نوشتهی اِکتا سینها، ترجمهی سروناز فاضلی
برای همهمان پیش آمده که دلمان بخواهد کسی که دلباختهاش هستیم ما را متقابلاً دوست بدارد. حتی تصور اینکه محبوبمان ناگهان همان حس را به ما پیدا کند به رویا میماند، تصور اینکه همهی آن مکالماتِ خیالی واقعی شود، بالاخره این اشتیاق دوطرفه شود و ما هم انتخاب اول دختر/پسرِ رویاهایی که در ذهنمان ساخته بودیم شویم. سالهای سال است که فرهنگ عامه این باور را به خوردمان داده که عشق با سماجت به دست میآید، که اگر کسی را از ته دل بخواهیم سرانجام او مال ما میشود. دختر داستان نصیب آن پسر دستوپاچلفتی و سمج میشود. و شاید به همین دلیل است که «شیفتگی» ساخته کری بارکر اینقدر ترسناک به نظر میرسد.
بخشی از این شیفتگی مردانه که جامعه دست از عاشقانه جلوه دادنش برنمیدارد شدیداً ناخوشایند است. سالهاست که داستانهایی را میخوانیم و میشنویم دربارهی مردانی که جواب نه را قبول نمیکنند و این کارشان شور و اشتیاق، سماجت و نشانهی عاشقی تفسیر میشود. پسری که بیرون خانه منتظر است، پسری که زندگی روزمرهی دختر را زیر نظر میگیرد، خود را بهزور در زندگیاش جا میکند، جواب رد در او اثر ندارد و با وجود همهی این کارها میبینیم در صحنهی آخر بالاخره دختر مال او میشود. «شیفتگی» این خیالات را به خونینترین شکل ممکن در هم میشکند.
اما فقط عنصر وحشت جسمیِ[۱] هولناک یا سبک بصری فراطبیعی نیست که فیلم را آزاردهنده میکند بلکه چیزی است که برای همهی ما به طرز وحشتناکی آشناست. در اصل، این داستان دربارهی یک «دوستدختر روانی» نیست! دربارهی مرد حقیر بازندهای است که اصلاً اعتمادبهنفس ندارد و آنقدر عاجزانه دنبال تأیید گرفتن از بقیه است که اختیار و ارادهی یک زن را از او میگیرد تا شاید خودش کمی احساس ارزشمندی کند. و به محض اینکه به آرزویش میرسد میفهمد که تصاحب با عشق فرق دارد ولی حالا دیگر خسارتهای وارده را نمیتوان جبران کرد.
تماشای «شیفتگی» این حس را میدهد که از وصلت نوسفراتو و بدن جنیفر بچهای شیطانی متولد شده که به همان میزان از فوران خشم زنانه سرشار است.
داستان فیلم دربارهی بِر است: فردی کاملاً عادی که در مغازهی لوازم موسیقی کار میکند و عشق نیکی، دوست صمیمی دوران کودکیاش، را در دل میپروراند. تجسم همان کهنالگویی که سینما مخاطبانش را شرطیسازی کرده است که با او همدردی کنند: «آدم خوبه»ای که صبورانه منتظر است دختر داستان متوجه حضورش شود. اما «شیفتگی» چیزی را دریافته که بسیاری از فیلمهای عاشقانه از قبولش سر بار میزنند: این مردانی که باور دارند صرفاً چون خیلی خوب و محجوباند زنان عشق را به آنها بدهکارند معمولاً موجوداتی بس ترسناکاند.
وقتی بِر به طور اتفاقی به «بید تکآرزو»، ابزار سرگرمی که به نظر بیخطر میآید و برای هر فرد یک آرزوی برگشتناپذیر را برآورده میکند، برمیخورد همان کاری را میکند که دههها است فیلمها و کتابهای عاشقانه مردان را شرطیسازی کرده که باور کنند کار پسندیدهای است، آرزو میکند نیکی، دختری که تمام عمر دوستش داشته، «بیشتر از همهچیز و همهکس توی دنیا عاشقش شود». برای یک لحظه، این تغییر و تحول شبیه تمام آن فانتزیهای کمدی-رمانتیکی به نظر میرسد که فرهنگ عامه به خوردمان داده است. نیکی یکدفعه شیفتهی بِر میشود و نمیتواند نیاز و تمایلش را به لمس کردن و خواستن او پنهان کند. این عشق و اشتیاق مخفیانه و یکطرفه، یکشبه، به دلبستگی عمیقی تبدیل میشود.
