تاریخ انتشار:1403/12/09 - 18:46 تعداد نظرات: ۰ نظر کد خبر : 206701

سینماسینما، هومن منتظری

سیلویا هر دفعه که وارد خانه اش می شود، پیش از هر کاری کلیدی را می زند که با شنیدن صدایی متوجه می شویم سیستم امنیتی خانه را روشن کرده است. چیزی که به نظر می آید کاربرد اصلیش هنگام ترک و خالی گذاشتن خانه است، که اگر آن موقع هم روشن می شود حداقل چیزی به ما نشان داده نمی شود و این صدا را هیچوقت هنگام خروج او از خانه نمی شنویم. سیلویا بنا بر آن چیزی که مدعی است در گذشته از سر گذرانده، با آن چهره سرد و غیرقابل نفوذش و با بدبینی و شکاکی که به اطرافیانش دارد، تن به تنهایی خود خواسته داده و انگاری خودش را بین دیوارهایی که با آدم های دور و برش کشیده، محفوظ کرده است.

ما هم گویا همچون دیگران درون فیلم، خیلی نمی توانیم به او نزدیک شویم. نماهای آغازین فیلم اکستریم کلوزآپ هایی است از چهره آدم هایی که در یک انجمن ترک الکل و مواد دور هم جمع شده اند. آدم هایی که هیچکدام جزو کاراکترهای اصلی فیلم نیستند و دیگر تا به انتهای فیلم هم سر وقت شان نمی رویم. در همه این نماها آن ها در حال تعریف از روحیه و توانایی های سیلویا هستند ولی ما در نمایی مشابه ری اکشن سیلویا را نمی بینیم. دوربین برای اولین بار او را در قابی به همان نزدیکی ولی از پشت سر نشان مان می دهد. به شکلی که بیشتر قاب را موهای سر او و دخترش آنا که کنارش نشسته پر کرده است، گویی که او از ما روی برگردانده. تنها در لحظه ای که تصمیم می گیرد سرش را  به سمت خارج از کادر و آنا برگرداند خیلی کوتاه چهره اش در قاب جای می گیرد تا به نظر آید همین قدر نزدیک شدن هم باید به خواست خودش باشد.

سیلویا اعتقاد دارد در گذشته توسط پدرش مورد سو استفاده جنسی قرار گرفته. ماجرایی که توسط دیگر اعضای خانواده اش انکار می شود. اصرار او بر واقعی بودن آنچه که می گوید موجب اختلافاتی با مادرش شده و همین دور افتادن او از خانواده باعث شده به روش خودش زندگی کند. روشی که تفاوتش در قیاس با زندگی خواهرش که همیشه همراه و مطیع مادرش و شوهر سنتی اش بوده به چشم می آید. خانه سیلویا در محله ای ضعیف واقع شده که به قول مادرش از آن محله هایی است که امن به نظر نمی رسد. عرض ورودی خانه به اندازه یک در کوچک است در بین کرکره مغازه لاستیک فروشی و تعمیرگاه ها. فضای تنگ درون خانه به گونه ای است که انگاری توسط دیوارها احاطه شده و سیلویا و آنا به سختی در میان دیوارهای این خانه جا شده اند. بارها سیلویا را در این خانه و حتی محل کارش درون قاب در قاب هایی می بینیم که بخش زیادی از کادر را چارچوب درها و دیوارها پوشانده اند. همان دیوارهایی که انگاری سیلویا را احاطه و از آدم های دور و برش جدا کرده اند. در مقایسه، خانه ویلایی و حیاط دار خواهر او که با خانه های همسایه فاصله دارد. خانواده ای با چند بچه که حتی وقتی سیلویا و آنا هم به آن ها اضافه می شوند، در نماهای داخلی خانه خبری از آن قاب در قاب ها و دیوارها و چارچوب درهایی که کادرها را می پوشانند نیست. وقتی به آن مهمانی دورهمی بچه های قدیمی می روند همه با الیویا خواهر او خوش و بش می کنند، او را در آغوش می کشند و با او می رقصند. برخلاف سیلویا که کناری می ایستد و یا تنها رو صندلی اش نشسته و رقص سایرین را نگاه می کند. الیویا همه آن چیزی است که او هم باید باشد، کپی از هویتی که سیلویا تصمیم گرفته در گذشته آن را جای بگذارد و با هویتی دیگر و تنهایی خود خواسته اش زندگی کند.

