«بامداد خمار» را چه چیزهایی «بامداد خمار» می‌کند؟

سینماسینما، در آستانه پخش فصل دوم سریال بامداد خمار از پلتفرم شیدا، زهرا مشتاق درباره این اثر نوشت:وقت خوبی تمام شد. درست در بحبوحه دوباره جنگ. زمانی که پرتکرارهای اینستاگرام، رحیم و محبوبه بود و همه جا پر شده بود از تکیه کلام: یعنی من اهم خانم؟ چه چیزی، یک سریال را پر مخاطب می‌کند؟ چرا یک سریال می گیرد و یک کار دیگر، ستاره اقبالش سوسو می زند؟ بامداد خمار را چه چیزهایی بامداد خمار می‌کند؟ قصه اش؟ نوع فیلمنامه نوشته شده؟ کارگردانی اش؟ یا حتی اینکه یک کارگردان زن، که شاید عشق را بهتر درک می کند و پیچ و خمش را خوب می شناسد، به آن پرداخته؟

اساسا اقتباس از ادبیات، کار آسانی نیست. کسان زیادی، نسخه کاغذی رمان های عاشقانه یا غیر عاشقانه ای را که تبدیل به فیلم یا مجموعه شده؛ ترجیح می دهند. اما رمان های قوی، به هر شکل و ساختار دیگری هم که در بیایند، به دلیل استخوان بندی محکم، می توانند باز هم در هر لباس دیگر بدرخشند. بامداد خمار یکی از آنهاست. نه اینکه شاهکار باشد. اما کار قابل توجهی است. برخی آن را جز کتاب های بازاری می دانند، اگر نخواهیم از لغت زرد استفاده کنیم. اما تکنیک داستان سرایی و کششی که در مخاطب ایجاد می کند، قابل انکار نیست. شاید حتی بی انصافی باشد که آن را از جمله کتاب های غیر قابل ارزش بدانیم. رمانی که بارها و بارها منتشر شده و حتا نویسنده دیگری، در پاسخ به آن و این بار به جانبداری از رحیم شب سراب را نوشته است. نرگس آبیار، در چنین برزخی به سراغ بامداد خمار رفته است. کاری که رفتن به سمتش، جسارت می خواهد که او دارد. هر چند، از الف شروع کار تا ی که هنوز به آن نرسیده، با حاشیه های زیاد همراه بود. حواشی تمام نشدنی که از قبل تر، از سووشون شروع شده بود و یک جورهایی کشیده شده به سمت بامداد خمار.

کاری به چیزی ندارد. فقط می خواهد، قصه ای که میان کلمات، در حدود ۵۰۰ تا ۶۰۰ صفحه میان کاغذ از حدود سی چهل سال قبل، پخش شده، بیاورد بچیند در قاب دوربین. به آدم هایش جان ببخشد. زنده شان کند و بگوید، بیا این هم فلانی و فلانی و بهمانی که در کتاب خوانده ای، این شکلی هستند. این طوری لباس می پوشند. این شکلی راه می روند و این مدلی حرف می زنند. برایشان ادا و لهجه و سر و شکل گذاشته و سر صبر گذاشته مثل قرمه سبزی، خوب جا بیفتند و ته تهش پودر لیمو عمانی و ادویه مخصوص اضافه کرده تا به اندازه ده تا سریال آن طرف تر هم صدا کند و عطرش بپیچد همه جا. چون، با درشکه همین بامداد خمار است که می شود، میان کوچه ها و بازارهای نو نوار چرخ خورد و وارد خانه های اعیانی شد و نوکر و کلفت هایشان را دید. خانه های درندشت و پولدارهای عمارت نشین، در برابر مردم پایین دست، که به آسانی، دستشان به دهانشان نمی رسد. نه رخت و سر و وضع قابلی دارند، نه حتا زندگی و کار و بار و اندوخته پولی و معنوی. دوره قاجار است و مردم کم کمک، دارند، پوست می اندازند و سرخاب سفیدابی می کنند. همین است که رحیم را شیر می کند که حالا محبوبه دختر فلان الدوله هم که باشد، خب باشد. عشق، خط های موازی و پسر فقیر را به دختر پولدار یا برعکس، به هم می رساند. و همین عشق است که چشم های محبوبه را کور می کند. دو خواستگار تحصیل‌کرده و بالا نشین و بلند بالایش را نمی بیند، ادب و مکنت و بزرگی و برو بیای خانواده اصلا به چشمش نمی آید، اما رحیم بی ربط به خودش را می بیند. برایش حکم دنبه آبگوشت را دارد. نرم و خوش طعم است و بوی عرق زلف و پیشانی اش هم حکما، ادکلن آمده از فرنگ. کسی نیست، گیسش را بکشد و بنشاند سر سفره عقد. حتا به عقل کسی نمی رسد، یا دبدبه و کبکبه و عنوان فلان الدوله ها نمی گذارد، به جای فرستادنش به خانه دیو و دلبر، پسر و مادری که حالا خواهیم دید چه چپقی از او چاق خواهند کرد؛ قبول کنند و رحیم داماد سرخانه شود، به جای طرد کردن محبوبه از آن همه ناز و نعمت و رفتنش به جایی که جهنم رویاهایش می شود.

چرا نمی شود عاشق شد؟ چرا عاشقی هم قانون و قاعده دارد؟ عشق فقط سه حرف است، اما پشتش، سیلی است از کلمات. از نزدیکی فرهنگ و زبان مشترکی که از گذشته و ایل و طایفه می آید. از همخوانی داشته ها، از پول و دانش تا جایگاه و طبقه. انگار کاست و طبقه که گاهی آن پشت ها، زیر هر چیزی قایم می شود، کم کم برملاترین می شود. پنهان کردنی نیست، در پستو و رنگ و لعاب. در عشق و عاشقی. از جایی می زند بیرون، بد هم بیرون می زند. زخم سر باز می شود که هی رویش دارند نمک می پاشند و بر شدت سوز و گدازش اضافه می شود و کسی هم نیست انگار، دستگیر محبوبه های عاشق باشد. نه پدری، که زمانی، محبوبه جان و جهانش بود و نه مادری که دلش می رفت که محبوبه اش، بالاتر از گل نشنود. بامداد خمار داستان اجتماع گذشته ای است که هنوز هم قابلیت باز تعریف دارد. همپای جامعه، پله ها را چهار تا یکی بالا آمده و رسیده باز، شاید به همان نقطه نخست که کبوتر با کبوتر باز با باز کند همجنس با همجنس پرواز….

ثبت شده در سایت پایگاه خبری تحلیلی سینما سینما کد خبر 216321 و در روز یکشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۵ ساعت 16:30:34
2026 copyright.