اما فیلم بهسرعت خشونتی را که در پس این فانتزی نهفته است آشکار میکند. بید تکآرزو عشق نمیآفریند، بلکه استقلال نیکی را از او میگیرد. نیکی زیر بار تمایلات بِر دچار فروپاشی شخصیت میشود و کمکم به موجودی بیثبات و تملکطلب تبدیل میشود که به طرز وحشتناکی به او وابسته است. هوشیاریاش را از دست میدهد، دست به اعمال خشونتآمیز میزند و بهتدریج از آدمی که قبلاً بود فاصله میگیرد و وجودش به ابزاری صرفاً برای برآورده کردن آرزویی که بِر کرده تقلیل مییابد. آن چیزی که در ابتدا برای بِر رویای عاشقانهای بود که به حقیقت پیوسته است به استعارهای هولناک بدل میشود از اینکه مردجماعت این حق را دارد که باور کند میتوان احساسات زنان را کنترل کرد و آنها را وادار به این کرد که متقابلاً مردان را دوست بدارند.
عشق نیکی محبت واقعی نیست، مخاطب در هر صحنه حس میکند که او دارد روحش را ذرهذره از دست میدهد. او خودش را شکنجه میدهد تا به چیزی تبدیل شود که بِر میخواهد. و ترسناکترین بخش ماجرا اینجاست که جناب بِر هنوز هم خودش را قربانی ماجرا میداند. این فیلم بارها بیننده را وادار میکند تا با حقیقتی دلخراش مواجه شود: معمولاً از زنان انتظار میرود که خود را تمام و کمال فدای رابطه کنند آن هم وقتی که مردان هنوز خود را «آدم خوبه»ی ماجرا میپندارند.
یکی از هوشمندانهترین کارهایی که «شیفتگی» میکند این است که بارها این قضیه را روشن میکند که حس بِر به نیکی اصلاً عشق نیست، فرافکنی است. تصاحب است و خیالات. او ادعا میکند که سالهاست عاشق نیکی است، با این حال فیلم نشانمان میدهد که او جز این تصویر ذهنی که از نیکی ساخته از او چیزی نمیداند. مثال بارز این موضوع زمانی است که میفهمیم در جمع دوستانشان بِر تنها کسی است که نمیداند نیکی از پدرش نفرت دارد. این نکته بهظاهر کماهمیت است، اما تمام داستانسرایی او دربارهی «عشق اول و آخرش» را زیر سوال میبرد. چطور میتوانی ادعا کنی کسی را از ته دل دوست داری و چنین چیز اساسیای را راجع به زندگی عاطفیاش ندانی؟ چون بِر هیچوقت نیکی را به چشم یک انسان نمیدید بلکه به چشم پاداش عاشقانهای میدید که بالاخره روزی نصیبش میشود.
نکتهای که باعث تأثیرگذاری بیشتر فیلم میشود درک عمیق آن از اختیار فرد بر بدنش بهمثابۀ عنصر وحشت است. وخامت حال نیکی به استعارهای بدل میشود از شیوههای بیشماری که زنان در نظام مردسالارانه حق مالکیت بر احساسات، امیال و جسمشان را از دست میدهند.
صحنههایی در فیلم هست که گویی استعارهای است از تعرض. نیکی درون نسخهای از خودش گرفتار شده که ساخته و پرداختهی تمایلات مردانه است. او فریاد میزند تا بلکه از این زندانی که بِر برایش ساخته رها شود، اما بِر به این خیالات چسبیده چون طاقت ندارد کسی دست رد به سینهاش بزند. این فیلم برایم یادآور این بود که ژانر وحشت بارها از بدن زنان برای نمایش میدان نبرد استفاده کرده است. از «ماده» گرفته تا «قوی سیاه» و از «کری» تا «خام»، زنان در سینما و ادبیاتِ وحشت به نمود فیزیکی خشونت موجود در جامعه بدل شدهاند. بدنشان زیر فشار انتظارات ناممکن از هم میشکافد. این فیلم هم در همین دستهبندی قرار میگیرد.
