سینماسینما، ارسیا تقوا
میگویند وقت رفتن را که خودمان تعیین نمیکنیم، برایمان رقم میزنند ولی قبول کن تو عجب موقعی را برای رفتن برگزیدی؛ مثل طنازیهای ناگهانیات وسط مجالسی که میخواستند تو زینتشان باشی و تو نبودی، حالا هم آتش زدی به بازی تلخ روزگار. در ایام شخمخوردن وطن، کاری کردی که چرخش مدام انگشت لابهلای صفحهها یکجا بایستد و با ناباوری بهتمان بزند، از رفتن مردی که بودنش طراوت زندگی بود. آخر چگونه قبول کنیم مردی که نامش تپش زندگی برای چندنسل از ایرانیان بود، اکنون نبضش آرام گرفته و رخ در خاک میکشد.
در صحنهای از فیلم «هنرپیشه»، با خشم پوستر فیلمی که دوست نداشتی در آنها بازی کنی را پاره میکردی. تو از نقابهایی که باعث میشد خودت نباشی بیزار بودی و شاید همین بیپیرایگی باعث شده بود این همه مردم دوستت داشته باشند، چه برای حاتمی و تقوایی بازی کردی و چه دهنمکی، اصل خودت بودی. حتی این چندسال و در زمانه مرگ سینما، اصالت تو فراتر از ابعاد پردههای سینماها به دلهای مردم نقب زده بود.
هویت بیمانندی بودی که وسط همه کمبودها و محدودیتها آبروداری کردی و از آن مهمتر مردمی را به ضیافت لبخند مهمان کردی، مگر کاری بزرگتر از این بود؟ هرجا که بودی صفا بود و گرما. هرچند از درون دلت خون بود اما حاضر بودی برای مردم هر کاری بکنی تا از ته دل بخندند- هرچند دیگر سخت میخندیدند.
تویی که برای همه این سرزمین خیر و نیکی میخواستی، این چندماه آخر سر مصیبتهای پیدرپی کشور، چه حرص و جوشی خوردی. از سر دلسوزی و با تمام وجود حاضر بودی همه آبرویت را بدهی که بالانشینها، قدری چاشنی «دلخوشی» برای ملت هم در تصمیمهایشان ببینند.
اکبرآقا
ببخش که ما هم مثل تو دلمان خون است و در بدرقهت نمیتوانیم طوری که شایسته تو بود، عزاداری کنیم. بلدیم ها، ولی الان کوه دردی هستیم که مجال آتشفشانی نداریم. بغضی هستیم که بیخ گلو چسبیده و وقت رهاشدنش نرسیده. و حالا پریشان احوالتر از آنیم که از ته دل عزاداری کنیم. ولی به تو قول میدهیم آنروز که برسد، دل سیر گریه کنیم و بعد به یاد همه لبخندهایی که به ما ارزانی داشتی، بیبغض وماتم، بخندیم و و سپس جوری با خلقخدا رفتار کنیم که اگر هم مثل تو نتوانستیم تبسم را همراه ابدی این ملت کنیم، دستکم بار و آزاری بر خاطر آنها نباشیم. تا آن ضیافت لبخند، به پاس همه قهقههای سخاوتمندانهای که نثارمان کردی از تو سپاسگزاریم و قدردان محبتهای تو هستیم. حالا ماییم و کلی خاطرات ناب، خاطراتی که بینیاز از هر دستگاه و پلیری از انباری خاطرات هی سر میخورند و بر روی پرده چشمها جان میگیرند. با این حال نزار و در این ایام سیاه، تو را که فرزند خصال خویشتن بودی، آرام و غریب به خانه ابدیت بدرقه میکنیم.