«کلاغ»؛ چرا زخم‌ها تمام نمی‌شوند؟

سینماسینما، زهرا مشتاق

شاید اگر سایه، گرفتار عشق مامور ارشد نمی‌شد، کماکان یک هوادار ساده باقی می‌ماند، یا شاید با یکی از هم سازمانی‌هایش ازدواج می‌کرد و می‌رفت پی زندگی‌اش. داریوش هم همین طور. می‌توانست به جای انتقال به ساواک، در همان ارتش بماند و شوهر خوب و مطیعی برای شهناز و پدری بهتر برای بچه‌هایش باشد. اما شاید، سرنوشت آدم‌ها، از قبل جایی نوشته شده، قابل دستکاری نیست و پیمودن مسیر تقدیر، بایدی است. زندگی را همین اگرها پیش می‌برند. اگرهای فلسفی و چرایی‌ها درباره آنچه رخ می‌دهند و ما، در عین آنکه به طور مستقیم، فاعل آن رویدادها هستیم، اما به طرز مسخره و دردناکی در آن نقشی نداریم و این هم‌عرض بودن دو امر متضاد است که تراژدی شدن یک کلیت را شکل می‌دهد.

شکل اول، داریوش در همان ارتش کار می‌کند و زندگی‌اش به روال همیشگی پیش می‌رود.

شکل دوم، سایه با پدرش به آلمان می‌رفت و یک زندگی روتین را ادامه می‌داد.

شکل سوم، به جهنم که سایه هوادار است و حالا تبدیل به جاسوس و نفوذی شده، کارش را انجام می‌داد و پرونده بسته می‌شد و هر کس می‌رفت سر زندگی‌اش.

اما تراژدی، از انگولک کردن چیزهای سرراست خوشش می‌آید. بدش می‌آید زندگی آدم‌ها چیزهای دردناک و مرگ و خشونت و اسیری و عشق نداشته باشد. «کلاغ»، همان کلافی است که می‌خواهد درد را برای روان آدمی به ته ته برساند. نگذارد زخم هم بیاید و هی بازش می‌کند و چیزهای تند و تیز رویش می‌پاشد. محمدحسین مهدویان، متخصص روایت زخم کاری است. زخم سایه و بیشتر زخم داریوش، زخم شهناز، زخم بهروزی، زخم بچه‌های داریوش، زخم زن و بچه‌های ابراهیم. چرا زخم‌ها تمام نمی‌شوند. قصه‌ها از جان ما چه می‌خواهند که مدام روان را چاک می‌دهند و سرکه می‌ریزند تا وجودمان چه شود، حال بیاید از درد و مگر درد تاب آوردنی است و اساسا چرا پیکره و جان آدمی، سرشته رنج آفریده شده است؟!

عاشقی خیانت را توجیه می‌کند؟ آیا اساسا، مردان به دلیل مرد بودن می‌توانند، خیانت کنند و زنان به دلیل زن بودن نمی‌توانند؟ آیا وقتی داریوش، در آخرین قسمت، مستقیم به چشم‌های همسرش نگاه می‌کند و می‌گوید تو نمی‌فهمی، من عاشق شدم، عاشق؛ می‌توان از رویکرد اخلاق، روانشناسی، فیزیولوژی و یا هر مسیر معقول دیگر، این ابراز به شدت صادقانه و تلخ را تشریح و قابل پذیرش کرد؟ رنج و دردناکی این چاقوی تیز و کشنده که بر جان شهناز می‌نشیند، چگونه بازتعریف می‌شود. با زخم او چه باید کرد؟ آیا این عاشقی، حاصل یک زندگی اجباری و پر تنش است که نتیجه‌اش، آسانی دلبستگی به سایه شده است؟ یعنی اگر شهناز زنی بود که طعم واقعی خوشبختی را به داریوش چشانده بود، او اسیر سایه نمی‌شد و به پدر همسرش نمی‌گفت من با سایه معنی زندگی را فهمیدم. اساسا خیانت چه تعریفی دارد؟ از منظر اخلاق چگونه تعریف می‌شود؟ در زندگی امروزی، که در جوامعی حتا به پسامدرن نیز رسیده است، این واژه با چه رویکردی بازتعریف می‌شود! در این میان، فرزندان چه سرنوشتی پیدا خواهند کرد. امر حادث شده، بر زندگی آنان و آینده‌شان، چه تاثیراتی خواهد گذاشت؟ آیا عاشقی، هنگام و بی‌هنگام دارد؟ زمان و وقت دارد؟ آیا مفهوم عاشقی، آنگاه که شانه به شانه خیانت و بی‌عدالتی به خانواده و اطرافیان پیش می‌آید، می‌تواند به صرف آنکه کنترل آن از عهده فاعل و پذیرنده، خارج است؛ قابل اغماض و یا حتا فراتر، قابل پذیرش باشد؟!

