سینماسینما، عزیزالله حاجی مشهدی؛
در ادامه ی مجموعه برنامه های برخوانی نمایشنامه های استاد بهرام بیضایی با عنوان «بیضایی خوانی»، ۱۸ شهریور ۱۴۰۵ در «مدرسه سینما و تئاتر جادو»، با برخوانی ندا کوهی و کارگردانی کیوان کثیریان، به تماشای برخوانی نمایشنامه «آرش»، یکی از نوشتههای آغازین سال های نمایشنامه نویسی بهرام بیضایی جوان، نشستیم؛ نمایشنامه یی که با زبان پالوده و بی آلایش و پارسی نویسی ویژه ی بیضایی و درونمایه ی حماسی آن، با گوش جان شنیده شد.
اجرای به راستی کم نقص ندا کوهی، با پیشینه ی بازیگری، گویندگی و خبرنگاری، فرصت مناسبی فراهم آورد تا یکی دیگر از گنجینه های ادبی ـ هنری عرصه ی تئاتر را پس از سال ها، این بار با نشستن در پیش روی یک برخوان گرم نفس، بازخوانی کنیم. در این شیوه، متن نمایشی نه از مسیر صحنه آرایی های گسترده و حضور چندین بازیگر، بلکه از راه نیروی کلام، صدا، لحن و تخیل تماشاگر جان می گیرد و همین ویژگی، در مورد نمایشنامه ی «آرش» که خود از ظرفیت بالایی برای روایت و تصویرسازی برخوردار است، اهمیت بیشتری پیدا می کند.
بی گمان، بهرام بیضایی برای اهالی هنر و ادب نیازی به معرفی ندارد. با این همه، نمی توان از این هنرمند بی همانند سخن گفت و به توانمندی هایش در زمینه ی نمایشنامه نویسی، پژوهش هنر و نگارش کتاب های ارزنده اشاره یی نکرد؛ کتاب هایی که هریک به عنوان مرجع و منبعی معتبر، همواره مورد توجه و استفاده ی بسیاری از دانشجویان رشته های هنری، به ویژه دانشجویان سینما و تئاتر، قرار گرفته اند. نقش ارزنده ی بیضایی در سینما، تئاتر و پژوهش، با نگاه و سبک ویژه یی که داشته، هر روز بهتر از گذشته شناخته می شود. نقش او در بازشناسی اسطوره های کهن، روایت های تاریخی و مبانی فرهنگ عامه ی سرزمین ما نیز به راستی انکارناپذیر است و هرچه زمان می گذرد، جای خالی هنرمندان و نویسندگانی همانند او بیشتر احساس می شود.
در نمایشنامه ی «آرش» با حماسه یی سر و کار داریم که اگرچه به واسطه ی سلحشوری آرش در واپسین روزهای زندگی اش، بسیار غرورآفرین است، اما هنگامی که او جان خود را در چله ی کمان می گذارد تا فراتر از توان آدمی، تیر را به دورترین نقطه ی ممکن پرواز دهد، این ازخودگذشتگی و جان برکف نهادن آرش، به نمایش رنگ و بویی تراژیک می بخشد؛ صدالبته بی آن که از بار حماسی و غرورآفرین کنش قهرمانانه ی او چیزی فروکاسته شود.
از نگاه بیضایی، درونمایه ی نمایشنامه ی «آرش» با اسطوره هایی که به گوهر زندگی بخش هستی، یعنی آب ـ سرچشمه ی حیات، روشنی و نور ـ و در برابر آن، به پدیده ی شوم خشکی و خشکسالی ـ نماد مرگ، نیستی و تاریکی ـ پیوند دارند، ارتباطی ظریف و در عین حال ژرف پیدا می کند. در سراسر نمایش، میل به رهایی و پرواز، از بند رستن و گریز از تاریکی را به خوبی می توان احساس کرد. بیضایی، آرش ستوربان را به انسانی تبدیل می کند که فراتر از یک موجود تاریخی و برآمده از دل گذشته و زمان های دور، می تواند در روزگار نو نیز در میان ما قد برافرازد؛ انسانی که قهرمانی او نه از پیشینه و جایگاه اجتماعی، بلکه از لحظه ی انتخاب و آمادگی برای پرداختن بهای رهایی شکل می گیرد.
