سینماسینما، معصومه حسینی
وقتی به تماشای فیلم «مرگ رابین هود» اثر جدید مایکل سارنوسکی نشستیم با خودم گفتم: «خب، یه فیلم رابینهودی دیگه!» چون چیزی درباره فیلم و داستانش نشنیده بودم و خب، هیو جکمن هم نقش اصلی را بازی کرده! حتی به اسم کارگردانش هم دقت نکردم و شاید اصلا یادم نمانده بود! پنج سال پیش، از مایکل سارنوسکی فیلم «خوک» (۲۰۲۱) را با بازی نیکلاس کیج دیده بودم که آن هم واقعا دیدنی است. با وجود این، فیلم «مرگ رابین هود» (۲۰۲۶) خیلی زود جالب شد؛ بهخصوص وقتی که دیدم داستان با اینکه آخرین روزهای زندگی رابین هود را دنبال میکند، اما همه چیز زیر سایه سنگین نگاه خانوادههایی است که عزیزانشان را از دست دادهاند؛ کسانی که شاید از دید رابین هود آدمهای بدی بودند ولی برای خانوادههایشان همه چیز بودند و رابینهود برای آنها نه یک قهرمان، بلکه یک شرور است. به همین خاطر آنچه میخوانید مرور فیلم از چنین زاویهای است با تمرکز بر چند قاب و میزانسن؛ تا رسیدن به سکانس پایانی فیلم و کامل شدن معنای فقدان و از دست دادن عزیزان.
۱- تنهایی و آتشِ انتقام
رابین هود تا پیش از این، همیشه یک قهرمان مردمی بوده است؛ اما اینجا فیلم، قصد افسانهزدایی دارد و میخواهد عواقب کارهای رابین هود را از نگاه خانوادههای قربانیان به تصویر بکشد. این درست است که رابین هود، شخصیت محوری است، اما فیلم درباره رنج و عذابی است که میکشد و بازماندگانی که میکوشند انتقام خون عزیزان خود را بگیرند.
«مرگ رابین هود» در فضایی خاکستری و سفید شروع میشود؛ زن جوانی که همهچیزش را از دست داده است مثل یک نوزادِ یتیم و تنها روی زمین دراز کشیده. وقتی او برای انتقام به سراغ رابین هود میرود، چشمهایش پر از خشم و کینه است. رابین هود ابتدا از قصد زن بیخبر است تا اینکه همه چیز از دل حرفها بیرون میآید. او در جواب افسانههایی که پشت سرش نقل میکنند خیلی صریح میگوید که فقط یک راهزنِ آدمکش بود و برای «لذت و هیجان» دزدی میکرد و میکشت و حتی یک بار هم دعا نکرده است. زن جوان میپرسد: «پشیمان نیستی؟» و او میگوید: «بیشتر خستهام.» حرفی که زن را به آتش میکشد.
در این میان، بازتاب نور آتش روی صورت هر دو شخصیت دیده میشود؛ اما کارکردش برای هر یک متفاوت است؛ برای دختر، نمایانگر آتشِ خشم و نفرت است و روی صورت رابین هود، میتوان گفت آتشی است که او را از درون میسوزاند؛ آتشِ عذاب وجدان. رابین هود خودش اعتراف میکند که هرگز قهرمان نبوده است. وقتی دختر از افسانهها و عشقِ بزرگ لیدی ماریان میگوید رابین هود آن را رد میکند چون خودش را لایق چنین عشقی نمیداند. او میگوید هیچکس مظلومها را نجات نمیدهد. در میمیک و چهرهاش شکستن و اندوهی عمیق موج میزند؛ حالتی که در ادبیات قدیم ما به بهترین شکل با واژه «دژم» توصیف میشود (کسی که همزمان خشمگین، غمگین، دلتنگ و افسرده است).
۲- ورود به بهشت و تولد دوباره!
رابین هود در چنین شرایطی پا به سرزمینی بهشتگونه میگذارد و اینطور به نظر میرسد که فرصتی برای احیای زندگیاش پیدا کرده است؛ که شاید به خاطر دعای همان مظلومانی باشد که بیادعا نجاتشان داده است. او وقتی وارد صومعه میشود در جواب سوالش از خواهر بریجید چنین جوابی میگیرد: «جاییست که میتونی درمان بشی.» (جالب اینکه پوشش خواهر بریجید با ردای آبی، سفید و پارچهای که روی سر بسته، یادآور چهره مریم مقدس است) و زمانی که رابین هود در را باز میکند تم بصری فیلم دگرگون میشود. فضای فیلم پیش از این، خاکستری، سفید، بیروح و مرده بود؛ اما وقتی رابین هود از تونل تاریک عبور میکند و بیرون میآید خورشید، نور، رنگ، دنیای زنده، دریای آبی، سبزهها، درختان و صدای خنده مردم عادی جاری میشود. این وسط مرد جذامی هم قصه فیلسوفِ توی سیاهچاله را تعریف میکند و میگوید: «هیچوقت برای رسیدن به آرامش دیر نیست.»
