سینماسینما، دامون ترابی
شاید بتوان گفت «رومولوس» به کارگردانی قیس یساقی یکی از پُرتوقعترین نمایشهایی بود که همه از آغاز پیشفروش، بیصبرانه در انتظار شروعش بودند و دقیقاً از شب اول آغاز اجراها تاکنون، برای خیلیها آن توقع بالا فرو ریخت و متعاقباً تجربهای همراه با حسرت را برای مخاطب تشنه باقی گذاشت. شخصاً از دیدن کار تا حدود زیادی سرخورده شدم. علیرغم اینکه برای خیلی از دوستان، کار در سطح متوسط باقی مانده، اما از دید نگارنده حتی به زیر متوسط نزول میکند و این دقیقاً به خاطر همان توقع بالا از مجموعهٔ گروه کارگردانی، بازیگری و عوامل اجرایی این پروژه است.
ظرفیت طنز تلخ و هجو سیاسی در «رومولوس کبیر» نوشتهٔ فریدریش دورنمانت میتوانست در این نمایش بسیار پررنگتر و با کارکردی قویتر جلوه کند، اما متأسفانه این ظرفیت در اینجا اَبتر میماند. موقعیت پادشاهی که در بحبوحهٔ فروپاشی حکومتش نمیخواهد پادشاه باشد و فرمانروایی کند و به مرغهایش پناه میآورد، به خودی خود موقعیتی اندوهگین، تراژیک و توأمان همراه با یک پارادوکس غریب است! تضاد یک قصر باشکوه در برابر یک مرغداری کثیف، سراسر متناقض، جَفنگ و هجو است. ذاتاً این ایده برای ساخت طنزی سیاه در نقد قدرت کافی است تا اثری درخشان خلق شود، اما این ایده طلایی در نمایش فعلی تا حدود زیادی تباه شده است.
بیشتر علاقهمند بودم روایت کابوس و یا شاید توهم رومولوس، در همان فضای کابوسگونه و پریشانی و وهمآلود، بدون هرگونه خنده و شکلک جلو برود، نه در قالب فضایی نشاطآور و طنز بیان شود (هرچند این کاملاً یک نظر شخصی است و ممکن است برای خیلیهای دیگر این تیپ فضاسازی کار کند). اگر هدف کارگردان، خواسته یا ناخواسته، جنسی از کمدی بوده که گاهی سیاه و تاریک است و گاهی هم ناشی از موقعیت، باید گفت او به هدفش نرسیده و حداقل برای من این فضا کار نمیکند.
«رومولوس» بیش از آن که در مقام یک اجرای منسجم و تأثیرگذار ظاهر شود، مجموعهای از ایدههای قابل توجه است که در فرآیند اجرا ابداً نتوانسته به یک کلیت منسجم و قدرتمند تبدیل شود. نمایشی که کارگردانش انگار بیش از حد معمول در دام فرمگرایی اسیر شده و کمتر به این فکر میکند که مخاطب را درگیر جهانبینی نمایش و کاراکتر افسرده و غمگین و متوهم رومولوس کند. شخصیتها درگیرکننده نیستند. بازیها چنگی به دل نمیزند. حضور اسماعیل گرجی در این نمایش وزنی غیرقابل انکار است، ولی او هم انگار به تنهایی کاری از دستش برنمیآید، چرا که نمایشنامه در بسیاری از صحنهها لنگ میزند. این موضوع مستقیماً به ریتم اثر هم تأثیر گذاشته. نمایش در لحظاتی سراسر انرژی و جذاب است، اما این انرژی در کلیت کار حفظ نمیشود.
جالب اینکه آن چیزی که در این تئاتر بیش از همه مرا تحت تأثیر قرار داد، استفادهٔ صحیح و بهجا از عروسک بود. شاید همان صحنه ورود عروسک غولپیکر مرغ و کلاً حضور سرهای عروسکهای مرغ، اگر جای بازیگران فرعی را میگرفت، میتوانست حتی به یک اثر عروسکی بزرگسالان قابل دفاع بدل شود. قیس یساقی با «مثلث» به عنوان کارگردانی صاحبسبک و متفاوت خوش درخشید، با «جک نارن» افتی محسوس داشت و با «رومولوس» به سراشیبی سقوط رسید، هرچند میتوان گفت هنوز سقوط نکرده…
دوست داشتم از او به عنوان کارگردان «رومولوس» یاد کنم، اما افسوس که او همچنان باید پشت «مثلث» باقی بماند!
در مجموع و در یک جمله میتوان گفت «رومولوس» بیش از آن که یک شکست کامل باشد، یک فرصت از دست رفته است!