سینماسینما، عدنان شاهطلایی
استیون اسپیلبرگ هنوز استاد ساختن لحظههای مواجهه است؛ اما پرسش اینجاست که آیا در عصر جدید خود مواجهه کافی است، یا او باید درباره جهانی که پس از آن مواجهه تغییر میکند نیز سخن بگوید؟
در تاریخ سینمای علمی تخیلی، کمتر فیلمسازی چون اسپیلبرگ توانسته است مفهوم مواجهه با ناشناخته را به تجربهای انسانی احساسی و فراتر از جلوههای بصری تبدیل کند. برای این فیلمساز موجودات فرازمینی هرگز صرفا موجوداتی عجیب از سیارهای دور دست نبودهاند؛ آنها نمادی از پرسشهای بزرگتر بشر درباره تنهایی، ارتباط ترس و جایگاه انسان در جهان بیکران بودهاند.
به همین دلیل، هر بازگشت اسپیلبرگ به قلمرو علمی تخیلی بیش از یک فیلم تازه است؛ نوعی گفتگو با گذشته خودش. فیلم تازه او «روز افشاگری» را میتوان از زاویهای خاص «برخورد نزدیک اما دیرهنگام» نامید، نه به معنای تکرار یک اثر کلاسیک، بلکه به عنوان بازگشتی پس از گذشت بیش از پنج دهه به همان دغدغه فکری که زمانی در «برخورد نزدیک از نوع سوم» به شکلی شاعرانه و حیرتانگیز مطرح کرده بود.
اما تفاوت بزرگ اینجاست؛ جهان سال ۱۹۷۷ با جهان امروز یکسان نیست. در «برخورد نزدیک …» پرسش اصلی ساده و ریشهای بود، آیا ما در جهان تنها هستیم؟
اسپیلبرگ آن پرسش را با زبان اسطوره و احساس، روایت کرد. مواجهه نهایی باموجودات فرازمینی، بیشتر شبیه یک تجربه معنوی بود؛ لحظهای که انسان برای نخستین بار با چیزی بزرگتر از خود روبه رو میشود. فیلم درباره سیاست یا ساختار قدرت نبود؛ درباره میل عمیق انسان برای برقراری ارتباط با ناشناخته بود. اما مخاطب امروز، پس از گذشت نیم قرن پرسشهای پیچیدهتری دارد. اگر روزی وجود یک تمدن غیرزمینی اثبات شود، مسئله فقط دیدن آنها نخواهد بود؛ مسئله این خواهد بود که این حقیقت چه تغییری در مفهوم انسان، علم، مذهب، سیاست و آینده تمدن ما ایجاد خواهد کرد.
فیلم «روز افشاگری» از نظر ساختاری، همچنان قدرتمند و نشاندهنده تسلط کامل اسپیلبرگ بر زبان و گرامر سینما است، او در خلق تعلیق، بازی با اطلاعات و هدایت احساسات مخاطب موفق است.
شخصیت مارگارت فرچایلد با بازی امیلی بلانت که یک گزارشگر تلویزیونی است، وقتی با همسرش درون اتاق مشغول صحبتکردن است، ناگهان پرندهای سرخ رنگ ریزنقش از لای پنجره نیمه باز به درون اتاق میجهد و در برابر مارگارت مینشیند. و اینجاست که پرنده ریزنقش سرخ چیزی را به مارگارت منتقل میکند. چند ثانیه بعد همسر مارگارت با لطافت پرنده را از پنجره نیمه باز به هوای آزاد هدایت میکند که باسرعت پر میکشد و دور میشود. صدای محو بال زدنش به گوش نمی رسد. علامتی ناشناخته مبهم که گویی طبیعت برای لحظهای کوتاه تصمیم گرفته وارد جهانی شود که قوانین عادی در آن دیگر کار نمیکنند. در این سکانس یک اتفاق شاید بزرگتر و حتی عجیبتر برای مارگارت فرچایلد که هنوز کسی قادر به درک آن نیست، در حال وقوع است. این لحظه مرز واقعیت و ناشناختهها شروع به فروریختن میکند. آنچه ابتدا فقط یک برخورد ساده با یک پرنده ریزنقش به نظر میرسید، تبدیل به دریچهای برای ورود به تجربهای میشود که منطق انسانی توان توضیحش را ندارد. انگار ذهن مارگارت، زبانها، فرهنگها و فاصله میان انسانها را دیگر مانند گذشته نمیبیند؛ بلکه همه آنها را به یک جریان واحد از ارتباط تبدیل میکند.
