مقایسه سه تابلو در باب دوستی در سینما و ادبیات

سینماسینما، شهرام اشرف ابیانه

به خاطره‌ی دوست از دست رفته سولماز تقوی‌زاده

غروب خدایان، پیش از آنکه فرشته‌ی مرگ بر آن پنچه بکشد

کوه‌های برف گرفته جایی در تبت، و دوستی چینی که در غار ِیتی غول برفی تبتی، در انتظار اینکه نجاتش دهند. جایی در جزیره​ی کِرت یونان، و نویسنده​ای که دوست سالک​گونه​ای یافته، روحی بزرگ و سرکش که هنوز پیوندش با مادر طبیعت قطع نشده.[۱]لیلیان هلمن، نمایشنامه‌نویس جوان و دوستش جولیا، دختر پرشور ضد نازی، که برای دیدارش در وین اشغال شده توسط نازی​ها، باید خطر کند و از پُست‌های بازرسی نظامی​های خشنِ با بازوبند صلیب شکسته بگذرد.

سه قاب از دوستی​های یگانه و الهام​بخش در سینما و ادبیات، که ما را به تجربه​هایمان در واقعیت ارجاع می​دهد. جایی که خاطراتمان از دوستی، همان​اندازه که پرشور و همچون کیمیایی جادویی در روند زندگی عمل می​کند، از دست رفتنش در قالب مرگ دوست، همچون آواری بر سرمان خراب می​شود. به کابوسی می​ماند که نمی​توانی از شرش خلاص شوی، و باید قلم دست بگیری تا شاید رگه​های بازیافته از خاطراتت از دوستی در سینما و ادبیات نجات​بخش روح زخمی​ات باشد.

همچون تن‌تن، مخلوق جهانی شده​ی کمیک استریپ​های هرژه،در کتاب تن​تن در تبت، که مرگ دوستش در جریان سانحه​ای هوایی در تبت را باور نمی​کند، و به کوه​های برف گرفته​ی هیمالیا می​رود، تا دوستش را از آستانه​ی جهان مردگان به زندگی برگرداند. همچون افسانه​ی اورفه، و سفرش به هادس، جهان مردگان زیر زمین، برای بازگرداندن محبوبش اوریدیس، به شرط آنکه در جریان بازگشت همراه اوریدیدس به پشت سر نگاه نکند. وسوسه​ای زمینی که اورفه​ی شاعر و نوازنده​ی جادویی چَنگ، تسلیمش می​شود، و از دیدار اوریدیدس برای همیشه محروم می شود. اتفاقی که در داستان تن​تن هرژه نمی​افتد، و تن​تن موفق می​شود دوستش چانگ را از چنگ خدای مرگ ( یتی غول برفی) برهاند، و به زندگی واقعی برگرداند.

یکی از شاعرانه‌ترین لحظات در ادبیات تصویری، آخرین قابِ کتاب است. جایی که یتی پشت تخته سنگی پناه گرفته، دور شدن انسان​هایی که چانگ را با خود می​برد، با حُزنی قابل لمس تماشا می​کند. نجات یافتن چانگ، زخمی دیگر را باز کرده، و این​بار یتی است که باید تنهایی ابدی را بار دیگر تجربه کند.

نیکوس کازانتزاکیس، داستان​سرای یونانی در زوربای یونانی قابی دیگر از این دوستی نمایش می​دهد. زوربا، این بزرگ‌ مرد برآمده گویی از اشعار خیام، با تجربه​‌ای همچون ملوانانی از سفر آخر دنیا برگشته، گویی از اسرار مرگ و زندگی آگاه است. این همه شاید به این جهت که روز و شب در حال مبارزه با مرگ است.[۲]با نگاهی شاعرانه به زندگی، ایستاده با سنتورش در حال نواختن برای نویسنده​ی راوی داستان، زیر حجاب شفاف باران ریز و ملایمی که برهنگی دایمی یونان را می​پوشاند.[۳]

انگار این همه​ی چیزی باشد که از زندگی باید آموخت؛ دوستی با سالکی چون زوربا، برای کشف رازهای زندگی، که در عادات روزمرگی از دیده پنهان می​ماند. دوستی‌ یگانه چون زوربا، که پیوند غریبی با سازش دارد. به عقیده​اش سنتور یک حیوان وحشی است که احتیاج به آزادی دارد.[۴]این گویی جوهره‌ی داستان کازانتزاکیس باشد، درک آزادی و شور زندگی، که اینجا بواسطه​ی رابطه‌ای دوستانه حاصل می​شود. گونه‌ای ترحم بر حال تمامی دنیا که می​جنگند، فریاد می‌زنند، میگریند، امیدوارند و نمی‌بینند که هر چه هست به جز خیال پوچ و واهی نیست.[۵]

