سینماسینما، سید رضا صلاحتپور؛
آنجا که اسطوره از حصار زمان رها میشود، کلام به اندیشه جان میبخشد و
کمانچه، ناگفتههای روح را روایت میکند.
توفیق داشتم در یکی از سلسلهبرنامههای «بیضاییخوانی»، برخوانی نمایش «آرش» را با روایت زیبای ندا کوهی و کارگردانی دوست عزیزم، جناب کیوان کثیریان، ببینم و بشنوم، اجرایی که با جانبخشیدن دوباره به کلام بیضایی، دریچهای تازه به جهان اندیشه و اسطوره گشود.
در کنار روایت دلنشین ندا کوهی، نوای زندهٔ کمانچه با دستان هنرمند ماهگل مقتدر، جان دیگری به این اجرا بخشیده بود، هنرمندی روشندل که گویی جهان را نه فقط با چشم، که با ژرفای جان خویش میشنود و آنچه را در اعماق احساسش جاری است، از تارهای کمانچه به گوش و دل مخاطب میرساند. نغمههای او در همنشینی با کلام بیضایی، صرفاً موسیقی همراه روایت نبود، صدایی مستقل از جنس احساس بود. آنجا که واژهها از بیان رازهای نهفته بازمیمانند، کمانچه به سخن درمیآمد و روایتی دیگر از آرش را بازمیگفت، روایتی که این بار نه با کلمات، بلکه با نغمهها جان میگرفت.
با خود اندیشیدم: شاید بیضایی، آن روز که «آرش» را مینوشت، تصور نمیکرد روزی کلماتش اینچنین، در فضایی متفاوت و با روایتی دیگر، دوباره جان بگیرند. و چه حیف که خود او نیست تا ببیند و بشنود که آفریدهاش چگونه از مرزهای کاغذ عبور کرده و در ذهن و جان مخاطبانش حیاتی دوباره یافته است.
چند ماهی است که سلسلهبرنامههای «بیضاییخوانی»، به ابتکار و کارگردانی جناب کیوان کثیریان و همراهی برادر عزیزم دکتراردوان زینی سوق در فضاهای هنری متفاوت و مکانهایی خاص برگزار میشود تلاشی ارزشمند برای آنکه آثار بیضایی نه صرفاً بهعنوان میراثی از گذشته، بلکه بهمثابه اندیشهای زنده و پرسشگر، در اکنون ما حضور داشته باشند. ابتکاری شایستهٔ تقدیر که نشان میدهد ادبیات و هنر، اگر درست روایت و برخوانی شوند، همچنان توان گفتوگو با انسان امروز را دارند.
بیتردید، تداوم چنین برنامههایی حاصل همراهی و تلاش کسانی است که به زندهماندن چراغ هنر و اندیشه باور دارند. برای این دو دوست عزیز و همهٔ دستاندرکاران این مجموعه، آرزوی توفیق دارم.
اما آنچه در برخوانی «آرش» بیش از همه ذهنم را به تأمل واداشت، نگاهی متفاوت به اسطورهٔ پهلوانی بود.
آرش بیضایی، صرفاً پهلوانی نیست که با سرنوشتی قهرمانانه زاده شده باشد ، او آرشی خودساخته است. نشان داد پهلوانی نه موهبتی موروثی است و نه صفتی که از بدو تولد بر پیشانی کسی نوشته باشند، پهلوانی راهی است که انسان باید خود برگزیند، بهایش را بپردازد و در لحظهٔ دشوار انتخاب، خویشتن خویش را بیافریند.
در این نگاه، اسطوره دیگر تنها روایت قهرمانی در گذشته نیست ، آینهای است در برابر انسان امروز ،انسانی که باید میان آسودگی و مسئولیت، میان ماندن در حاشیهٔ زندگی و پذیرفتن بار سرنوشت، یکی را انتخاب کند.
شاید راز ماندگاری بیضایی نیز همین باشد: او اسطورهها را از حصار روایتهای آشنا آزاد میکند تا ما را با پرسشهایی تازهح دربارهٔ انسان، هویت، مسئولیت و معنای قهرمانی روبهرو سازد.
شاید آرش، پیش از آنکه کمان بکشد و جان بر سر تیر بگذارد، باید در درون خویش ساخته شود ، زیرا هیچ تیری، پیش از آنکه ارادهای آن را به حرکت درآورد، مرزی را جابهجا نمیکند.
بادیدن این نماش بار دیگر به این اندیشه رسیدم که آثار بزرگ، با پایان زندگی آفرینندگانشان پایان نمییابند، گاه سالها بعد، در صدایی تازه، در مکانی متفاوت و در ذهن مخاطبی دیگر، معنایی را آشکار میکنند که شاید پیشتر مجال ظهور نیافته بود.
آرش بیضایی، شاید بیش از آنکه حکایت پرتاب یک تیر باشد، روایت ساختهشدن انسانی است که سرانجام تصمیم میگیرد آرش باشد.