آرش در روایت بیضایی، در بالاترین نقطه ی این مرز و بوم، در بلندی های البرز، جان خود را در چله ی کمان می گذارد و بی آن که در پیشینه ی کسب و کار او ـ به عنوان مردی از جرگه ی ستوربانان دون پایه ـ نشانه یی از کمانداری و پرتاب تیر از چله ی کمان بیابیم، به ندای درونش برای حفظ خاک سرزمین کهن پاسخ می دهد تا با جانش، خاک سرزمینش را حفظ کند و مرز ایران زمین را گسترش دهد.
در این نمایش، البرز نیز خود به شخصیتی برجسته تبدیل می شود؛ داننده ی رازهای بی شمار و شاهد بسیاری از زایش ها و مرگ ها. کوه در اینجا تنها یک مکان جغرافیایی نیست؛ گویی حافظه ی تاریخی و اسطوره یی سرزمین است و آرش در بلندای آن، در برابر تمام آنچه بر این سرزمین گذشته است، به آزمونی نهایی فراخوانده می شود.
برای آرش که شاهد شکستی سهمگین بوده است، تا جایی که دیگر هیچ اسب و استری برجای نمانده تا او ستوربان آن ها باشد، تنها فایده ی زنده بودنش این است که چون با زبان تورانیان آشنایی دارد، به عنوان پیک و پیام بر از سوی ایران به لشگرگاه دشمن برود تا برای تعیین مرز و انداختن تیر، وقت بخرد.
در این میان، هومان، پهلوان و کماندار ایرانی نیز حضور غیابی تعیین کننده دارد؛ کسی که برخلاف تصور همگان که او را جان باخته ی راه وطن می پندارند، به سرزمین مادری اش پشت کرده و با سرخوشی در لشگرگاه دشمن روزگار می گذراند؛ زیرا بر این باور است که: «هنگام که باید گردن نهم، نزد آن کس می نهم که بیش تر فربه ام کند!»
در چنین موقعیتی است که آرش ستوربان باید به آرش کمانگیر، جان برکف نهاده، بدل شود. این دگرگونی شاید مهم ترین نقطه ی تراژیک و در عین حال حماسی نمایشنامه باشد: قهرمان از پیش تعیین نشده است؛ قهرمان در لحظه ی ضرورت، انتخاب می شود و خود نیز انتخاب می کند. آرش نه به دلیل برخورداری از مهارت و سابقه ی کمانداری، بلکه به دلیل برخورداری از اراده یی انسانی و احساس مسئولیت در برابر سرزمین، به قهرمانی بدل می شود.
او زیر بار کنایه ها و سرزنش های تورانیان، که بر او لبخند زشت می زنند، هرگز کمر خم نمی کند و دلاورانه تیرش را با خمیرمایه ی جانش رها می سازد تا رهایی و آزادی ایرانیان را به ارمغان بیاورد. در این میان، تنها البرز است که گویی با او همدلی می کند و از پُردلی آرش چنان شگفت زده می شود که وقتی آرش ستوربان دیروز، آرش کمانگیر امروز می شود و با دلش و نه با بازویش تیر می افکند، البرز با خود می اندیشد: «من چگونه توانستم او را بر دوش خود نگه دارم؟»
این جمله، شاید یکی از زیباترین لحظه های نمایشنامه باشد؛ زیرا در آن، اندازه و جایگاه آرش از یک انسان معمولی به موجودی فراتر از اندازه های متعارف انسانی تغییر می کند. آرش با پرتاب تیر، تنها مرز سرزمین را جابه جا نمی کند؛ بلکه مرز توانایی انسان را نیز درمی نوردد. از همین روست که حماسه ی آرش، در ژرفای خود، با تراژدی پیوند می خورد: رهایی دیگران، به بهای نابودی خویشتن تحقق می یابد.
