سینماسینما، زهرا مشتاق؛
تابستان بود که رایحه گفت حال بابا خوب نیست و در بیمارستانی در آلمان بستری است. با واتس آپ تلفن کردم، گوشی را خودش جواب داد. صدای پر انرژی همیشه را نداشت. گفت دو سه ماه قبلش با الین، بوسنی بوده. برایش، به خاطر عکس های فوق العاده ای که طی سال ها جنگ در بوسنی هرزگوین گرفته بوده، بزرگداشت گرفته اند. تعریف کرد که چقدر احترام گذاشته اند و چقدر خوشحال شده. بعد صدایش دوباره افت کرد. برگشت به بیماری. آن موقع، دو ماه تمام بود که در بیمارستان بستری بود و دیگر خسته شده بود. دلش غذا می خواست. غذاهای خودمان را. گفت اینجا اصلا غذا ندارند. الین هم که غذاهای ایرانی بلد نیست درست کند. اصلا گوشت نمی خورد. گفت دلم غذا می خواهد. گفتم انشاالله زود می آیید و رایحه برایتان یک عالمه غذاهای خوشمزه درست می کند.
زنگ زدم مسیحا، گفتم آقای راستانی حالشان خوب نیست. می توانی با پدرت بروی بیمارستان؟ گفت می رویم. ولی نرفته بودند. شهرشان از هم هشت نه ساعتی فاصله داشت. آقای راستانی گفته بوده، راضی نیستم این همه راه بیایید. فقط تلفنی با هم چند بار حرف زده بودند. کریسمس گذشته، قبل از مریضی، مسیحا و وحید را دعوت کرده بود که بروند دورهم باشند. حالا مریضی زده بود زیر میز.
رایحه گفت اگر بشود ویزا بگیریم، با مهدی و دانیال برویم آنجا مراقبش باشیم. فکر می کرد، پدرش، دانیال را که ببیند حالش خوب می شود. برمی گردد به زندگی، از بس که این تنها نوه را دوست داشت. تلفن کردم به آقای تابش، داستان را تعریف کردم. با وزارت خارجه هماهنگ شد. کلی هزینه و برو بیا. حتا الین مدارک پزشکی را فرستاد سفارت تا رایحه و همسرش و پسرش بتوانند ویزا بگیرند. نشد. از بیمارستان مرخص شد، شما بخوانید جواب شد. با الین سوار هواپیما شدند و با اولین پرواز خودشان را رساندند ایران.
با تیشرت بنفش همیشگی، روی کاناپه سبز رنگ دراز کشید. از انجمن هنرمندان پیشکسوت آمده بودند عیادت. تعداد زیاد بود و برای همه جا نبود. انسیه شاه حسینی هم بود. رفت نشست نزدیکش گفت، خیلی دلم می خواهد خاطرات جنگ شما را بشنوم.
از قبل از آمدن، دنبال پزشک متخصص سرطان بودیم. همه اش نگران بود که پرونده پزشکی اش به زبان آلمانی است. گفتم نگران نباشید، مازیار، پسر خانم الهه امیر انتظام در آلمان پزشک است، از او کمک می گیریم. پزشک پیدا شد. چند نفر از همکاران سینمایی معرفی کردند. پزشک خیلی خوبی هم بود. اما چه فایده، وقتی ته زندگی مثل یک روکش چوبی ورآمده باشد! دو ماه، حداکثر. الین نمی خواست قبول کند. شش تا جمله فارسی حرف می زد و بعد می زد به آلمانی و بغض می کرد. یک معلم موسیقی که عشق محسن راستانی، باعث شد هم فارسی یاد بگیرد و هم کمانچه. آنقدر که کتاب ردیف میرزا عبدالله را جلویش می گذارد و می خواند و می نوازد. هشت سال است که ازدواج کرده اند و همه جا با همند.
همگی رفتند شمال خانه رایحه. اتاق وسطی را خالی کردند برای بابا محسن و مامان الین، دانیال می گوید. دم دست پدربزرگش نشسته که کمکی خواست آنجا باشد. از فوتبال که می آید، یک راست می رود بغل بابا محسن. من هم آنجایم. یکی از اعضای خانواده، به واسطه سی سال دوستی. از روزنامه زن و چند جای دیگر. رایحه آن وقت ها، خیلی کوچک بود. با پدرش می آمد روزنامه و مثل گربه می چسبید به من، می رفتیم سینما، تئاتر می دیدیم، با بچه ها کوه می رفتیم. وقت هایی هم می آمدند خانه مان. مادرم هنوز زنده بود. نزدیک سیدخندان می نشستیم و وجه مشترکمان خوزستان بود. رایحه عربی بلد نبود. ولی مامانم با آقای راستانی و گاهی خودم عربی صحبت می کردیم. خاطره هایشان از خرمشهر تمام نمی شد.
