تاریخ انتشار:1405/08/09 - 07:25 تعداد نظرات: ۰ نظر کد خبر : 218358

سینماسینما، زهرا مشتاق

صورتش را دیدم. خاک گرفته با موهای به هم ریخته. اگر آقای هاشمی، موقع تلقین، کمی کنارتر می‌رفت، می‌توانستم در نزدیک‌ترین قاب ممکن، ثانیه‌هایی بیشتر نگاهش کنم.

نمی‌دانم مواجهه با مرگ، او را بیشتر دچار حیرت کرد یا هراس! بیشتر فکر می‌کرد دارد خوب می‌شود. چون کارهای نیمه تمام زیادی داشت، می‌گفت که باید زودتر سرپا شود. حتی روزهایی بود که می‌نشست پشت لپ‌تاپ و عکس‌هایش را سروسامانی می‌داد. نگاهش می‌کردم و می‌خواستم بدانم، چه چیز می‌تواند مرگ را تا این اندازه پس بزند! آیا روند ویرانگر بیماری را باور نداشت، یا می‌دانست و نمی‌خواست تسلیم شود؟ به نظر، چیزی میان باور و ناباوری بود. آگاهی از پایان و میل به ادامه. سفری که برایش زود به نظر می‌رسید و خیلی مهیایش نبود.

برایم از حیرت گفت. اینکه حیرت را اگر از آدمی بگیرند، چیزی باقی نمی‌ماند. شاید حیرت، از نگاه او، امتداد درک ساحت هستی بوده باشد و شاید در کالبدی که به تدریج، رو به خاموشی می‌گذارد، می‌توانست به مثابه حیرت در مواجهه با مرگ نیز تعریف شود. حیرت، معنایی، فراتر از شگفت‌زدگی دارد. لحظه زلالی است که ادراک معمول انسان از کار می‌افتد، و او درمی‌یابد که حقیقت هستی، بزرگ‌تر از آن است که در چارچوب دانسته‌هایش بگنجد. حیرت، در این معنا، نه نشانه ناآگاهی، بلکه حاصل نزدیک شدن به حقیقتی است که هرچه بیشتر شناخته می‌شود، ابعاد ناشناخته بیشتری از خود آشکار می‌کند. حقیقتی است که عقل در برابر آن از حرکت بازمی‌ماند. معرفت به همین حقیقت است که انسان را با محدودیت ادراک خود مواجه می‌کند. گویی هر بار که پرده‌ای کنار می‌رود، راز دیگری پدیدار می‌شود.

به صورتش نگاه می‌کردم و می‌خواستم بدانم آیا در آن واپسین لحظات، که مرگ او را چون پوستینی سخت در بر می‌گرفت، آیا باز هم، حیرت، بر هراس از مرگ پیشی گرفته بود؟ نگاهم، خیره به دست‌هایی بود، که او را برای تلقین تکان می‌داد و من که می‌خواستم، در آن صورت به خاک نشسته، به جستجوی چشم‌هایی باشم که هنوز از پرسشگری باز نمانده بود!

لینک کوتاه

 

آخرین ها