تکاندهندهترین حقیقتی که فیلم برملا میکند این است که نیکی هیچوقت فرد شیفتهای نبود، این بِر بود که شیفتهی او بود. این دختر داشت زندگی خودش را میکرد تا اینکه مردی پیدا شد که خودش را محق دانست زندگیاش را مال خود کند.
طنز «مرد یا خرس» خودش گویای همهچیز است
بحث «مرد یا خرس»[۲] که در اینترنت مطرح شده بود نقش پررنگی در فیلم ایفا میکند، مخصوصاً حالا که اسم نقش اصلیِ مرد راستیراستی بِر (در انگلیسی به معنای «خرس») است. این شباهتِ طعنهآمیز به نظرم خندهدار است.
این مسئله که زنان در اینترنت خرس را به مردجماعت ترجیح میدهند در واقع اصلاً به حیوانات مربوط نمیشود. بحث سر رفتار قابلپیشبینی است. خرس به آدم حمله میکند چون خرس است! اما مردها… مردها مالکیت را دلدادگی جلوه میدهند، دستکاریِ روانی را علاقه و شیفتگی را عشق و عاشقی.
بِر دقیقاً به این دلیل اینقدر وحشتناک است که خیال میکند کاملاً بیآزار است. او به نظر هیچکس شبیه هیولاها نیست، بلکه درست از همان مردهای دستوپاچلفتیای است که سینمای رمانتیک عادتمان داده طرفشان را بگیریم. و «شیفتگی» استادانه از این الگوی آشنا علیه مخاطب استفاده میکند.
فیلمبرداری و صداگذاری/ طراحی صدا: عشق رو به زوال
تیلِر کلمانس با فیلمبرداری خود اثری خلق کرده که از لحاظ بصری بین صمیمیت خفقانآور و ویرانی تهوعآور در نوسان است. هرچه نیکی بیشتر هویتش را از دست میدهد دوربین آرامآرام او را بیشتر در قابهای بستهتر، خفقانآورتر و تیرهتر خود اسیر میکند، و مخاطب را وامیدارد حس کند او هم مثل نیکی زندانی شده است. در بعضی نماها اصلاً نمیشود جز چشمها چیزی از صورتش دید، و به نظر من این شیوهای بسیار ماهرانه است برای به تصویر کشیدن احساسات نیکی از طریق صدایش.
در اصل صحنههای وحشت جسمی حالبههمزن محسوب میشوند، اما موسیقی متنی که راک بروِل ساخته و طراحی صدای فیلم احتمالاً باعث میشود همهچیز به بهترین شکل ممکن آزاردهندهتر شود. موسیقی پسزمینه این احساس را در مخاطب ایجاد میکند که انگار موجودی شیطانی بغل دست او نفس میکشد و همین باعث میشود حتی لحظات سکوت به ترس بدل شود.
ایندی ناوارتی (نیکی) هم حسابی خوش میدرخشد. انگار یکی از آن بازیهای نادری را میکند که در فیلمهای ترسناک میبینیم و قرار است مسیر حرفهای بازیگر را برای همیشه عوض کنند. او جوری نقش نیکی را بازی میکند که انگار سه زن مختلف در یک بدن گیر افتادهاند: دوست صمیمی خونگرم، دوستدختر عجیبوغریب و شیفته که از رویاها بیرون آمده و زنی که آزار دیده و التماس میکند از این وضعیت خلاصی پیدا کند.
کنترلی که ناوارتی روی بدن و حالات صورتش دارد خارقالعاده است. یک تغییر کوچک در حالت بدن یا کشیدگی و انقباض ماهیچههای صورت کاملاً حس و حال صحنه را تغییر میدهد. این درگیری جسم بهشدت یادآور بازی میا گاث در پرل است. و احتمالاً هالووین امسال همه خود را شبیه نیکی کنند.