آیا نسبت تقصیر سایه و داریوش یک اندازه است؟ سایه به عنوان یک زن، به همنوع خود حتا اندک رحم و شفقتی ندارد. او مردش را می‌خواهد. مثل هر زن دیگری یک زندگی معمولی می‌خواهد. منتظر آمدن شوهرش از سرکار باشد، با هم به تفریح و سفر بروند و البته که بچه‌دار شود. آیا سایه هرگز به شهناز و سه فرزند او فکر می‌کند؟ آیا نسبت به وقوع فاجعه‌ای که او یکی از مسببین آن است، احساس مسولیت دارد، اصلا به آن بخش فکر می‌کند؟ چگونه می‌تواند، بر ویرانه‌های زندگی داریوش، یک زندگی دیگر علم کند؟ آیا گرداب عشق و عاشقی داریوش و سایه که زندگی خیلی‌ها، حتا ابراهیم را نیز از بین می‌برد، می‌تواند هیچ دلیل منطقی داشته باشد؟ بهروزی، بی‌جهت دست و پا می‌زند برای حفظ کردن زندگی دختر و دامادش؛هیچ زور و ارعابی نمی‌تواند داریوش را از سایه جدا کند. عشقی که از میان یک پرونده امنیتی ایجاد می‌شود و در دل محل کمیته ترسناک و شکنجه آپولو و کشیدن ناخن به قلب ساواک می‌رسد و کسی نیست که بی‌خبر باشد، از این عشقی که دیگر معدوم شدنی نیست و نمی‌شود کاریش کرد؛ مگر آنکه مرگ دست به کار شود و داسش را به شکل اسلحه در دستان بهروزی قرار دهد تا این رشته سوزان قطع شود، که نمی‌شود. چون حذف معشوق، تاوان دارد. حتا اگر تاوان آن، ترور مستقیم قاتلی باشد که در تمام طول ماجرا، می‌خواست، پیوند یک خانواده را حفظ کند.

اما زندگی با «اگر» ساخته نمی‌شود؛ با حذف اگرها هم تمام نمی‌شود.

اتفاقاً زندگی را همین اگرها پیش می‌برند؛ اگرهایی که مدام ما را به پرسش‌هایی فلسفی درباره اختیار، جبر و مسئولیت می‌رسانند. آیا سرنوشت آدم‌ها از پیش جایی نوشته شده است؟ آیا می‌توان آن را دستکاری کرد؟ آیا ما واقعاً انتخاب می‌کنیم یا فقط در مسیرهایی که مجموعه‌ای از شرایط، گذشته، ساختار اجتماعی و تصادف پیش پایمان گذاشته‌اند، دست به انتخاب می‌زنیم؟

شاید تراژدی دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود: از جایی که انسان فاعل یک رویداد است و در عین حال، خودش نیز گرفتار همان رویداد می‌شود. داریوش انتخاب می‌کند، سایه انتخاب می‌کند، شهناز انتخاب نمی‌کند؛ اما هر سه وارد سرنوشتی می‌شوند که دیگر هیچ‌کدام کنترلی بر آن ندارند. این هم‌زمانیِ عاملیت و بی‌اختیاری، همان تناقض دردناکی است که به جهان «کلاغ» حال‌وهوایی تراژیک می‌دهد.

تراژدی انگار از دستکاری چیزهای سرراست لذت می‌برد. بدش می‌آید زندگی آدم‌ها در همان مسیر معمول خودش پیش برود؛ ازدواج کنند، بچه‌دار شوند، سر کار بروند، سفر کنند، پیر شوند و یک روز آرام بمیرند. همیشه چیزی باید از جایی وارد شود و این نظم ظاهراً ساده را به هم بریزد: عشق، سیاست، خیانت، ترس، قدرت، گذشته یا یک انتخاب کوچک که پیامدش بسیار بزرگ‌تر از چیزی است که در ابتدا تصور می‌شد.