نشستیم داخل تراس رو به دریا صبحانه می خوریم. از دریا سیر نمی شود. یک بند دریا را نگاه می کند. با الین و رایحه حاضر می شویم، آقای راستانی را سوار ویلچر می کنیم و می رویم دم ساحل، تماشای دریا در سکوت. می گوید امروز بهترم. می گوید خیلی کار دارم. می گوید باید زودتر بنشینم سر پروژه هایم. رایحه نگاهم می کند. من یک بند دارم فیلم می گیرم. از همه چیزها، از همه کارها، از چشم هایی که گاهی نگرانی را می دزدد و پرت می کند گوشه ای که قایمش کرده باشد. دانیال از بابا محسن و من و الین قول می گیرد که برای روز اول مدرسه، کنارش باشیم. با الین انگلیسی حرف می زند و دو تایی شطرنج بازی می کنند. گاهی هم دو تایی با هم پیانو می زنند.
ایران که رسیده بودند، اولین چیزی که دلش خواسته بوده، کله پاچه بود. از رفقا، هر کس می آمد عیادت، یک ظرف کله پاچه آورده بود. من بامیه درست کردم. به یاد جنوب. خوب غذا می خورد. سرحال بود، به اندازه ای که یک مریض دچار سرطان روده، می تواند سرپا باشد. به خواب هم نمی دید همه چیز دارد تمام می شود. نمی دانست یا باور نداشت، نمی دانم. پدرم از آمریکا زنگ زد و تصویری کلی حال و احوال کردند. چند باری هم مسیحا زنگ زد و قول گرفت برگشت آلمان، برود منزلشان.
من و رایحه و آقا مهدی همسرش، شب هایی تا دیر وقت بیدار می ماندیم و از همه چیز و همه کس حرف می زدیم. ته حرف هایمان فکر می کردیم، شاید معجزه ای شده که بابا خوب غذا می خورد و کارهایش را خودش انجام می دهد. اما بی جان بود. ضعف داشت. خسته می شد. مریضی کلافه اش کرده بود. می پرسید پس چرا تمام نمی شود؟ لحظه ای حتا، به مرگ فکر نمی کرد.
میکروفون یقه ای را از او جدا نمی کردم. مدام صحبت هایش را ضبط می کردم. بیشتر وقت ها نامفهوم بود. زود خسته می شد. گاهی حتا عصبانی می شد. ما با شکیبایی کنارش بودیم. بیشتر از همه رایحه. صورتش را اصلاح می کرد. پانسمانش را عوض می کرد. حمام می کرد. از صبح تا شب، یکریز آشپزخانه بود و چیزهایی را که بابا دوست داشت، درست می کرد.
کنارش نشسته ام. رنجور گفت حیرت! نگاهش کردم. از همه چیز حیرت کن. حیرت عصاره هستی است. درجه یک باش. در هر چه که هستی، درجه یک باش. داریم کتاب عکسش را ورق می زنیم. عکس های فیلم «اینجا چراغی روشن است». پشتش، یکی از معروف ترین عکس هایش، در تک فریم سیاه و سفید، به دیوار تکیه زده. زنی زیبا، با چشم هایی که اعماق وجودت را می کاود، با دسته گلی بزرگ بر دست.
باید امتداد عکس هایش باشد، تکه هایی از خودش که در تصویر تنیده شده، جان گرفته و همیشگی شده. بخش دوخته شده با جان، با اندیشه و ساحتی که او را از خیلی های دیگر متمایز کرده، ممتاز ساخته و او را یکی از درجه یک ها کرده.
نشسته پشت لپ تاپ مک و داریم با هم عکس می بینیم. یک عروس و داماد. مست و شاد دارند می خندند. می گوید این کافه زیر خانه ماست. همیشه از شلوغی قیامت است. تا صبح می نوشند و خوشحالی می کنند.
نشسته روی مبل. من پایین پایش، روی زمین، داریم حرف می زنیم. چشم هایم، به رنگ زرد آنژیوکت خیره شده. میکروفون روشن است و دارد صدایی را که گویا از دورترین جای دنیا شنیده می شود، ضبط می کند. می گویم چطور می توانید اینقدر درخشان بنویسید. خوشحال می شود. بعد، تندی می گوید، من که نویسنده نیستم. جواب می دهم هستید، هستید. حسودی ام شد، چطوری می توانید؟ چطوری توانستید؟! نثر پاکیزه، بیان سلیس و چه حرف هایی.
دارم بر می گردم تهران. باید بروم بلوچستان و بعد برگردم یاسوج، حاضر شوم برای آزمون جامع. نگاهش می کنم. نکند آخرین بار باشد. نیست. حالش، حال آدمی نیست که پزشک گفته باشد، نهایتا فقط دو ماه.
