سینماسینما، ابوالفضل نجیب
درگذشت سیروس ابراهیمزاده شاید بهانه مناسبی باشد برای حسرت و تاسف خوردن از آخرین بازیگران نسل طلایی سینما و تئاتر ایران. نسلی که باشکوهترین و ماندگارترین آثار سینمایی و روی صحنه تئاتر و تلویزیون را خلق کردند. و نه تنها بازتولید نشدند که متاسفانه همه آن شکوه را رفته رفته به مرز ابتذال کشاندند. از معدود بازیگران که خود را در حافظه این چند دهه سینما ثبت کردند بگذریم. آنها نام و نانشان را از فردیت خودانگیخته و غریزی بازیگری کسب کردند. آنچه اما از جریان بازیگری در این چند دهه و بهخصوص با ظهور بازیگران نسل سوم شاهدیم کمتر نشانی از بازیگران دهههای چهل و پنجاه با خود دارند.
این وضعیت اگر چه حاصل روح حاکم بر سینما و تنزلگرایی و ساده پسندی و ساده انگاری در موضوع سینما است، اما نمیتوان نگاه ساده آنگارانه و باری به هر جهت بازیگران را چه در انتخاب نقش و چه ارائه آن نادیده گرفت.
آنچه باید خاطرنشان کرد این که بازیگری از اهمیت و جایگاه واقعی از دانش و تجربه و به تعبیر قدیمیها خاک صحنه خوردن فاصله گرفته و به لودگی و سخره گرفتن جایگاه بازیگری تنزل یافته است. ارج و قرب بازیگری همسو با رشد جریان سریسازی فیلمهای مبتذل به همان اندازه از چشم افتاده است. سالهاست کمتر و به ندرت میتوان درباره نقش آفرینی یک بازیگر نوشت و حرف زد و مخاطب را در لذت بردن از بازیگری به اشتراک گذاشت.
آنچه طی این سالها از شأن و اعتبار بازیگری در سینما شاهد بودیم محدود به جرقه هایی از استعداد بود که به مرور سر از فیلمها و نقشهای مبتذل درآوردند. و همزمان به سرمایه سواستفادههای تبلیغات تجاری و برنامههای سطحی صداوسیما و یا امثال «جوکر» و «شام ایرانی» و «شفرونی» و با عرض تبدیل به دلقک شدند. کافی است به نقشهای بازیگران مشهور و صاحب نام این سینما در سریالها و تیزر فیلمهای این سالها نگاه کنیم. در سطح بازیگران بدنه این سینما دریغ از کمترین نشان و ردی از استعداد و دانش و تکنیک و حتی کمترین عرق و علاقه و حرمت به بازیگری. آنچه هم در راس این هرم میتوان اشاره کرد در واقع استعدادهای هدر شده و سوخته در آتشی است که پول و شهرت کاذب مجال رشد و نمود آنها را در خود سوزانده است.
اگر مسبب این وضعیت در وهله اول سیاستگذاران سینمایی هستند، اما نباید فراموش کرد تن دادن آن معدود بازیگران قابل اعتنا به جریان غالب در این سینما تا چه اندازه این شرایط را تشدید میکند. فراموش نکنیم بازیگران نسل طلایی تمامی انتخابگر بودند. فیلمنامهشناس بودند. در برابر هر آنچه به لودگی و لوث و بیاعتبار کردن جایگاه بازیگری منجر میشد مقاومت میکردند و هزینه آن را با تقبل محرومیت و فقر میپرداختند. آن نسل برای بازیگری حرمت قائل بود. و حرمت جایگاه بازیگری را با ارائه تمام تواناییهای تجربی و آکادمیک خود بجا میآورد. آن نسل بیش و بیشتر از مخاطب میباید از بازی خود لذت و رضایت درونی کسب میکرد. حتی مقایسه آن نسل بازیگران با نسلهای این سالهای بازیگری نوعی جفا به حرمت و جایگاه و هنر بازیگری است.
آنچه پرستویی به پنج تن سینمای ایران تعبیر کرد در واقعیت امر بر فاصلههای نجومی و پرناشدنی نسلی از بازیگران دلالت داشت که از آن پنج تن تنها علی نصیریان اش در قید حیات است. واقعیت این است که حتی سوپر استارهای این نسل فاصله غریبی با بازیگران بدنه آن نسل طلایی دارند. شاید بتوان از دلایل این فاصله کیفی را ورود بازیگران تئاتر آن نسل طلایی به عرصه سینما مفروض داشت. حتی با لحاظ این تفاوت که در این سالها ورود به بازیگری سینما در مقایسه با گذشته سهل و آسان شده، باز نمیتوان این همه فاصله را توجیه کرد. مشکل تنزل دادن سطح و افت کیفیت بازیگری است. و چه بسا بیاهمیت شمردن مقوله بازیگری در سینما و حتی جریان غالب بر تئاتری که در حال همسو شدن و استحاله در ابتذال و لودگی و لمپنیسم است. اگر هنوز از راس و بدنه آن نسل طلائی هستند کسانی که مرگ شان یادآور و تداعی کننده اهمیت و حرمت بازیگری در سینما و تئاتر گذشته است، اما بعید می دانم از بازیگران این چند نسل میراثی از خود در حافظه سینمایی برای نسلهای آینده بجا بگذارند. آنچه بونوئل در باره هنر و شأنیت هنر گفت شاید تنها توجیه برای مبتذل کردن هنر و هنرمند باشد؛
«غم نان توجیهی برای فاحشگی هنر نیست.»