تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۵/۱۶ - ۰۲:۴۵ تعداد نظرات: ۰ نظر کد خبر : 140177

سینماسینما: همایون امامی، پژوهشگر و مستندساز، با انتشار یادداشتی در صفحه شخصی خود در فیس‌بوک یاد خسرو سینایی را گرامی داشت. این یادداشت را می‌خوانید:

چه می توانم گفت آقای سینایی؟ چه می توانم نوشت؟ هیچ گاه نوشتن تا این حد برایم دشوار نبوده که خواسته باشم در رثای شما استاد نازنینم بنویسم. معمولاً اینطور رایج است که وقتی عزیزی چشم از جهان فرو می بندد، در نوشته های دوستان و آشنایانش از او به عنوان بهترین، مهربان ترین، هنرمندترین و بسیار ترین های دیگر یاد می کنند. از ظلم هایی که بر او رفته و از موانعی که ناجوانمردانه بر سر راه پیشرفت او انداخته شده سخن می رود و بسیار مطالب دیگری از این دست که گاه اشک از دیدگان مخاطب سرازیر می کند. اگر خواسته باشم تک تک این موارد را در تطبیق با زندگی و کارنامه سینمایی شما بگویم سخنی به گزاف نگفته ام. همه ی آن حرفهایی که در آن گفت و گوی طولانی مان در کتاب « یک عمر، یک عشق، یک راه » زدی و ثبت شد همین درد دل ها بود دیگر. این ها را باید به حساب واقعیات گذاشت نه مداهنه و تعارف های مرسوم سوگنامه نویسی.چقدر سر آخرین فیلمت که ساخته هم نشد بردند و آوردن. کمرت را جراحی کرده بودی و عصایی هم در دستانت جا خوش کرده بود؛ ولی به شوق ساختن فیلم و دل بستن و باور به قول و قرارها، می رفتی و می آمدی. چقدر بازیت دادند چه شرکای لهستانی که جای قدیمی ها آمده بودند و چه هموطنان نازنینی که در هر خطاب استاد از دهانشان نمی افتاد. این آخرها دندان امیدش را کنده بودی و دورانداخته بودی. برای شما بودجه نبود؛ اعتبار نبود؛ مدام می شنیدی حالا کمی صبر کنید قرار است اعتباری! از محلی! تأمین بشود. بودجه تامین نشد لهستانی ها هم جایشان را به افراد دیگری داده بودند کم بامبول سرت در نیاوردند. این بودجه را چرا بدهند به یک ایرانی. می دهند به هموطن خودشان بسازد. درست است خدانشناسند ولی معنی مسجد و چراغ را بهتر از مدیران ما فهمیده بودند. چقدر این قضیه « قطار زمستانی » جدی شده بود. بخصوص پس از موفقیت فیلم «مرثیه گمشده» و حمایت های آندره وایدا و این که به عنوان محصول مشترک ایران و لهستان ساخته شود. آنقدر جدی که تا مرحله انتخاب بازیگر هم رسیده بود، حتما یادت می آید آنشب که در خانه هنرمندان برایت بزرگداشت گرفته بودند، زنده یاد عزت الله انتظامی با آن بیان شیرین و طنزآلودش از داستان فیلم و امیدواریش به ساختن فیلم گفت؛ ولی نشد که نشد. یعنی نگذاشتند بشود تا از این رهگذر برگ دیگری بر دفتر خاطرات هنرپیشه نقش دوم دیروز که حالا رشد کرده و چماق را رها کرده و دوربین به دست گرفته افزوده شود و دیگرانی که به هر صورت بیایند و از سینمای پاک و نجیب ایران به عنوان طشتی برای شستشو استفاده کنند. حق داشتند باید برای پولهای کثیفی که از اقتصاد مضمحل سینمای ایران کنار گذاشته شده بود فکری می کردند.همینطوری هم که نمی شود.
آقای سینایی عزیز قصد نداشتم خاطرات و یاد خوبی ها و صداقت و پاکی هایت را با این عبارات به پایان ببرم، ولی چه کنم که رفتن تلخت این دمل چرکین را نیشتر زد و خون و چرکی که می بینی سرازیر شد، شرمنده. این ها در دلم باقی می مانند و تلخی جای خالیت را برایم بیشتر و تلخ تر می کنند. این کلمه ها نه به همان سبک و سیاقی نوشته می شود که گفتم متن هایی از این دست می طلبند و روال رایج سوگ نامه هایی از این دست ایجاب می کنند؛ که به مثابه واقعیت های نانوشته ی سینمای امروز ایران باید جایی ثبت شوند؛ تا آیندگان بدانند قبل از پریدن سار از درخت و سرد شدن آش در بر کدام پاشنه می چرخیده است. البته شاید حالا برای طرح این حرف ها کمی دیر شده باشد خیلی وقت است آن طشت کذایی از بام افتاده، خواجه حافظ هم که تلفنش را سایلنت کرده هم خبر دارد. حالا دیگر تقوایی بازگشت به سینما را در خواب هم نمی بیند؛ ابوالفظل جلیلی که کسی از موقعیت امروزش خبر ندارد و به جز «گال» آنهم در زمانی محدود – فیلمی از او به نمایش در نیامد. منوچهر عسکری نسب هم انزوایی خودخواسته را بر حضوری به هر روی ترجیح داد و عاقبت در تنهایی و فراموشی این جهان را به همان هنرپیشه های نقش دومی واگذاشت که حالا با وقاحت پرفروش بودن فیلم هایشان را به رخ اصغر فرهادی ها می کشند و پاسخ دندان شکن شان او را نشنیده می گیرند.آری آقای سینایی نازنین این را هم بگذار بگویم که از ملتی که امثال آن هنرپیشه های نقش دوم را در چنین خودباوری احمقانه ای تشجیع می کنند هم دلم به درد می آید. اصغر فرهادی و دیگر کارگردانان مستقل هم که با سرمایه غریبه فیلم هایشان را می سازند و همواره با چماق سیاه نمایی و رابطه با بیگانه، در حوالی توپخانه نواخته می شوند. از سعید ابراهیمی فر که همان اوائل با «نار و نی» اش امیدی در دل ها برانگیخته بود؛ حالا قاب عکسی باقی مانده خشک و خالی بر دیوار سینمای این دیار. و واروژ کریم مسیحی هم گناهش این بود که عنوان نخستین فیلمش را گذاشت «پرده آخر»! تا این آخرها بیش از فیلمسازی دل به تدوین فیلم های دیگران بسته بود تا مگر حضورش را همچنان با گرانجانی در سینمای امروز ایران حفظ کند.
چنین است که «قطار زمستانی» هیچ گاه حرکتش را از ایستگاه شروع نکرد و شما بر تخت بیمارستان ماندی و به شمارش غلغل حباب های اکسیژنی که می کوشید به هر قیمتی نگهت دارد سرت را گرم کردی، تا مگر مفری باشد برای تحمل تنگی نفس و درد و بی عدالتی…
خسته ات کردم می دانم. بگذار پنجره را ببندم و بروم. بیرون باران تندی می بارد، پنجره و انبوه قطره های روی آن و هق هق ناودان. این دستمال کاغذی کجاست؟ رفتنت این سان تلخ و زودهنگام حواسم را پرت کرده است.

لینک کوتاه

مطالب مرتبط

نظر شما


آخرین ها