تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۰۲/۱۰ - ۱۹:۴۷ تعداد نظرات: ۰ نظر کد خبر : 154911

سینماسینما، دلبر یزدان‌پناه

زمان و مکان برای آنتونی دیگر وجود ندارند. لحظه‌ای در خانه‌ی خودش است، لحظه‌‌ای در خانه‌ی دخترش و بعد در آسایشگاه سالمندان. و این چرخه دائماً تکرار می‌شود. حوادث روزمره‌ای چون بگومگو با دخترش و دست انداختن پرستارها، بارها و بارها، هر بار به شکلی جدید و دیگرگونه، رخ می‌دهند. با این وصف شاید گمان کنید پدر فیلمی سوررئال است و کارگردان به مدد تکنیک‌ها و جلوه‌های ویژه فضایی انتزاعی خلق کرده. ماجرا اما پیش‌پاافتاده‌تر از این حرف‌هاست: آنتونیِ پیر دچار زوال عقل و فراموشی است. او می‌داند وقایعْ عجیب‌غریب شده‌اند، اما سردرنمی‌آرد که چرا. بیماری او روز به روز بدتر می‌شود؛ پرستارش را با دخترش اشتباه می‌گیرد و دکترش را با دامادش. او یادش رفته که لوسی، دختر محبوبش، در تصادف کشته شده و منتظر است تا از سفر برگردد. تنها چیزی که آنتونی بر حفظش پا می‌فشارد ساعت مچی‌اش است. گویی ساعت مچی آن آخرین تارِ مویی‌‌ست که او را به زندگی گره زده است.

پدر گرچه حداقلِ جلوه‌های ویژه و لوکیشن و بازیگر و موسیقی و باقی مخلفات سینمایی را دارد، اما بسیار باورپذیر و احساس‌برانگیز می‌نماید. فرم فیلم به‌ گونه‌ای است که تماماً در راستای محتوای آن است. همان ایده‌آلی که همیشه از فرم و محتوا انتظار می‌رود: درهم‌تنیده بودن. هیچ‌چیزِ فیلم خودنما نیست؛‌ همه‌چیز دست در دست هم داده است تا آنتونی هاپکینز یکی از آن شخصیت‌های فراموش‌نشدنی سینما را جان بخشد. آنتونی هاپکینزِ همیشه در اوج، بازی حیرت‌انگیزی در پدر به نمایش می‌گذارد: پدری که دچار فراموشی‌ست و کم‌کم اطرافیانش را دیگر نمی‌شناسد، حوادث را درهم و برهم به خاطر می‌آورد، و بدتر این‌که خودش پذیرای این وضعیتش نیست و تازه به دختر و پرستارانش مشکوک است و آن‌ها را به کلک سوار کردن و دزدی متهم می‌کند و حتی مای بیننده را هم به اشتباه می‌‌اندازد. وضعیت دردناک آنتونی را جز با نشستن در چشم او و اندیشیدن با ذهن او چه‌طور می‌توان عیان کرد؟ هیچ‌طور! کارگردان مای بیننده را در چشم آنتونی می‌نشاند و بی‌واسطه مواجهمان می‌کند با زندگی روزمره‌ی او. زندگی‌ای بس طاقت‌فرسا و بیهوده و خالی از خاطره. آدمی جز خاطره مگر چیست؟
پدر، که اولین تجربه‌ی سینمایی فلوریان زِلِرِ نمایش‌نامه‌نویس در مقام کارگردان است، بارقه‌های درخشانی از تئاتر در خود دارد. همان طور که در تئاتر بازی و صحنه حرف اول را می‌زنند در پدر هم چنین است. بی‌راه نیست اگر بگوییم پدر اساساً از دل صحنه زاده می‌شود (آن‌گونه که تئاتر!): کارکرد درها، پنجره‌ها، دیوارها، آباژورها، تابلوها و هرآن‌چه روی صحنه چیده شده همه در راستای نمودِ تصویریِ آشفتگیِ ذهنِ رو به زوال آنتونی‌اند. موسیقی آن لحظاتی در فیلم جاری می‌شود که آنتونی دکمه‌ی رادیو یا دستگاه سی‌دی‌اش را می‌زند. بازیگرها آن‌گاه بر صحنه ظاهر می‌شوند که ذهن آنتونی آن‌ها را احضار می‌کند.‌ مکان‌ها آن‌‌گونه که به یاد آنتونی می‌آیند در چشم ما شکل می‌گیرند… زِلِر با محدود کردن خود در تنها یک لوکیشنِ اصلی سعی کرده پدر را همچون نمایشی تئاتری شخصیت‌محور و بازی‌محور از آب درآورد. از این‌رو پدر نه فیلم موقعیت است نه روایت و نه هیچ‌چیز دیگر. فیلمِ انسان است آن‌گاه که در پایانْ بی شاخ و بی‌ برگ و بی خاطره می‌شود. انسان. آن‌گاه که از خود می‌رود.

۱٫ زین عمرِ به تعجیل دوان سوی زوال
دانی که جهان چه آیدم پیشِ خیال؟
دشتی آید ز دردِ دل میلامیل
طشتی آید ز خون‌ِ دل مالامال!
انوری

لینک کوتاه

مطالب مرتبط

نظر شما


آخرین ها