۳- معادلات انسانی و نماد توازن
در این بخش از داستان، یک نمودار انسانی عجیب شکل میگیرد: رابین هود که برای ضعفا یک قهرمان است و از نگاه خانوادههای کسانی که به قتل رسانده یک قاتل، در این سرزمین جدید با نام تازهاش رندالف، به عزیزترین فرد در زندگی «مارگارت کوچولو» بدل میشود؛ و آنها در کنار خواهر بریجید یک خانواده گرم سهنفره به نظر میرسند.
مرد جذامی به رابین هود میگوید تو مهمترین شخص زندگی مارگارت هستی و به تمام آدمهایی اشاره میکند که سر راهشان قرار گرفته و میگوید: «حضور هیچکس در زندگی دیگری بیمعنی نیست.» این اثبات همان حقیقت است که «آدمبدِ قصه تو، عزیزِ تمامعیارِ دیگری است.» دیالوگ خواهر بریجید درباره «چاقو» این نماد را کامل میکند: «چاقو هم نون رو میبره، هم گوشت رو.» این همان دوگانگی شخصیت رابینهود (و بعضی از اعمال انسانی) است. کمی جلوتر که گذشته خواهر بریجید و رابطه آن با رابین هود برملا میشود خواهر روحانی پس از هضم موضوع خطاب به رابین هود میگوید: «زندگی الانم را مدیون توئم و نمیتونم بکشمت.» رابین هود زندگی بریجید را نابود کرده بود، اما او است که دوباره به زندگیِ رندالف، معنا و آرامش داده است. در واقع همه چیز به این بستگی دارد که چاقو در چه شرایطی استفاده شود.
۴- چرخه بیپایانِ خون و فروپاشی
اما این بهشت دوام ندارد چون هویت گذشته و خونهای ریختهشده دست از سر رابین هود برنمیدارند. ضربه نهایی زمانی وارد میشود که رابین هود میفهمد در کنار شوهر بریجید ناخواسته چه بلایی سر بچههای او آورده است؛ اینجاست که رندالف درهم میشکند و دیگر نمیخواهد به زندگی ننگین خود ادامه دهد؛ اما فیلمساز برای این صحنه نیز میزانسنی فوقالعاده دارد؛ جایی که رابین هود – پس از مرگ مرد جذامی – پشت درِ تاریک نشسته و بریجید چراغ به دست پشت در میآید، رندالف دستش را روی نور میکشد و زمزمهکنان میگوید: «خداحافظ بریجید.» سپس رابینهود چرخه بیتاثیر و نفرینشده انتقام را برای گادوین (پسر یکی دیگر از کسانی که کشته و حالا ردش را تا جزیره گرفته) چنین توصیف میکند: «یه عمره دارم خویشاوندان کسانی رو میکشم که قبلاً خودشون رو کشته بودم! نفر اولی که کشتم رو به یاد ندارم چون برام ارزشی نداشت؛ اما برادرها، بچهها و نوههاشون منو یادشونه. پس باید اونها رو هم بکشم… این دنیا به وظیفه تو اهمیتی نمیده، این دنیا فقط تشنه خونه.» و در ادامه با حسرت به او میگوید: «برو خونه… و زندگیای را که من نداشتم زندگی کن؛ خودت رو توی این چرخه نفرین ننداز.»
۵- بازگشت به جنگل و تیرِ خلاص
رابین هود پس از اعتراف، آتل پای خود را باز میکند، تیروکمان را برمیدارد و به دل جنگل میزند؛ و البته که دوباره همان آتش نمادینِ خشم و درد میان او و بریجید به تصویر درمیآید. رابین هود پشت در گریه میکند چون موقع رفتنش رسیده و دیگر نمیتواند با این بارِ گناه زنده بماند؛ و در نهایت، صحنه پایانبندی و آموزش معنادار تیراندازی به مارگارت. در این صحنه، تیر در واقع نمادِ جان و روحِ خودِ رابینهود است. او به دختر یاد میدهد کمان را نگه دارد و درست در لحظهای که جان میدهد، میگوید: «رها کن.» اما همین کنش، بهواسطه دیالوگی فوقالعاده در واقع به وداعی درخور با دختر بدل شده است: او قبل از مرگش به مارگارت میگوید: «وقتی رهاش میکنی معنیش این نیست که ازش دست کشیدی… فقط یعنی دیگه بهش نچسبیدی.» رابین هود یا در واقع رندالف، تنها پشتوپناه این دختربچه بود، اما خودش باید میرفت. او این حرف را میزند تا قبل از مرگ خودخواستهاش، قلبِ مارگارت کوچولو را تسلی بدهد.
* از ترانه مونا برزویی برای آهنگ «بیدارم کن» به خوانندگی نوان