سینماسینما، هومن منتظری
شکو در لابه لای نخ های رنگرزی شده فرش بافی دراز کشیده و به چیزی خارج از قاب زل زده است. شاید این نما، تصویر یکی از روزمرگی های شکو باشد. یا شاید هم مربوط باشد به لحظه ای بعد از آنکه رضا را راضی میکند که برود دنبال فریدون. نگاهی مصمم و محکم و در عین حال آرام و تودار. شکو با اینکه گذشته پرچالشی داشته ولی به نظر نمی آید از آنچه که با میل خود از سر گذرانده احساس پشیمانی کند. جایی خودش به همان دختر همسایه میگوید اگر زمین هم به آسمان بیاد چیزی را که قبولش دارد باید انجام دهد. حالا هم فریدون را به عنوان همسر سابقش که اصلا نسبت فامیلی به حساب نمی آید، به خانه ای می آورد، که در آن با رضا زندگی میکند. تصمیمی بیشتر انسانی و احساسی تا از روی منطق و عرف.
به نظر می آید فیلم برای تصویر سازی قهرمانش و پیشبرد روایتش جای درستی می ایستد. شکو زنی کنشگر است که فارغ از نظر مردان دور و برش به روش خودش تصمیم میگیرد. روایت، عامدانه از دراماتیزه کردن قصه پرهیز میکند و سعی دارد در فضایی خلوت و جغرافیای بسته بیشتر به درونیات آدم هایش نزدیک شود. پرداختن بیش از این به اتفاقاتی مثل آنچه که بین شکو و فریدون و بچه ها گذشته و اصلا چرا شکو با رفیق سابق همسرش ازدواج کرده علاوه بر اینکه فیلم را به سمت ماجراهایی آشنا و قابل حدس می برد، خطر این را هم دارد که با به میان کشیدن حرف های خارج از قاب روایت، فیلم و قهرمانش همچون فیلم های زنانه مرسوم بیشتر شعار زده و غیر قابل باور از آب در آید. روایت در مسیری متفاوت با ترسیم حال امروز آدم هایش سعی در تکمیل پازل گذشته شان دارد.
در این مسیر خانه و وسایلش هم به اندازه شخصیت ها جان میگیرد. در حیاط بزرگ خانه زن و شوهر هر یک کار خود را دارند. نخهای رنگی آویزان از رخت و چند نفری که همیشه در آن میان مشغول به کارند. گویی شکو در کارش موفق است در شهر همه میشناسندش و شکایتی از بی پولی نیست. در حیاط عقبی رضا نصف و نیمه کار نجاری میکند. دستگاه هایش را کاور کشیده و کارش رونقی ندارد. از طرفی بدهی هم دارد. برای شکو بهانه می آورد که کار نئوپان قبول نمیکند. شاید به خاطر همین هاست جلوی او کم آورده و سعی میکند اگر چیزی خلاف میلش هست تحمل کند. در همان بدو ورود فریدون شکو اشاره میکند که ملحفههای تختش را تازه شسته، همان ملحفه و تشکی که دو مرد را بر سر ماجرای خرابکاریهای مردانه به هم نزدیک میکند. فریدون در تنهاییاش همیشه تاس جلوی دستش است و حاضر نیست با ریختن تاس در استکان با رضا تخته بازی کند. اینکه او به تقلب تاس میگیرد ولی باز هم به گفته خودش سابقا به شکو میباخته شاید بتواند چیزهایی را از گذشته برایمان روشن کند. و بالاخره بالکنی که میتوان از آن در باران توی کوچه را دید و سعی کرد زندگی آدم هایی را که از آن میگذرند را حدس زد. بالکنی که در آن آدم ها و قصه هایشان دور به نظر میرسند درست شبیه جایی که روایت فیلم ایستاده است همانقدر دور. یا شاید هم بالعکس همانقدر نزدیک همچون همان نمای ابتدایی که شکوه لمیده در بین نخ هاست و درک همان نگاه زل زده ای که تا به آخر در گورستان هم ادامه دارد.