سینماسینما، محمدرضا امیر احمدی
چیزی که در مورد «بیداد» جلب توجه میکند، صحنههای کلیشهای (مثل برخورد مسئول زن بیحوصله آموزشگاه موسیقی در ابتدای فیلم) و سمبلهای آشکار (مثل کرم ابریشمی که ستی، دخترک آوازخوان فیلم نگه میدارد) نیست. فیلمساز به تدریج و به ظرافت، ساختار معماری بیانیاش را در دل فیلم بنا میکند، این همه از دل یک واقعگرایی گزارشی (که سبک غالب فیلمهای افشاگرایانه و زیرزمینی سالهای اخیر است) میآید. یک جور واقعگرایی که در فیلمهای دیگر به رونمایی از واقعیت محدود میشود، اما اینجا، مکان داستان (خیابان) را به بازی آورده.
در این میان هنوز حضور ماموران خشن و بداخلاق قانون آزاردهنده است، و فیلم را به کلیشهی فیلمهای اعتراضی بدل میکند. اما آنچه نفسگیر و جالب توجه است، استفادهی خلاقانه از سکوت به عنوان یک جور شیوهی داستانی است. مثالش یکی از نقاط عطف فیلم، جایی است که ستی، پناه گرفته زیر راهپلهای شروع به خواندن میکند و با صدایش مردم را دور خود جمع میکند. یا گشتزنی شبانه ستی و ببین (پسری است که او را همراهی میکند). جالب اینکه شخصیت پسر قصه به محض اولین برخورد دختر با پلیس، سر و کلهاش ظاهر میشود. انگار پسرک با آن ظاهر عجیب و غریبش و آن خانهی غریب بزرگ هزارتووار، بخش خفته و رادیکال و در عین حال آشفتهی درون دخترک خواننده باشد، که جامعه صدای خواندنش را تاب نمیآورد. از این منظر، بینامی شخصیت ببین، و اینکه با وجود اصرار دختر نامش را نمیگوید معنیپذیر میشود.
یک جور رابطهی عاشقانهی کمیاب، که به مدد بازی زیبا و خیرهکننده سروین ضابطیان در نقش ستی، یکی از ماندگارترین عاشقانهی سینمایی سالهای اخیر را رقم میزند. غافلگیری مهم فیلم، بیشک نماهای پایانی است. جایی که صدای ترانهی مرا ببوس، روی تصاویر خیابانهای شهر، جاهایی خالی از حضور ستی و ببین، طنین میاندازد. همراه نقشنگارهی دختری که در دل دیوارهای شهر جا خوش کرده. انگار این شبحی باشد، که همه جا بر شهر در تاریکی فرو رفته سایه انداخته باشد. گویی خود شهر صدای ستی را بازتاب دهد. به این میماند شهر صدای دختر خواننده را همراه نقش به جا مانده از او در سکوت فریاد بزند.
انگار سیاهی نماهای شبانهی فیلم، تاریکی و ممنوعیت اعمال شده بر دخترک را تصویرسازی کند. یک جور وارد کردن شهر به جعرافیای داستانی فیلم، تا اثرگذاری آنچه میبینیم بیشتر خود را به رخ بکشد. گونهای واقعگرایی شاعرانه، که از دل تلخی، امید را بازتاب میدهد. یک جور خوشبینی، که در فیلمهای اخیر سینمای زیرزمینی نایاب است، و میتواند شروع حرکتی برای کشف قابلیتهای پنهانی محیط شهری به عنوان جعرافیای داستان باشد.
با یک سینمای خیابانی زنانه روبروییم، که قواعد زیباییشناسانهی خود را دارد. شخصیتها جا و مکان درستی ندارد. مثل ستی (که با مادر الکلیاش مشکل دارد) و ببین (غریبهای که در خانهاش پناه گرفته). آدمهایی که امکان ارتباط با آدمهای اطراف را ندارند، چون این امکان از آنها گرفته شده. برای همین ببین در خانهاش با گلها و گیاهانش یک زندگی درونی برپا کرده، و ستی فقط بخاطر ترس از ماموران نیست که در زیر گذرها برای خواندن پناه گرفته، شهر به گونهای او را در آغوش خود پنهان میکند.
گونهای به چالش کشیدن سینمای خیابانی مردانهی دههی پنجاه (با فیلمهایی چون «تنگنا» و «خداحافظ رفیق») که قهرمان زخمی مرد از همه جا طرد میشد، و روی کف آسفالت شهر جان میداد. اینجا شهر حامی بینام و نشانی، چون ببین را از ناکجاآباد برایش میفرستد. شهر به بافت داستان نفوذ میکند، و حالتی حمایتگرایانه از قهرمانان مطرود را به خود میگیرد. انگار فرشتگان نادیدنی فیلم «زیر آسمان برلین» ویم وندرس، بالهایشان را روی قهرمان آسیبپذیر گستردهاند. انگار شهر با چراغهای محو روشنش، با نماهایی شبه امپرسیونیستی از پشت شیشهی ماشینی که قهرمانهای فیلم درونش نشستهاند، گونهای جشن خیابانی برای قهرمانان فراری داستان برپا کرده باشد.
از دل واقعگرایی سخت و زمخت سینمای انتقادی، یک جور سینمای شاعرانه زاده میشود. چیزی شبیه رئالیسم شاعرانهی دههی سی سینمای فرانسه، با آن فضای تیره و تارش که از یک جور تلخی و وقوع چیزی هولناک را خبر میداد (جنگ جهانی دوم، و اشغال فرانسه، و تشکیل حکومت ویشی آن را ثابت کرد). اینجا با آنکه داستان بیشتر در نماهای بسته و در تاریکی شب شهر میگذرد، گونهای امید حمایتگرانه موج میزند.
چیزی که لبخند به لب ستی بیاورد و آن نگاه عاشقانهی کمیاب را را بر صورتش بنشاند (در صحنهای که ببین، برای بار دوم، بعد بیرون آمدن ستی از بازداشتگاه، به طور معجزهآسایی خود را نشان میدهد). گویی کرم ابریشمی که ستی نگه داشته، به شکل شخصیت ببین خود را نشان میدهد. چیزی برآمده از درون شخصیت اصلی داستان و از قلب شهر، تا همچون پوشش حمایتی آنها را در بربگیرد. گویی بهشت در دل همین تاریکی به زمین هبوط کرده، و منتظر برآمدن روز نشده. انگار این داستان دمیدن صبح باشد در دل شبی، که زیباترین نورهای امیدش را بر کوچهها و راهروهای به ظاهر دلگیر شهر انداخته.
گونهای آشتی با شهر، در سینمایی که چند دهه پیش آن را دشمن قهرمان فیلمهایش میدانست، و آن را به گورستانی خیابانی بدل کرده بود( جان کندن اسی خوشدست «تنگنا» و «رضا موتوری» را در کف خیابان به یاد بیاوردید). در «بیداد»، با یک جر اکسپرسیونیسم رویاگونه روبروییم. انگار آن اوتپیای خیالی، با این بافت واقعگرایانهی حاکم بر فیلم، چندان دور از دسترس نیست. انگار صدای زنانهای لازم بوده، تا طلسم نامهربانی شهر را بشکن و آن را به بهشتی زنانه بدل کند. همچون صدای آواز سیرنهایی که شهر را چیز دیگری بدل کرده باشند. گونهای پیله تنیدن شبانه، با صدای زنانهای که از امید و زیبایی میخواند.