در برخوانی نمایشنامه ی «آرش»، اجرای ندا کوهی بسیار کم نقص و تأثیرگذار است؛ به ویژه آن که او به تنهایی و بی هیچ مکث و درنگی باید همه ی بخش های نمایش را برخوانی کند و گذشته از برخوانی متن روایی نمایشنامه، گاه به جای آدم های نمایش نیز ایفای نقش کند. چنین اجرایی، نیازمند تسلط کامل بر متن، پایش و مهار صدا، تنوع در لحن و توانایی انتقال موقعیت های متفاوت نمایشی است؛ و ندا کوهی در مجموع از عهده ی این دشواری برآمده است.
به نظر من، جز در چند مورد انگشت شمار که به هیچ روی از ارزش کار ندا کوهی چیزی کم نمی کند، لحن و بیان و شیوه ی ادای واژگان در بندبند هر بخش از نمایش، درست و دقیق به نظر می رسد. برای نمونه، تلفظ «به شکوه» به جای صورت درست آن در پارسی دری، یعنی «بشکوه» ـ به معنای فرهمند، شکوهمند و باشکوه ـ که در متن هم به همین شکل آمده است، از معدود مواردی است که می توان در اجرای برخوان بدان اشاره کرد.
با این همه، چنین نکته هایی در برابر تسلط و توانایی ندا کوهی در اجرای متنی چنین دشوار و پرظرفیت، بسیار جزئی به شمار می آید. او توانسته است بدون آن که متن را به گفتاری معمولی و روزمره فروبکاهد، موسیقی درونی زبان بیضایی را حفظ کند و به واژگان، شأن و شکوه لازم را ببخشد.
همراهی ماهگل مقتدر با ساز کمانچه و هم آوایی ساز او با صدای برخوان، به ویژه در لحظه هایی که بیان برخوان پُرانباشت و اندوهگنانه می شود یا زمانی که از تلاش و تکاپوی آرش برای رسیدن بر فراز البرز بالابلند سخن به میان می آید، نغمه ی موسیقی بر تأثیر کلام روایتگر نمایش می افزاید. در اینجا موسیقی تنها نقش همراهی کننده ندارد؛ بلکه در لحظه هایی، با صدا و کلام وارد گفت وگویی نامرئی می شود و به فضای اسطوره یی و حماسی نمایش عمق بیشتری می بخشد.
شاید نیازی به تکرار نباشد که معرفی این گونه آثار ادبی و هنری ارزنده به نسل جوان امروز ما، برای شناساندن گنجینه های گرانبهای فرهنگ و ادب این سرزمین کهن، همواره ارزشمند است. به همین روی، کار کیوان کثیریان در ساماندهی و کارگردانی چنین طرحی، به عنوان مجموعه ی «بیضایی خوانی»، بسیار ستودنی است.
اهمیت چنین برنامه هایی فقط در بازخوانی آثار یک نمایشنامه نویس بزرگ خلاصه نمی شود. در روزگاری که فاصله ی نسل جوان با بسیاری از متون مهم ادبی و نمایشی گذشته بیشتر شده است، برخوانی می تواند راهی برای بازگرداندن متن به عرصه ی شنیدن و تجربه ی زنده باشد. «بیضایی خوانی» از این منظر، نه تنها ادای دینی به آثار یکی از مهم ترین نمایشنامه نویسان معاصر ایران، بلکه تلاشی برای زنده نگه داشتن پیوند میان متن، صدا، اسطوره و تئاتر است.
و شاید در پایان، پس از شنیدن روایت آرش و آن همه حماسه و جان فشانی، این پرسش همچنان در ذهن تماشاگر باقی بماند که چرا پایان چنین حماسه ی غرورآفرینی، بیش از آن که ما را به شادی وادارد، اندوهگین مان می کند؟ شاید پاسخ را باید در همان جایی جست وجو کرد که حماسه به تراژدی می رسد؛ جایی که انسانی برای نجات دیگران، از خویشتن می گذرد و تیر رهایی را نه با نیروی بازو، که با تمام هستی خود به دورترین نقطه ی ممکن پرتاب می کند.
آرش می رود، اما تیر او همچنان در پرواز است.