سینماسینما، ایلیا محمدینیا*
گاه یک ترانه یا یک تصنیف، با واژههایی ساده و بیادعا، میتواند حرفهایی را فریاد بزند که یک خطابهی پرطمطراق و آتشین از زبان خطیبی باسواد و ادیب، از گفتنش ناتوان است. قدرت کلام همیشه در پیچیدگی و زرقوبرق نیست. گاهی در سادگی است که مستقیم به دل مینشیند.
در تاریخ موسیقی ما خاصه در موسیقی اصیل شاید هیچ اجرایی چون تصنیف «مرغ سحر» با شعری از ملک الشعرا بهار به کرات توسط خوانندگان پر شمار از حوزه موسیقی پاپ و اصیل اجرا نشده باشد. از اجرای ملوک ضرابی و نادر گلچین گرفته تا محمدرضا شجریان در حوزه موسیقی اصیل تا فرهاد و گوگوش و رضا صادقی و.. در حوزه موسیقی پاپ.
اما چرا این شعر با قدمتی نزدیک به صد سال (مرغ سحر در اوایل دهه ۱۳۰۰ شمسی خلق شد) اینچنین هنوز برای مخاطب دیروز و امروز و فردا جذاب و دلنشین است؟
ساده ترین پاسخ به آن را شاید بتوان درلابلای شعر روان بهار با واژههای سخت قابل فهم برای طیفهای مختلف جامعه جست و جو کرد. جایی که شاعر نسبت به شرایط سخت آن سالها در آغازین روزهای حکومت رضا شاه و در کوران جنبشهای ملیگرایانه و مبارزات برای آزادی و عدالت، زبان به گلایه و شکوه مردم میگشاید. در واقع میتوان این شعر و تصنیف را یکی از نخستین آثار اعتراضی در موسیقی معاصر ایران دانست چرا که شاعر در دو بند شعر خود از شرایط و تنگناهای آن روزگار در حوزه سیاست میگوید و بعدها همین نگرش در اجراهای بعدی در سالهای دیگر بر این شعر نیز امتداد پیدا کرد.
همچنان که اشاره شد شعر بهار دو بند دارد در بند نخست که بیشتر مورد توجه خوانندگان چه در حوزه موسیقی اصیل و چه پاپ قرار گرفته است ما همچون بند دوم شعر شاهد یک مونولوگ هستیم که در آن شاعر از مرغ سحر میخواهد از قفسی که در آن قرار دارد خود را رها سازد و نغمه آزادی آدمها را فریاد بزند.
بند نخست
«مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازهتر کن
زآه شرربار این قفس را
برشکن و زیر و زبر کن
بلبل پربسته ز کنج قفس درآ
نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا
وز نفسی عرصه این خاک توده را
پرشرر کن
ظلم ظالم، جور صیاد
آشیانم داده بر باد
ای خدا! ای فلک! ای طبیعت
شام تاریک ما را سحر کن
نوبهار است، گل به بار است
ابر چشمم ژالهبار است
این قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فکن در قفس ای آه آتشین
دست طبیعت گل عمر مرا مچین
جانب عاشق نگه، ای تازه گل! از این
بیشتر کن
مرغ بیدل شرح هجران مختصر مختصر مختصر کن!»
اما در بند دوم ما بیشتر شاهد شعری اجتماعی هستیم. شاعر در این بند از گسترش دروغ، از بین رفتن پیمان و عهد میان آدمها، تباه شدن و دورغین بودن عشق واقعی میان عاشق و معشوق و تمام آنچه که میبایست در میان آدمها باشد و نشانی از آن نیست گله میکند. و در نهایت از کسانی میگوید که روز به روز ثروتشان افزون میشود و در همان حال بر تعداد فقرا و مساکین اضافه میشود.
بند دوم
«عمر حقیقت به سر شد
عهد و وفا پیسپر شد
ناله عاشق، ناز معشوق
هردو دروغ و بیاثر شد
راستی و مهر و محبت فسانه شد
قول و شرافت همگی از میانه شد
از پی دزدی وطن و دین بهانه شد
دیده تر شد
ظلم مالک، جور ارباب
زارع از غم گشته بیتاب
ساغر اغنیا پر می ناب
جام ما پر ز خون جگر شد
ای دل تنگ ناله سر کن
از قویدستان حذر کن
از مساوات صرفنظر کن
ساقی گلچهره بده آب آتشین
پرده دلکش بزن ای یار دلنشین
ناله برآر از قفس ای بلبل حزین
کز غم تو، سینه من، پر شرر شد
کز غم تو سینه من پرشرر پرشرر پرشرر شد»
در هر دو بند شاعر از نهایت ناامیدی اش می گوید از اینکه امیدی به تغییر شرایط نمی بیند.
شعر بهار بازتابی می شود از آنچه که بر مردم روزگارش رفته است اما غنای شعر چنان است که به خوبی و بی آنکه کلمه ای از آن را تغییر داد یا حذف کرد در نزدیک به یک قرن بعد هنوز طراوت و تازگی دارد. گویی که شاعر همین روزهای سخت را دیده و در یکی از کافی شاپ های نازی آباد نشسته و شعر را سروده است. همین قدر تازه همین قدر تاثیر گذار.
در کنارشعر غنی و روان و ساده بهار موسیقی ساده و بی تکلف و گوش نواز مرتضی خان نی داوود در دستگاه ماهور چنان در شعر آمیخته می شود که گویی نمی توان جز این موسیقی، موسیقی دیگری را بر آن مترتب شد.
همچنان که اشاره شد خوانندگان بسیاری این شعر اعتراضی را چه در قالب ترانه و چه تصنیف خوانده اند اما در این میان شاید بتوان گفت تنها اجرای استاد محمد رضا شجریان آن را بیش از هر خواننده دیگری اثرگذار و مانده گار تر کرده است.
تصنیف «مرغ سحر» پیش از استاد شجریان نیز به زیبایی توسط خوانندگان بزرگی اجرا شده بود. اجراهایی ارزشمند و ماندگار. اما در آواز شجریان بود که معنای نهفتهی این اثر به شکلی تازه کشف شد.
گویی شجریان غبار سالهای دور را از تن این شعر کنار زد تا گوهر پنهان آن دوباره بدرخشد. او شعر را صرفاً نخواند، بلکه آن را زیست و معنا را از دل واژهها بیرون کشید.
از همینجاست که میتوان فهمید تنها داشتن صدایی زیبا کوک و مسلط بودن بر دستگاهها نغمهها و گوشههای آوازی راز ماندگاری یک اثر نیست. آنچه به یک اثر حیاتی ماندگار میبخشد، آوازخوانی است که معنا را نه در ظاهر کلمات، بلکه در جان شعر کشف کرده باشد.
کافیست یک ترانه یا تصنیف حرفی برآمده از دل و جان داشته باشد و از حنجرهای عبور کند که درد و رنج نهفته در آن را زیسته و فهمیده است. در این صورت، آن اثر میتواند خیل گستردهای از مردم، با سلیقهها، نگاهها و زیستهای متفاوت را با خود همراه کند و به زمزمهی جمعی بدل شود.
چنانکه شجریان در شعر ملکالشعرای بهار این معنا را کشف کرد جایی که درک شعر از شعور زاده میشود، نه صرفاً از شور زیبایی صدا.
*مدیر کارگاه تخصصی آواز استاد محمدرضا شجریان