«کلاغ» همان کلافی است که می‌خواهد درد را برای روان آدمی تا حد فروپاشی پیش ببرد. مهدویان در روایت زخم، مهارت ویژه‌ای دارد. در «کلاغ» هم زخم یکی نیست. زخم سایه است، زخم داریوش است، زخم شهناز است، زخم بهروزی است، زخم بچه‌های داریوش است، زخم زن و بچه‌های ابراهیم است. زخم‌ها از یک نفر به نفر دیگر منتقل می‌شوند و انگار هیچ‌کس نمی‌تواند این زنجیره را قطع کند.

اما آیا عاشقی، خیانت را توجیه می‌کند؟ آیا حتا واقعی بودن یک احساس جدید، آن را به لحاظ اخلاقی موجه می‌کند؟

شاید یکی از دردناک‌ترین نکته‌های «کلاغ» همین باشد: صداقت درباره عشق، فرد را از مسئولیتی که درباره خانواده‌اش داشته، بری نمی‌کند. واقعی بودن عشق با مشروعیت اخلاقی آن یکی نیست.

انسان ممکن است نتواند از عاشق شدنش جلوگیری کند، اما آیا نمی‌تواند درباره رفتارش پس از عاشق شدن تصمیم بگیرد؟ اگر احساس، خارج از اختیار انسان باشد، آیا تمام پیامدهای رفتاریِ آن نیز از اختیار او خارج است؟ و اگر عشق، ناخواسته و ناگهانی به وجود آمده باشد، آیا می‌تواند مسئولیت انسان را، در برابر کسانی را که از این عشق آسیب می‌بینند، از میان ببرد؟

اینجاست که شهناز به یکی از مهم‌ترین شخصیت‌های اخلاقی قصه تبدیل می‌شود؛ حتی اگر کمترین حضور را در خودِ رابطه داشته باشد. او غایبِ حاضر این عشق است. داریوش و سایه درباره کشف معنای زندگی خودشان حرف می‌زنند، اما معنای تازه‌ای که آنها پیدا کرده‌اند، برای شهناز می‌تواند به مفهوم ویران شدن زندگی خودش باشد.

داریوش به پدر همسرش می‌گوید: «من با سایه معنی زندگی را فهمیدم.»

اما پرسش هولناک اینجاست: آیا انسان حق دارد معنای زندگی خودش را با گرفتن معنای زندگی دیگری بسازد؟

این پرسش، عشق را از قلمرو احساس، به قلمرو اخلاق می‌برد.

آیا اساساً مردان به دلیل مرد بودن می‌توانند خیانت کنند و زنان به دلیل زن بودن نمی‌توانند؟ یا اساساً مسئله ربطی به جنسیت ندارد و هر انسانی، فارغ از زن یا مرد بودن، در برابر انتخاب‌های خود و پیامدهای آنها مسئول است؟ چرا باید خیانت مردانه را با «عاشق شدن» توضیح داد و خیانت زنانه را با واژه‌هایی دیگر؟ آیا عشق وقتی از جانب مرد بیان می‌شود، قرار است تقدیر باشد و وقتی از جانب زن اتفاق می‌افتد، گناه؟ آیا اساساً خیانت هنوز همان معنای سنتی خود را دارد؟ در زندگی معاصر، که فردیت و حق انتخاب شخصی اهمیت بیشتری پیدا کرده، مرز میان آزادی فردی و مسئولیت نسبت به دیگری کجاست؟

آزادی عاطفی تا کجا حق انسان است؟ و از کجا به بعد، پیامدهای آن وارد قلمرو حق دیگران می‌شود؟

وقتی داریوش عاشق سایه می‌شود، دیگر فقط خودش نیست که تصمیم می‌گیرد. شهناز وجود دارد. سه فرزند وجود دارند. گذشته و آینده آنها وجود دارد. بنابراین این عشق، هرقدر هم شخصی و خصوصی به نظر برسد، دیگر صرفاً یک امر خصوصی نیست.

