سینماسینما، نغمه خدابخش
روز سینما در تقویم فرهنگی ایران فقط یک مناسبت برای یادآوری تولد سینما یا گرامیداشت سینماگران نیست، فرصتی است برای مکث کردن و نگاه دوباره به هنری که بیش از یک قرن است بخشی جداییناپذیر از زندگی فرهنگی و اجتماعی ما شده است. سینما در ایران، از همان سالهای نخست ورودش، تنها وسیلهای برای سرگرمی باقی نماند. بهتدریج به زبان تازهای برای روایت جامعه، انسان ایرانی، دغدغهها، رؤیاها و حتی بحرانهایش تبدیل شد. به همین دلیل یکی از مهمترین ویژگیهای سینمای ایران، پیوند عمیق آن با مسائل اجتماعی است بسیاری از فیلمسازان ایرانی کوشیدهاند دوربینشان را به میان مردم ببرند و درباره فقر، خانواده، مهاجرت، تنهایی، عشق، اختلاف طبقاتی، بحران هویت و روابط انسانی حرف بزنند و تصویری نهچندان راحت از جامعه را پیش روی تماشاگر قرار دهند.
اما سینما فقط بازتاب واقعیت نیست. قدرت سینما در این است که میتواند واقعیت را دوباره معنا کند. یک قاب، یک سکوت، یک نگاه یا حتی خالی بودن یک صندلی در گوشه تصویر میتواند بار معنایی خاصی را القا کند. همین ویژگی است که سینما را از گزارش اجتماعی یا ثبت صرف واقعیت جدا میکند و به آن امکان میدهد از سطح روایت یک اتفاق فراتر رفته و به تجربهای انسانی تبدیل شود.
برگردیم به روز ملی سینما، روزی که قرار است مناسبت آن را تبریک بگوییم اما دقیقاً چه چیزی را باید تبریک گفت؟ سالنهایی که بخشی از صندلیهایشان خالی مانده؟ فیلمهایی که برای فرار از شکست، به چند چهره و شوخی تکراریتر پناه بردهاند؟ فیلمسازانی که برای گرفتن فرصت باید از هفتخوان روابط و مناسبات عبور کنند؟ یا مدیریتی که سالهاست بهجای درمان ریشههای بیماری، مشغول صدور نسخههای موقت برای یک بیمار بدحال است؟ چه چیزی سینما را به این نقطه رسانده است؟ اکنون زمان تبریک گفتن نیست. روز طرح پرسشهای اساسی درباره سینماست. سینمایی که این روزها حال خوشی ندارد، سینمایی که روزگاری مخاطب برای تماشای فیلمهایش صف میکشید، امروز برای برگرداندن تماشاگر به سالن با بحران جدی روبهروست. مسئله فقط قیمت بلیت یا رقیب شدن شبکه نمایش خانگی نیست. مسئله این است که بخش مهمی از مخاطبان یقین دارند سینما حرف تازهای برای گفتن ندارد.
باید پرسید چه کسانی سالها تصمیم گرفتهاند؟ چه کسانی فرصت داشتهاند؟ چه کسانی حذف شدهاند؟ چه کسانی دائماً در صدر بودهاند؟ چرا برخی پروژهها با وجود ضعف آشکار همچنان راه خود را به پرده پیدا میکنند و چرا برخی فیلمسازان برای یک فرصت ساده باید سالها منتظر بمانند؟ امروز سینما بیش از تبریک به پاسخ نیاز دارد. هر چند این پرسشها را نمیتوان با برگزاری یک مراسم، چند سخنرانی و یا چندین نوشته پاسخ داد و صرفا حاصل ضعف یک نفر یا یک نهاد دانست. این سقوط حاصل سالها تصمیم اشتباه، مدیریت ناکارآمد، روابط غیرشفاف، محافظهکاری، انحصار فرصتها و البته ضعف بخشی از بدنه سینماست. سینمایی که مسیرش بدست کسانی است که سالها در جایگاه تصمیمگیری نشستند، تصمیم گرفتند، وعده دادند و عمل نکردند. پس باید کالبدشکافی کرد و یکی یکی گرههای طنابی که به پیکره سینما پیچیده را باز کرد، باز کرد تا سینمای ایران دوباره بال بگیرد و پرواز کند و یادآور شود که پشت هر پرده نقرهای، تلاش، رویا، شکست و امید وجود دارد و همچنان روایتی داشته باشد برای انسانی که مشتاق است قصهی انسان دیگری را به تماشا بنشیند یا شاید در آن بخشی از خودش را پیدا کند.
سینمای ایران هنوز استعداد دارد، اما استعداد بهتنهایی کافی نیست. اگر ساختار بیمار باشد، بهترین استعدادها هم یا خانهنشین میشوند، یا مهاجرت میکنند، یا مجبور میشوند برای بقا وارد همان چرخهای شوند که از ابتدا با آن مشکل داشتهاند.
سینمای ایران هنوز زنده است اما اگر همین مسیر ادامه پیدا کند، ممکن است چیزی از آن باقی بماند که فقط نام سینما را یدک بکشد…
روز سینما مبارک، اگر چیزی برای مبارک گفتن مانده باشد!