نگاهی به نمایشنامه‌خوانی «آرش»/ حماسه‌ای که از حافظه ادبی ایران غایب ماند

سینماسینما، زهرا تهرانی

در حافظه جمعی ایرانیان، آرش کمانگیر یکی از نام‌های ماندگار است؛ مردی که تیری از کمان رها می‌کند تا مرزهای سرزمینش را حفظ کند و جان خویش را در گرو نجات ایران بگذارد. بااین‌حال، این تصویر آشنا بیش از آنکه از شاهنامه فردوسی سرچشمه گرفته باشد، حاصل روایت‌های پراکنده کهن و بازآفرینی‌های ادبی دوران معاصر است. داستان آرش، برخلاف بسیاری از روایت‌های پهلوانی ایران، در شاهنامه به تفصیل نیامده است؛ هرچند نام و یاد او در سنت ادبی ایران باقی مانده، اما ریشه‌های روایتش را باید در متون بسیار کهن‌تر ایرانی جست‌وجو کرد.

اهمیت برخوانی «آرش» اثر بهرام بیضایی از همین نقطه آغاز می‌شود: در مواجهه با روایتی که از متن حماسیِ اصلی کنار مانده، اما از حافظه اسطوره‌ای ایرانیان حذف نشده است. بیضایی صرفاً داستانی فراموش‌شده را از نو روایت نمی‌کند؛ او به سراغ خودِ مفهوم قهرمانی می‌رود و می‌پرسد: آن‌که نامش در تاریخ به‌عنوان منجی ثبت می‌شود، پیش از آنکه قهرمان باشد، چه کسی بوده است؟ آیا او یک قهرمان حماسی است یا به ناچار در شرایطی پیچیده قرار می‌گیرد که راهی جز فداکاری ندارد؟

آرشِ بهرام بیضایی، برخلاف تصویر آرمانی و آشنای پهلوان اسطوره‌ای، از همان ابتدا در قامت یک قهرمان ظاهر نمی‌شود. او مردی از میان مردم است؛ انسانی که جنگ، شکست، فرسودگی و بی‌پناهی را می‌شناسد. نقطه درخشان روایت بیضایی از لحظه پرتاب تیر از کمان آغاز نمی شود بلکه به عقب باز می‌گردد و زندگی انسانی را نشان می‌دهد که هنوز قرار نیست از او به عنوان اسطوره یاد کنند.

آرشِ او پیش از آنکه تیرانداز باشد، ستوربان است؛ مردی که با اسب‌ها، جنگ و فرسودگی میدان نبرد سروکار دارد. جهان او جهان پیروزی‌های درخشان و نام‌های جاودانه نیست؛ جهان اسب‌های ازپاافتاده، سربازان زخمی و بازگشت شکست‌خوردگان است. او جنگ را نه از فراز اسب یک پهلوان، بلکه از پایین‌ترین و فرسوده‌ترین لایه‌های آن می‌شناسد.

این جابه‌جاییِ زاویه دید، تغییری اساسی در معنای اسطوره ایجاد می‌کند. آرش دیگر صرفاً نماد انتزاعی وطن‌دوستی نیست؛ انسانی است که پیش از آنکه از او انتظار نجات سرزمینش برود، خود در معرض تباهی و بی‌پناهی قرار گرفته است.

در جهان بیضایی، جنگ پیش از آنکه میدان ظهور قهرمانان باشد، دستگاهی برای فرسودن انسان‌هاست. اسب‌ها می‌میرند، سربازان مجروح بازمی‌گردند و شکست، چهره‌ای تکرارشونده و آشنا پیدا می‌کند. آرش این حقیقت را از پدرش آموخته است که «شکست همیشه به یک گونه است.» این عبارت، در خوانش شخصیت، معنایی فراتر از یک تجربه فردی دارد: شکست، در نظر آرش، حادثه‌ای است که تنها به میدان نبرد محدود نمی‌ماند؛ وضعیتی است که بر زندگی فرودستان سایه می‌اندازد و حتی پیش از آغاز جنگ، امکان انتخاب را از آنان می‌گیرد.

آرش در آغاز، مردی خسته از جنگ و محروم از اختیار است؛ کسی که در سلسله‌مراتب قدرت، نه فرمانده است و نه تصمیم‌گیرنده. او در جهانی زندگی می‌کند که دیگران درباره سرنوشتش تصمیم می‌گیرند و او باید پیامدهای آن تصمیم‌ها را تحمل کند.

مهم‌ترین تفاوت آرش بیضایی با تصویر متعارف قهرمان اسطوره‌ای را باید در نسبت او با کنش نهایی‌اش جست‌وجو کرد. در روایت‌های آرمانی، فداکاری معمولاً از اراده‌ای روشن و آگاهانه سرچشمه می‌گیرد؛ قهرمان هدف خود را می‌شناسد، با ایمان به آن پیش می‌رود و مرگ را در افق تحقق آرمانی بزرگ می‌پذیرد، اما آرش بیضایی با چنین اطمینان حماسی تعریف نمی‌شود. او از جنگ بیزار است و در چون زبان تورانیان را می‌داند، همین توانایی او را به مأموریتی می‌کشاند که قرار است برای طرف ایرانی زمان بخرد. او نه از جایگاه پهلوانی نامدار، بلکه از موقعیت انسانی به‌ظاهر عادی و به دلیل نیازی عملی به میدان فراخوانده می‌شود.