مسئله فرزندان از همین‌جا آغاز می‌شود. آنها هیچ نقشی در شکل‌گیری این رابطه نداشته‌اند، اما باید پیامدهای تصمیم بزرگسالان را تحمل کنند. انتخابی که برای داریوش و سایه می‌تواند معنای رهایی یا کشف یک زندگی عاشقانه باشد، برای فرزندان ممکن است به معنای از دست دادن امنیت، اعتماد و تصویرشان از خانواده باشد.

آیا حق انتخاب فردی تا جایی معتبر است که پیامدهای آن فقط متوجه خود فرد باشد؟ و اینجا دوباره همان پرسش قدیمی اختیار و مسئولیت مورد توجه قرار می گیرد.

آیا سایه هرگز به شهناز و سه فرزند داریوش فکر می‌کند؟ آیا نسبت به فاجعه‌ای که می‌داند بخشی از آن به واسطه حضور او در زندگی داریوش شکل گرفته، احساس مسئولیت دارد؟ آیا اصلاً به این بخش از ماجرا فکر می‌کند؟

مسئولیت اخلاقی سایه را شاید نتوان با زن بودن یا نبودنش توضیح داد. مسئله اصلی، میزان آگاهی و عاملیت اوست. اگر نمی‌دانست داریوش متأهل است، مسئله‌ای دیگر داشتیم. اگر می‌دانست اما تصور می‌کرد این ازدواج عملاً پایان یافته، باز مسئله متفاوت بود. اما او می‌داند خانواده‌ای وجود دارد و با این حال آگاهانه وارد رابطه‌ای می‌شود که احتمال فروپاشی آن خانواده را افزایش می‌دهد، دیگر نمی‌توان همه‌چیز را به گردن «عشق» انداخت.

عشق ممکن است توضیح بدهد چرا انسان کاری را انجام می‌دهد؛ اما لزوماً توضیح نمی‌دهد چرا آن کار باید اخلاقاً پذیرفته شود و شاید همین‌جاست که تفاوت عشق با خودخواهی عاطفی آشکار می‌شود.

سایه می‌خواهد مردش را داشته باشد. داریوش می‌خواهد عاشق باشد. اما شهناز چه می‌خواهد؟ بچه‌ها چه می‌خواهند؟ آیا در این مثلث، خواست دو نفر به قیمت نادیده گرفتن حق و رنج نفر سوم تمام نمی‌شود؟

و درست همین‌جاست که کلاغ، از یک داستان عاشقانه عبور می‌کند و به یک تراژدی اخلاقی تبدیل می‌شود.

بهروزی در نقش و کارکرد پدر دلسوز و یک میانجی و برای جلوگیری از خشونتِ یک فروپاشی، به خشونت قتل سایه متوسل می‌شود. می‌خواهد یک زخم را ببندد، اما زخمی تازه ایجاد می‌کند و این شاید، یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های جهان کلاغ باشد: هیچ‌کس با زخمی که ایجاد کرده تنها نمی‌ماند؛ زخم از او عبور می‌کند و به دیگری می‌رسد.

مرگ سایه رشته عاشقی را قطع نمی کند و به هر کس، سهمی از دردناکی زخم می بخشد.

کلاغ داستانی درباره هزینه انتخاب است؛ درباره اینکه هیچ انتخاب انسانی، در خلأ اتفاق نمی‌افتد و هیچ عشقی، هرقدر واقعی، انسان را به‌طور کامل از مسئولیت پیامدهایش معاف نمی‌کند.

آدم‌ها شاید نتوانند انتخاب کنند که چه کسی را دوست داشته باشند؛ اما هنوز باید درباره اینکه با این عشق چه می‌کنند، پاسخ‌گو باشند.

زندگی، انتخاب‌های کوچک آدم‌هاست و پیامدهای بزرگی که گاهی هیچ‌کس هنگام انتخاب، توان دیدنشان را ندارد.

و «کلاغ» درست در همین فاصله، میان انتخاب و پیامد، میان عشق و مسئولیت، میان آزادی و جبر، میان نجات و نابودی، ایستاده است؛ چون پرنده‌ای سیاه بر فراز شهری که گویا قرار است حامل خبرهایی بد باشد.

 

ثبت شده در سایت پایگاه خبری تحلیلی سینما سینما کد خبر 217530 و در روز یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۵ ساعت 10:35:33
2026 copyright.