از مایکل جانستون (بِر) هم باید تعریف کرد چراکه شخصیت بِر فقط در صورتی باورپذیر میشد که بازیگر حس توهم همدردی را به مخاطب القا کند. جانستون آسیبپذیری جنس مذکر را چنان واقعی و در عین حال اضطرابآور به نمایش میگذارد که برای مخاطب همچنان باورپذیر است که اگرچه همهچیز از کنترل خارج شده او خودش را مرد بیآزاری میبیند.
بارکر برای نقش بِر دنبال بازیگری بود که از چهرهاش معصومیت و سادگی ببارد «بهویژه که با پیشروی داستان تصور مخاطب از معصومیت دستخوش تغییر میشود.» و همین تغییر بود که مایکل جانستون را جذب این نقش کرد. «اینکه بِر خودخواسته خودش را به کوری میزند مجذوبم کرد. اولِ فیلم او فردی معصوم است ولی هرچه جلوتر میرویم تصمیماتی که میگیرد بیشتر سوالبرانگیز میشود. خیلی ذوق داشتم خودم را به چالش بکشم و نقش کلیشهای آدم خوبه را جوری بازی کنم که برخلاف تصور مخاطب باشد و در عین حال مخاطب همچنان با او همذاتپنداری کند». جانستون در ادامهی صحبتهایش قضیه را اینگونه مطرح میکند که «بِر خبر دارد که زیر تخت هیولایی پنهان شده ولی چون میخواهد به هر قیمتی باورکند فانتزی که در ذهنش ساخته واقعی است به زیر تخت نگاه نمیکند.» بِر برای بید تکآرزو بهترین طعمه است چون در اوج آسیبپذیری به آن برمیخورد. جانستون تأکید میکند که وقتی بِر چوب را میشکند اصلاً فکر هم نمیکند که واقعاً قرار است اتفاقی بیفتد، اما این موضوع به هیچ وجه از مشکلدار بودن آرزویش کم نمیکند. «تراژدی اصلی اینجاست که بِر آرزوی خوشبختی نیکی را نمیکند بلکه آرزو میکند نیکی شیفته و شیدایش شود.»
«شیفتگی» صرفاً یک فیلم ترسناک دربارهی عشق مخرب نیست. این فیلم خط مشی را محکوم میکند که جامعه برای عاشقانه [و مشروع] جلوه دادن حق مالکیت مردانه در پیش گرفته و در چنین روندی این زنان هستند که ناچارند عواقب این امر را بپذیرند. داستان فیلم لایههای زیبای عشق را کنار میزند تا باطن زشتش را نمایان کند و این پرسش را پیش روی مخاطب میگذارد که وقتی زنانْ دیگر صاحب جسم و هویت خود نیستند -آن هم فقط به این خاطر که مردی میخواهد حس کند یک نفر عاشقش است – چه میشود.
فیلم با این مفهوم آشناست که ترسناکترین هیولاها معمولاً موجوداتی فراطبیعی نیستند، بلکه همان مردان عادیای هستند که باور کردهاند حق این را دارند که به زنان دست پیدا کنند.
«شیفتگی» فیلمی است آزاردهنده، تهوعآور و باز هم تأکید میکنم شدیداً آزاردهنده که کلیشهی «آدم خوبه» را به عنصر وحشت جسمی محض تبدیل میکند.
به نقل از:
ELLE India – 27 May 2026
[۱]. Body Horror
از زیرمجموعههای ژانر وحشت است که بر زوال جسمانی و روانی بدن انسان تمرکز دارد. در این ژانر بدن بهتنهایی ریشهی ترس اضطراب و انزجار میشود. این ترسها با تغیراتی در بدن از جمله جهش، فساد، مثله شدن و… ایجاد میشود.
[۲]. Man vs. Bear
بحثی که چندی پیش در اینترنت و شبکههای اجتماعی فراگیر شد و به این سوال میپرداخت که «زنان ترجیح میدهند در جنگل با یک خرس تنها بمانند یا با یک مرد؟» و مسلم است که زنان تنها بودن با یک خرس را به مردان ترجیح دادند.