بعدتر وقتی مارگارت در استودیو با مرد کرهای به زبان خودش صحبت میکند، حیرت در چهره همه حاضرین موج میزند، هیچکس نمیفهمد چگونه ممکن است انسانى فیالبداهه زبانی را صحبت کند که قبلاً هرگز آن را یاد نگرفته است.
پرنده ریزنقش نماد همان نیروی ناشناختهای میشود که جهان را از نو تعریف میکند؛ پیامی آرام از سوی چیزی نیرومندتر از انسان که میخواهد نشان دهد شاید در پشت تمام تفاوتهای ما، یک زبان پنهان و مشترک وجود دارد.
«روز افشاگری» از همان لحظهای که پرنده وارد جریان اصلی روایت میشود، از یک تریلر رازآلود جاسوسی، وارد سفری در قلمرو ناشناختهها میشود. این نشانه کوچک در جهان اسپیلبرگ آغاز زنجیرهای از اتفاقاتی است که منطق معمول را به چالش میکشد. تسلط ناگهانی به دانش زبانی مارگارت، نهتنها به راز مرکزی داستان عمق بیشتری میبخشد، بلکه دامنه تعلیق جاسوسی روایت را بسط میدهد، چون پرسش اصلی دیگر این نیست که چه کسی پشت این ماجراست، بلکه این است که چه نیرویی ناشناختهتر در وجود مارگارت، بیدار شده است.
اسپیلبرگ با مهارت ترکیب دلهره جاسوسی، رمز و راز علمی ونشانههای شهودی، مخاطب را در جستجوی پاسخی قرار میدهد که شاید فراتر از درک انسان است. اما مسئله اصلی فیلم در جای دیگری قرار دارد: فاصله میان عظمت ایده و عمق پرداخت است. موضوع فرازمینیها دیگر برای مخاطب چیز تازهای نیست. سینما بارها در قالب مخلوقات ترسناک و گاه بیآزار به انسان نشان داده است. اما امروز بعد از پیشرفتهای علمی در حوزه ستاره شناسی، کشف سیارات فراخورشیدی و افزایش شناخت انسان درباره امکان شکلگیری حیات در فضای بیانتهای خارجی. انتظار مخاطب امروز از یک اثر علمی تخیلی تغییر کرده است. «روز افشاگری» میتوانست پرسشهای جسورانهتری مطرح کند: اگر تمدن بسیار پیشرفتهتر از انسان کره خاکی وجود داشته باشد، آیا اساسا میتوانیم آن را درک کنیم و بپذیریم. آیا هوش غیرزمینی، جهان را مانند آدمیان تجربه میکند؟ آیا ترس حکومتهای کره زمین از افشای چنین حقیقتی، ناشی از پنهانکاری سیاسی است یا نگرانی از فروپاشی نظم اجتماعی؟ اینها سؤالاتی هستند که میتوانستند فیلم «روز افشاگری» را از یک تریلر علمی حرفهای، به اثری عمیقتر و ماندگارتر تبدیل کند. در اینجا تفاوت نگاه اسپیلبرگ با برخی فیلمسازان معاصر آشکار میشود. آثاری مانند«ورود» دنی ویلنوو، یا «میان ستارهای» کریستوفر نولان، تلاش کردند علم تخیلی را به قلمرو فلسفه، زبان زمان و آگاهی انسانی وارد کنند. آنها فقط درباره کشف یک جهان جدید نبودند؛ درباره تغییر دادن نگاه انسان به خودش بودند.
استیون اسپیلبرگ اما مسیر دیگری را انتخاب کرده، او همچنان به انسان، احساس و تجربه شخصی اهمیت بیشتری میدهد. برای او، قلب داستان اغلب مهمتر از نظریه فلسفی پشت آن است. این ویژگی هم نقطه قوت اوست و هم دلیل اصلی انتظاری است که گاهی از آثارش ایجاد میشود، زیرا وقتى فیلمسازى چون او بارها مرز تخیل سینمایی را جابه جا کرده مخاطب از او فقط یک فیلم خوب نمیخواهد؛ انتظار دارد دوباره افقی تازه باز کند. به همین دلیل نقد این فیلم نباید به معنای زیر سوال بُردن تواناییهای اسپیلبرگ باشد. برعکس این نقد از احترام به جایگاه او سرچشمه میگیرد. اگر «برخورد نزدیک از نوع سوم»۱۹۷۷ درباره رؤیای ملاقات بادیگری بود؛ رؤیای اینکه انسان تنها نیست، «روز افشاگری» درباره فرصت از دست رفتهای هم است که اگر بپرسد اگر روزی این ملاقات واقعا اتفاق بیافتد، آیا بشر آمادگی دارد که حقیقت را بشناسد و با همسایه عجیب و کیهانی خودش روبرو شود؟