در اینجا بیضایی سازوکار شکل‌گیری قهرمان را از نو صورت‌بندی می‌کند. آرش ابتدا قهرمان نیست که بعد دست به کنشی بزرگ بزند؛ او در روندی ناخواسته به جایگاهی رانده می‌شود که جامعه، پس از وقوع واقعه، نام قهرمان را بر او می نهد.

این تمایز اهمیت اخلاقی و سیاسی دارد. اگر قهرمان را از آغاز موجودی استثنایی بدانیم، ممکن است فداکاری او را امری طبیعی و حتی بدیهی تلقی کنیم. اما هنگامی که قهرمان را انسانی معمولی می‌بینیم، پرسش دشوارتری پیش روی ما قرار می‌گیرد: چرا یک انسان باید تا مرز نابودی پیش برود تا مسئله‌ای جمعی حل شود؟ چرا جامعه و ساختار قدرت، راه‌حل خود را در قربانی‌شدن فردی بی‌پناه می‌یابند؟

آرش در این خوانش، قهرمانی نیست که مرگ را با شور و اشتیاق انتخاب کرده باشد. او در موقعیتی قرار می‌گیرد که امکانات انتخابش محدود شده‌اند و سرانجام، کنشی که از او سر می‌زند، او را به شخصیتی تاریخی و اسطوره‌ای تبدیل می‌کند. از این حیث، قهرمانی او نه در انکار رنج، بلکه در آشکارکردن هزینه انسانیِ نجات جمعی معنا می‌یابد.

این همان نقطه‌ای است که حماسه بیضایی از روایت ساده پیروزی فاصله می‌گیرد. در اینجا، نجات سرزمین حقیقتی باشکوه است، اما شکوه آن نمی‌تواند رنج انسانی را که بهایش را می‌پردازد، از نظر پنهان کند.

آرش در متون کهن؛ روایتی پیش از شاهنامه

کهن‌ترین اشاره‌های شناخته‌شده به آرش در سنت مکتوب ایران، در اوستا و به‌ویژه تیشتریشت، از یشت‌های اوستا، دیده می‌شود. در بندهای مربوط به تیشتر، از اَرشَه یا اَرِخشه، کمانداری با تیری بسیار تندرو، یاد شده است که تیرش از کوه اَیریوخْشَئوثه به سوی کوه خْوَنْوَنْت پرتاب می‌شود. جای دقیق این دو کوه هنوز به‌طور قطعی مشخص نشده است. در این روایت، پرواز تیر آرش با حرکت تیشتر در آسمان پیوند می‌خورد و نیروهای ایزدی نیز در هموارشدن راه تیر نقش دارند. این اشاره نشان می‌دهد که داستان آرش در لایه‌های کهن‌تر فرهنگ ایرانی حضور داشته اما همچنان با یک روایت کوتاه روبه‌رو هستیم، نه داستانی مفصل که جزئیات زندگی و انگیزه‌های شخصیت اصلی را شرح دهد.

پرسش مهم‌تر آن است که چرا داستان آرش در شاهنامه فردوسی جایگاه روایی برجسته‌ای ندارد. پاسخ را باید در تاریخ انتقال و تدوین روایت‌های حماسی ایران جست‌وجو کرد، نه در فقدان اهمیت آرش در فرهنگ کهن. آنچه روشن است، این است که روایت آرش در ادبیات حماسیِ مکتوب فارسی به تفصیل راه نیافت و در گذر زمان، جز در اشاراتی محدود، از مرکز توجه ادبیات رسمی دور ماند.

به تعبیر دیگر، آرش از حافظه فرهنگی ایران ناپدید نشد؛ آنچه از دست رفت، روایت پیوسته و گسترده‌ای بود که می‌توانست او را در کنار دیگر پهلوانان بزرگ ایران بنشاند. این غیبت تاریخی، چند قرن بعد، به فرصتی برای آفرینش ادبی بدل شد.

اجرای نمایشنامه خوانی «آرش» نوشته بهرام بیضایی را به کارگردانی کیوان کثیریان و برخوانی ندا کوهی در خانه فرهنگ و هنر «یک اتفاق ساده» به تماشا نشستم. موسیقی این کار را ماهگل مقتدر نواخت. این تجربه، برای من، فرصتی بود تا به ظرفیت زنده روایت در متن بیضایی توجه کنم؛ متنی که نیروی خود را نه فقط از داستان اسطوره‌ای، بلکه از شیوه بازگفتن آن می‌گیرد.

در چنین اجرایی، صدا می‌تواند بیش از آنکه حوادث را توضیح دهد، کیفیت تجربه انسانی را منتقل کند. آهنگ کلام، مکث‌ها و همراهی موسیقایی ساز کمانچه، فاصله میان روایت کهن و شنونده امروز را کاهش می‌دهند. کمانچه نیز در این بستر، می‌تواند به امتداد عاطفی روایت بدل شود؛ نه به‌عنوان بازسازی تاریخیِ قطعیِ موسیقی دوران اسطوره، بلکه به‌عنوان صدایی معاصر که با جهان متن وارد گفت‌وگو می‌شود.

اهمیت برخوانی در این است که ما را به یاد یکی از ظرفیت‌های بنیادین هنرهای روایی ایران می‌اندازد: توانایی زنده‌کردن یک داستان از طریق حضور صدا و کلام.

و چقدر دلگرم می شویم وقتی هنوز انسان‌هایی هستند که هنر راستین را فریاد می‌زنند و گویی رسالت‌شان برافروختن نوری در این حجم از تاریکی است.

ثبت شده در سایت پایگاه خبری تحلیلی سینما سینما کد خبر 218248 و در روز شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ ساعت 15:04:15
2026 copyright.