جولیا (فردزینه‌مان.۱۹۷۷)، از همان آغاز و شروع تیتراژ عنوانبندی، غافلگیرمان می​کند. با ملودی آرام، غم​آلود و لطیف ژرژ دلرو، با همراهی هارمونی​های شفاف و بدون اغراق، با شباهت غریب​شان به آثار گابریل فوره، موسیقیدان کلاسیک فرانسوی نیمه‌ی دوم قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم. موسیقیدانی که بخاطر زبان هارمونیک و ظرافت غنایی​اش شهرت داشت. چیزی که درونمایه‌ی فیلم زینه‌مان است؛ درباره‌ی فراغ و جدایی و بین دو دوست، که زمانه ایجاد می‌​کند. رنگ‌مایه‌ای از غم که بر رابطه‌ای دوستانه افتاده، و حس و حالی شبیه جدایی و مرگ را تداعی می‌کند. چیزی شبیه رنگ‌های کهنه‌ی روی پارچه‌ی کرباسی که با گذشت زمان شفاف می‌شوند.[۶]

انگار فیلم زینه‌مان مرثیه‌سرای زخمی باشد بازمانده از گذشته. فیلمی برگرفته از ناداستان لیلیان هلمن از فصل جولیا کتاب  Pentimento (اصطلاحی ایتالیایی به معنای تحت‌الفظی توبه). جالب آنکه بعدها مشخص شده جولیای فیلم ( شاگرد زیگموند فروید روانشناس مشهور) شخصیت ضد فاشیست تاریخی است، که ارتباطی با هلمن نویسنده نداشته، اما هلمن چنان شیفته‌ی این شخصیت تاریخی شده که دوستی بین خودش و او تصویر می‌کند.

دوستی چنان یگانه که بدون آن هلمن قادر به نوشتن و خلق داستان نیست. گونه‌ای منبع الهام‌بخش، که هلمن را در جریان کوران یکی از مخوف‌ترین وقایع تاریخ اروپا قرار می‌دهد.  یک جور گرمای انسانی که از دوستی زنانه‌ای بین خالق (هلمن نویسنده) و مخلوق ( جولیا، شخصیت داستانی) ایجاد می‌شود. یکی از غریب‌ترین و زیباترین رابطه‌های دوستانه‌ی زنانه‌ی تاریخ سینما، که غم و حرمان را تداعی می‌کند. گونه‌ای حس و حال عاشقانه که تنها در  دوستی ناب انسانی قابل ردیابی است.

آن قطار ابتدای فیلم را به یاد بیاورید، که همچون هیولایی زوزه‌کشان به سوی ما می‌تازد. در نمایی شبانه، انگار در حال تماشای خوابی باشیم، و این کابوسی باشد که از سر می‌گذرانیم. یک جور هماهنگی بین روز و شب. میان دریا و آنچه ورای آن پنهان است. هلمن روز است، بدون باروری و در حال کلنجار رفتن با داستانی که شکل نمی‌گیرد. جولیا، همان شب است. موجودی که راز را در خود پنهان دارد. تلاش برای متقاعد کردن هلمن، برای رساندن بسته‌ی پولی مخفیانه به نهضت مقاومت برای نجات جان یهودی‌های پناه گرفته از نازی‌ها، پس از دیدار کوتاه هلمن و جولیا، بر همین رازگونه‌گی اشاره دارد.

این رازگونه‌گی و شاعرانگی را می‌توان در تن‌تن در تبت، یکی از خالص‌ترین و انسانی‌ترین تصویرهای دوستی در ادبیات مصور قرن بیستم ردیابی کرد. داستان از جایی آغاز می‌شود که تن‌تن در خواب می‌بیند دوستش، چانگ، در کوه‌های هیمالیا گرفتار شده است. کمی بعد خبر می‌رسد هواپیمایی که چانگ در آن بوده سقوط کرده و همه کشته شده‌اند. همه این خبر را می‌پذیرند، جز تن‌تن. نه به این دلیل که مدرکی دارد، بلکه چون باور دارد دوستش هنوز زنده است. چانگ پسری چینی است و تن‌تن خبرنگاری اروپایی. هرژه سال‌ها پیش در  کتاب  نیلوفر آبی[۷] دوستی این دو را آغاز کرده بود؛ آن هم زمانی که کلیشه‌های نژادی درباره آسیایی‌ها در اروپا بسیار رایج بود. هرژه، که خود تحت تأثیر دوستی واقعی‌اش با چانگ، جوان مجسمه‌ساز چینی که برای تحصیل به بروکسل آمده بود، قرار گرفته بود، نشان داد که شناخت واقعی، پیش‌داوری‌ها را از میان می‌برد.

