقعی در کمال نیست بلکه در بیقراری است و حقیقت نه در آن چیزی که به شکل زیبا چیده شده، بلکه در شکافهای میان چیزهایی است که به شکلی زیبا چیده شده، بلکه در شکافهای میان چیزهایی است که جرات نشان دادن خودشان را ندارند.
حال با عبور از میان این ویرانگریهای تصویر، روبروی پرسشی عریان میان آثار گدار میمانیم که گویی در هرقاب از فیلمهایش نفس میکشد. این چه جسارتی است که در هر قاب از فیلمهای گدار نفس میکشد؟ آیا این همان سینما نیست؟