با رایحه هر روز حرف می زنیم. وقت هایی گوشی را می دهد به بابا. منتظرم است، چشم به راهم است که برگردم. رفته ام بیمه تامین اجتماعی دنبال کارهای بازنشستگی آقای راستانی. چند روزی هست می روم از این شعبه به آن شعبه برای جمع کردن سوابق. خبرگزاری ایرنا، اندیشکده، بعضی از محل کارهایمان مشترک است. آخرین نامه را از صندوق هنر می گیرم و می برم تامین اجتماعی. مهر می زنند و تمام. می گویند از آخر مهر، اولین حقوق واریز می شود. تشکر می کند. می گویم این کمترین کاری است که می توانستم برای شما انجام دهم. از آقای راستانی که خیالم راحت می شود، می روم دنبال کارهای بازنشستگی خودم.
برگشته ام یاسوج. اواسط دی آزمون جامع دارم. رایحه زنگ می زند که بابا می پرسد نمی آیی؟ مامان رایحه می گوید، بیا اینجا درس بخوان. پیش هم باشیم. ما بدون نسبت خونی، خانواده هم هستیم. تکه ای از همدیگریم. به خصوص با رایحه. بخشی از خودم هست. ادامه ام. می توانست دخترم باشد.مثل همین حالا که هست و مدام زنگ می زنم که بدانم چگونه دارد سپری می کند این روزها را که بابا دیگر آنقدر لاجان شده، که یک دانه، دقیقا یک دانه برنج را هم نمی تواند قورت دهد و دانه برنج در دهانش مانده. جمعه تصویری حرف زدیم. الین دو هفته ای رفته آلمان و برگشته. مرخصی شش ماهه گرفته که یکسره مراقب همسرش باشد. نمی دانم ویولنسلش را آورده یا نه. باید یک بلیت هم برای سازش می خرید. آنجا که بودم، وقت هایی الین، پاهای آقای راستانی را دراز می کرد روی پاهایش و برایش کمانچه می زد و به آلمانی و گاهی هم کردی لالایی می خواند و من این خلوت ناب را ثبت می کردم.
حدود ۹ و ۱۰ شب است. در خوابگاه اتفاق بدی افتاده، در تراس اتاق ۱۰۳ افتاده و خدا رحم کرده که رقیه هدایتی، از بالکن پرت نشده پایین یا دست و بالش با شیشه های شکسته، تکه پاره نشده. رایحه زنگ می زند که تصویری حرف بزنیم. همه دور همند. مامانش و آقای ابراهیم زاده، الین، آقا مهدی، دانیال. عمو مهدی که از تهران آمده کنار برادر بیمارش باشد. فقط من نیستم. بابا حالش خوب نیست. یک قاشق چایخوری آب که رایحه غروب ریخته به دهان بابا، هنوز گوشه لپش مانده. می گویم رایحه اتفاق بدی افتاده، الان نمی توانم صحبت کنم. مصیبت کش می آید. ساعت شده یک بامداد. لهم، اعصابم داغان. فردا باید خودمان را معرفی کنیم به معاونت دانشجویی. تا صبح پرت و پلا خواب می بینم. خواب بناهای تاریخی که دارد در آتش می سوزد و تباه می شود. خواب وحید که دارد از چیزی فرار می کند.
حیوانی هستم که سرش بریده شده و دارد جان می کند. توان زنگ زدن ندارم. دو شب پیش که تصویری حرف زدیم، آقای راستانی، حتا نمی توانست چشم هایش را باز کند. روی کاناپه دراز کشیده بود و حتا قدرتی برای سخن نیز نداشت. من گریه کردم. گفتم ممنونم برای عکس های درجه یکتان، ممنونم برای جهان منحصر به فردی که ما را در آن سهیم کردید. ممنونم برای همه چیزهای درجه یکی که به من آموختید. به من گوش می کرد. از حالت صورتش فهمیدم. از صورتی که درد مچاله اش کرده بود و زبانی که دیگر از کار افتاده بود. اما گوشه چشمی که هنوز می توانست از اشک خیس شود و من از آن راه دور، داشتم پر پر می زدم از زیادی این حجم از درد. رایحه گفت مجوز گرفته که فردا برود از داروخانه مورفین بگیرد.
صبح داریم وارد ساختمان معاونت می شویم که رایحه زنگ می زند. نمی خواهم بشنوم. می شنوم. عین روز روشن است این وقت صبح زنگ زدن یعنی چه! ۷/۳۰ صبح همه چیز تمام شده. دستش در دست الین بوده. آرام رفته. در خانه ای که تازه گرفته بودند، رو به دریا، سمت آفتاب.
گوشی ام بینگ صدا می دهد. پیامک بانک است. اولین حقوق بازنشستگی ام واریز شده. حالا باید، گوشی آقای راستانی هم بینگ صدا کرده باشد و اولین حقوق بازنشستگی اش واریز شده باشد.