دوستی که راه به رابطه‌ای عمیق می‌گشاید. انگار این برخورد دو آدم از دو جهان مختلف باشد، که زمینه‌ای برای غنای رابطه‌شان یافته‌اند. گویی نقاشی‌های هرژه از ماجراهای قهرمانش، تن‌تن، در نیلوفر آبی و تن‌تن در تبت، بخواهد این دوستی را در شکل کتابی مصور ابدی کند. گویی آن سرما و برف و کوران کوه‌های هیمالیا، همان عدم و نیستی باشد، که با مرگ یک دوست، در دنیای روحی‌مان حاکم می‌شود. انگار این همان تلاش آدمی باشد برای بازسازی خاطره‌ی دوستی از دست رفته. گویی این همان شور زندگی باشد، که خاطره‌ی به جا مانده از دوستی از دست رفته را از میان خروارها برف بیرون بکشد.

معجزه‌ای که بواسطه ادبیات و یا سینما یا هر هنر دیگری حاصل می‌شود. حال شاید راز آن نقاشی‌های درون غارهای انسان ابتدایی را بفهمیم. اینکه انسان نخستین در دل تیرگی غار، در تلاش برای زنده نگه داشتن رویایی بود که بواسطه‌ی ارتباطی انسانی بدست می‌آمد. و مگر این جوهره‌ی همه‌ی زندگی انسانی نیست؟

این همان چیزی است که زوربای کازانتزاکیس و فیلم ساخته شده بر اساس آن ساخته مایکل کاکویانیس (۱۹۶۴)  را سرپا نگه می‌دارد. در فیلم کاکویانیس این معجزه از طریق رقص دونفره‌ی زوربا و نویسنده در نمای انتهایی فیلم تجسم می‌یابد. جایی که این دو در کناره‌ی دریا، با همراهی موسیقی پرشور میکیس‌تئودراکیس، رقصی دو نفره را آغاز می​کنند.

پیش از این صحنه، پروژهٔ عظیم انتقال الوار با تله‌کابین چوبی که زوربا با شور و اشتیاق ساخته بود، به شکلی مضحک و فاجعه‌آمیز فرو می‌ریزد. از نظر منطقی، این شکستی کامل است؛ سرمایه از دست رفته و رؤیا نابود شده است. اما واکنش شخصیت نویسنده، برخلاف انتظار، اندوه یا خشم نیست. او به زوربا نگاه می‌کند و می‌گوید: به من رقص یاد بده. این اولین بار است چنین کنشی را از سوی نویسنده‌ی آرام و درون‌گرا می بینیم. گویی فرو ریختن الوارها، دریچه‌ی دنیای تازه‌ای را روی او، و دوستی‌اش با زوربای افسانه‌ای گشوده.

رابطهٔ میان زوربا و نویسنده، با بازی آلن بیتس، رابطهٔ دو دوست معمولی نیست؛ بلکه گفت‌وگوی دو شیوهٔ زیستن است. زوربا، با بازی آنتونی کوئین، انسانی است که زندگی را با تمام وجود تجربه می‌کند. او عاشق می‌شود، خشمگین می‌شود، می‌رقصد، اشتباه می‌کند، شکست می‌خورد و دوباره می‌خندد. در مقابل، نویسنده انسانی اندیشمند، محتاط و کتاب‌خوان است. او پیش از عمل، فکر می‌کند و احساساتش را کنترل می‌کند. اگر بخواهیم رابطه‌ی این دو را نمادین ببینیم: زوربا نمایندهٔ «زیستن» است، و نویسنده، اندیشیدن دربارهٔ زندگی را نمایندگی می‌کند. در طول فیلم، این دو به ‌تدریج بر یکدیگر اثر می‌گذارند. زوربا از نویسنده احترام و فرصت بیان پیدا می‌کند، و نویسنده از زوربا شهامت تجربه کردن را می‌آموزد.

نکتهٔ ظریف این است که زوربا هرگز نمی‌خواهد نویسنده را شبیه خودش کند. او فقط می‌خواهد او از زندان ترس و بیش از حد عقلانی بودن بیرون بیاید. به همین دلیل در پایان فیلم، وقتی نویسنده از زوربا می‌خواهد رقص را به او یاد بدهد، این درخواست فقط آموزش چند حرکت نیست؛ اعترافی است به اینکه می‌خواهد جهان را از زاویهٔ نگاه زوربا نیز تجربه کند. این لحظه، اوج دوستی آن‌هاست.

