سینماسینما، عباس اقلامی:
امیر پشت خط زرد ایستاده و به قطاری که می آید، نگاه می کند. قبل از آمدن به لب خط یک بار دیگر به عکس پسرک روی صفحه موبایلش خیره ماند. شاید برای آخرین بار. دیگر تصمیمش را گرفته. راهی نمانده برایش جز همین راهِ بی بازگشت. دیگر منتظر قطار بعدی هم نمی خواهد بماند.
مهدی کرم پور در «سوفی و دیوانه» از امیر می گویدکه در اخبار حوادث بارها با خبر کسانی مثل او مواجه شده ایم. فردی بریده از همه کس و همه چیز، ایستاده پشت خط زرد. اما امیر یک چیز را فراموش کرده. یادداشتی از خود به جا نگذاشته. این را سوفی دختر جوانی یادش می آورد که درست لحظه آخر سر می رسد و در دل امیر تردید می اندازد که شاید الان و با این قطار وقتش نیست. سوفی، شهرزاد می شود تا در یک روز، کارِ هزارویک شب کند. با گفتن قصه مگی برای امیر. تا شده به قدر همین یک روز هم، زندگی را برایش طولانی تر کند.
مهدی کرم پور پرسه زنیِ سوفی و امیر را در خیابان ها برای کشف و تماشای زیبایی ها و پیدا کردن بهانه های خوبِ زندگی در شهری که امیر قرارِ مُردن در آن دارد، شیوه روایتش قرار داده در فیلمی که تکیه اش روی دو بازیگر اصلی است و بیشترین زمان آن به گفتوگوی این دو، با بازی امیر جعفری در نقش امیر و به آفرید غفاریان در نقش سوفی، می گذرد. همزمان خردهروایت های جنبی تلاش دارد تا هم شخصیت امیر را بیشتر به تماشاگر بشناساند و هم کمک کند به اینکه فیلم را برای تماشاگری که شاید فیلمِ گفتوگومحور خسته اش می کند، از یکنواختی خارج کند.
این روایت های جانبی قرار است در کنار داستان اصلی باشند و همه در خدمت انتقال منظور اصلی فیلمساز. اینکه برای مردن همیشه فرصت هست. آنچه محدود است، فرصت زندگی کردن است. با همین خردهروایت هاست که متوجه می شویم امیر هم در قصه گویی کم از سوفی ندارد و از چیزهایی که دوست دارد باشد، می گوید تا چیزهایی که در واقعیت هست. امیر دچار حسرت فقدان است. فقدانِ پسرش که دوست داشت بود، حتی اگر همسرش از او جدا شده و او را با خودش برده باشد. اما واقعیت چیز دیگری است که نتیجه اش همین فقدان حسرت بار شده. فقدانی که در قصه پدر پیر زیبا، دوست سوفی، هم می شود به شکل دیگری دید؛ پدر پیر و بیماری در گوشه آسایشگاه که از دخترش، زیبا، بارها تقاضا کرده برای او چیزی بفرستد تا بخورد و بمیرد. پیرمرد فقدانش دستهایی ا ست که از هزارتوی سوزهای سردِ تنهایی بگذراندش.
هوا دارد تاریک می شود. سوفی گفته بود تا شب وقت دارد. شنیدن قصه مگی یک مکث بود برای امیر که به زندگی فکر کند. به اینکه همیشه قطار بعدی می آید. برای رفتن زیاد هم نباید عجله کرد. شاید بهتر باشد صبر کرد برای قطار بعدی. کسی چه می داند در فاصله رفتن این قطار تا رسیدن قطار بعد چه رخ خواهد داد. شاید همانی شود که مدتهاست انتظارش را می کشی.
منبع: ماهنامه هنروتجربه