تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۹/۲۵ - ۱۹:۲۶ تعداد نظرات: ۰ نظر کد خبر : 146835

سینماسینما، ابراهیم عمران

در تعریف بی حسی موضعی از دیدگاه پزشکی آمده است که بی حس کردن ناحیه ای از بدن که درد مورد توجه قرار نگیرد و بر این اساس آزار و اذیت کمتری، بیمار دریافت می کند و عمل مورد نظر نیز با آسودگی بهتری انجام می‌گیرد لامحاله. خب با این تعریف یک خطی از این میان‌بر پزشکی می توانیم فیلم نامه «بی حسی موضعی» حسین مهکام را بهتر درک کنیم. فیلمی که با مدت زمان هفتاد و پنج دقیقه اش تقریبا همین حس پزشکی را در عالم سینما به ذهن متبادر می‌کند؛ فارغ از اینکه در پی علت و معلولی سکانس های آن باشیم. جلال برادر ماری، خواهری دارد که به عقد مردی مسن تر از خود در می‌آید. جلال در خیابان سوار تاکسی‌ای می‌شود که باب دوستی میان او و راننده شکل می‌گیرد و راننده تاکسی هم به خانه دوست جلال، ناصر می‌رود که بهمن نام دارد. کل داستان اتفاقهای چند ساعت شب این چهار مرد است به اضافه خواهر جلال و زنی دیگر. نمی توان قصه خاصی برای آن تعریف کرد. و نمی‌شود آن را هم یک خطی دانست. آنچه سبب می‌شود فیلم آزارت ندهد؛ همان بی حسی لحظه ای است که فیلم وارد نورون های مغزی ات می‌کند. انگار نوعی تمسخر زمان و مکان و حال موجود است. صدا و تصویر فوتبال به سخره گرفته می‌شود در برخی پلانها. و آدمهای فیلم زیاد در پی مچ گیری از هم نیستند. اوج بی تفاوتی شخصیت های فیلم در جلال(حبیب رضایی) مشهود است. توجه شود به سکانسی در اتوبوس که پیرمردی به او می‌گوید به دنبالش آمده تا بگوید ته سیگارش را در اولین فرصت به سطل آشغال بیندازد. و جلال باتعجب می‌گوید: «از شماها مگر هنوز کسی مانده». فیلم عامدانه نوعی سرخوشی ناخواسته و از روی شرایط سخت را به تصویر می‌کشد. نوعی بلاتکلیفی افراد در زندگی روزمره. حال چه شد که بدین روز افتاده اند؛ برایش مهم نیست و در ورطه چرایی آن نیست. هر چند زیر پوستی چند دیالوگی را می‌پراند. آنجا که پزشک در بیمارستان تقاضای خون می‌کند و ماری(باران کوثری) دست اش را بالا می‌برد. و جلال می‌گوید تو که هنوز دنبال انقلابی! از جمله بی آزاری های این بی حسی که تزریق می‌شود به ذهن مخاطب صدا و تصویر فوتبال است که افیون همگی شده است و درچند سکانس نشان داده می‌شود؛ مردم آن‌چنان سرگرم و پیگیر آن هستند که روز و شب ندارند و مانند شاهرخ(پارسا پیروزفر) در شرط بندی اش نیز حضور دارند و شاید به نوعی جانشان را نیز در قبضه آن قرار می‌دهند. حسین مهکام که فیلمنامه نویس فیلم‌هایی چون «چهارشنبه نوزده اردیبهشت»، «برف» و «هیچ» است و مسائل اجتماعی را به خوبی در فیلمنامه هایش پرورش می‌دهد این بار هم با چاشنی بی تفاوتی و در لحظه بودن آدمها، نوع دیگری از معضلات جامعه پیرامون خود را از منظری دیگر به تصویر می‌کشد. و نماد همه این تصاویر شاید کوله پشتی و ماشین تحریر جلال باشد که به قول خودش «نوشتن درد دارد». ماشین تحریری که می تواند داستان و قصه همه را بنویسد و بر پرده سینما آورد. آن‌‌سان که داستان ماری و شاهرخ را نشان داد. بی حسی موضعی با سکانس خوشایند رقص و حرکات موزون در پایان فیلم؛ بار دیگر یاد آور نکته ای بود که همگان شاید برای ساعات و دقایقی بدان نیاز داریم. کمی بی حس شویم شاید درد هایی که وجود دارد، کمبود های مان، نقصان های موجود و بی تفاوتی و بی عدالتی را در دقایقی به بوته فراموشی بسپاریم. می ماند نوشته تیتراژ پایانی فیلم که تشکر کرد از همه آنانی که مانع شدند تا این فیلم ساخته نشود و چه اشاره بهت آوری در ساز و کار سینمای شاید کمی متفاوتی که قصد نشان دادن امری جدا از فکر و نظر دیگران دارد. فیلم مهکام به حتم مخاطب عام پیدا نمی کند و اکران آنلاین و قاچاق بعد از آن نیز شاید غیر مستقیم در دیده شدن بیشترش کمک کند. هفتاد و پنج دقیقه ای که آنچنان بی حس ات می‌کند که بعد از پایان بی حسی از خود می‌پرسی این دقایق، دست کم آزارت داد؟ که با بازی خوب و کمتر دیده شده از حبیب رضایی و کارگردانی کم نقص حسین مهکام، عیش دقایقی از زمان مخاطب تکمیل شد.

لینک کوتاه

آخرین ها