موسیقی میکیس تئودوراکیس صرفاً همراهی‌کننده‌ی تصویر نیست؛ خودش روایتگر است. تم مشهور رقص زوربا،(که بعدها با نام Zorba’s Dance  شناخته شد)، از ریتمی آرام آغاز می‌شود، و به‌تدریج سرعت می‌گیرد، تا به اوجی سرشار از انرژی برسد. این ساختار موسیقایی دقیقاً بازتاب تحول درونی دو شخصیت اصلی فیلم است. در صحنه‌ی پایانی، در آغاز رقص، هر دو شخصیت هنوز زیر بار شکست هستند. حرکات آهسته‌اند، گویی هنوز وزن ناکامی را حمل می‌کنند. اما هرچه موسیقی تندتر می‌شود، بدن‌ها آزادتر می‌شوند و شکست به تجربه‌ای مشترک بدل می‌شود. موسیقی اینجا کارکردی فراتر از احساس‌برانگیزی دارد؛ گونه‌ای تصویرگر زبان فلسفهٔ زورباست.

آخرین نمای فیلم، این دو را در نمایی دور در قاب گرفته. گویی دو موجود خُرد و ناچیزند، همچون دو نقطه‌ی به ظاهر بی‌اهمیت، که در کرانه‌ی زندگی، که به طرز معناداری خالی از انسان و حس زندگی است می‌رقصند. رقص این دو با همراهی موسیقی تئودوراکیس، به عبارتی جشن پیروزی انسانی است بر کرانه‌ی زندگی، که برخلاف تصور چیزی جز نیستی و عدم را تداعی نمی‌کند.

حال معنای فیلم و جوهره‌ی دوستی این دو را درمیابیم. اینکه آنچه می‌بینیم رقص خدایان است بر کرانه‌ی  ساحلی، که نیستی در آن حکمفرمایی می‌کند. داستان کازانتزاکیس نه با این صحنه، که با مرگ زوربا پایان می‌گیرد. پایان فیلم اما از گونه‌ی دیگری است. انگار مرگ را به این دنیا راه نباشد. به این می‌ماند انسان دور از چشم خدای هادس و مرگ، قلمرو خود را بنا می‌کنند. جایی که بر کرانه‌ی آن جشنی برپا است. گویی آنچه به نام غروب خدایان[۸] نام‌ می‌برند، آخرین رقص دونفره است، پیش از آنکه فرشته‌ی مرگ بر آن پنچه بکشد.

منابع

 ۱ تا ۵ زوربای یونانی. نیکوس کازانتزاکیس. ترجمه محمد قاضی. انتشارات خوارزمی.

۶ از نریشن ابتدای فیلم جولیا ( فرد زینه​مان-۱۹۷۷)

۷   The Blue Lotus

۸ اپرای «غروب خدایان» (Götterdämmerung)
Götterdämmerung آخرین اپرا از چرخهٔ چهارگانهٔ Der Ring des Nibelungen اثر Richard Wagner است. این اثر در سال ۱۸۷۶ برای نخستین بار اجرا شد و اوج داستان حلقهٔ نیبلونگ را روایت می‌کند. در پایان، قهرمانان و خدایان نابود می‌شوند، تالار خدایان (والهالا) در آتش می‌سوزد و نظم کهن جهان فرو می‌ریزد تا امکان پیدایش نظمی تازه فراهم شود.

[۱] زوربای یونانی. نیکوس کازانتزاکیس. ترجمه محمد قاضی. انتشارات خوارزمی.

[۲] همان

[۳] همان

[۴] همان

[۵] همان

[۶] از نریشن ابتدای فیلم جولیا ( فرد زینه​مان-۱۹۷۷)

[۷] The Blue Lotus

[۸]  اپرای «غروب خدایان» (Götterdämmerung)
Götterdämmerung آخرین اپرا از چرخهٔ چهارگانهٔ Der Ring des Nibelungen اثر Richard Wagner است. این اثر در سال ۱۸۷۶ برای نخستین بار اجرا شد و اوج داستان حلقهٔ نیبلونگ را روایت می‌کند. در پایان، قهرمانان و خدایان نابود می‌شوند، تالار خدایان (والهالا) در آتش می‌سوزد و نظم کهن جهان فرو می‌ریزد تا امکان پیدایش نظمی تازه فراهم شود.

ثبت شده در سایت پایگاه خبری تحلیلی سینما سینما کد خبر 216344 و در روز دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵ ساعت 13:13:18
2026 copyright.