این مفهوم تغییر هویت بواسطه کندن از خانواده در فیلم قبلی فیلمساز میشل فرانکو به نوع و دلایل دیگر نیز وجود داشت. در فیلم «غروب آفتاب»  نیل به همراه خواهر و خواهرزاده هایش به سفری تفریحی کنار دریا آمده که ناگهان خبر مرگ مادرش را می دهند. خواهر و بچه هایش باز می گردند ولی نیل به یکباره همه آن هویت داشته را بر زمین می گذارد و تصمیم می گیرد در همان شهر ساحلی بماند و در مراسم پس از مرگ مادرش هم حاضر نشود. حتی در ادامه هم همه ارثیه را به نام خانواده خواهرش می کند و به عنوان یک توریست با زنی محلی وارد رابطه می شود و زندگی جدیدی را برای خودش می سازد. تفاوت اصلی این جاست که ما جا گذاشتن هویت را در فیلم «غروب آفتاب» و دلایلش را در پایان فیلم می بینیم ولی در مورد سیلویا در فیلم «حافظه» این ماجرا و دلایلش برمی گردد به گذشته، گذشته ای که نمی بینیم و تنها نشانه هایش را در زمان حال می بینیم.

با وجود همه این ها نقطه عطف فیلم جایی است که سیلویا وارد یک رابطه عاشقانه می شود. ساول یکی از همان دیگران است و حتی شاید غریبه تر. در اولین برخورد با او هیچ خبری هم از یک اکستریم کلوزآپ نیست. در همان مهمانی دورهمی بچه های قدیمی مدرسه، در نمایی لانگ شات سیلویا را در پیش زمینه که پشت به دوربین نشسته و در پس زمینه که بخش ناواضح تصویر است، مهمان ها را در پیست رقص می بینیم. ساول به یکباره از همان پس زمینه و جمع ناواضح کنده می شود به پیش زمینه واضح تصویر می آید و کنار سیلویا می نشیند. سیلویا که احساس مزاحمت می کند بلافاصله مهمانی را ترک و ساول هم او را تعقیب می کند. سیلویا به خانه می رسد و ساول شب تا صبح را پشت در خانه سیلویا می ماند. آن شب باران می بارد به رسم تمام کمدی رمانتیک ها، نه بر سر دو عاشق و معشوق فیلم که فقط بر سر ساول و شاید همین باران اولین قدم های رابطه ساول و سیلویا را رقم می زند. فردا صبح سیلویا که دلش برای ساول سوخته با تماس گرفتن با خانواده اش او را تحویل می دهد. سیلویا در ابتدا نسبت به ساول همان گارد همیشگی را دارد حتی بیشتر، چون معتقد است در دوران مدرسه از سوی ساول هم مورد آزار جنسی قرار گرفته. شاید این گارد از جایی کمی باز می شود که الیویا به او می گوید زمانی ساول در آن مدرسه ثبت نام کرده که مادر سیلویا به دلیل همین ادعاهای او مدرسه اش را عوض کرده است و همین سیلویا را دچار عذاب  وجدان می کند. ساول زوال عقل دارد و حافظه کوتاه مدتش دچار مشکل شده و به همین دلیل همچون سیلویا نه خود خواسته ولی تنهاست. حتی جایی سیلویا او را متهم می کند که این زوال عقلش هم دروغ است و آن چیزهایی که به نفعش نیست به یاد نمی آورد. شاید در قیاس با این که سال ها به زعم خودش بی انصافانه محکوم  شده که خیالبافی می کند و بیماری بدبینی دارد این عذاب وجدان تشدید هم می شود.

هر چند ساول تا به پایان آدمی بی آزار نشان می دهد ولی همیشه فیلم نسبت به رفتارهای او حسی از تعلیق را در خود دارد که شاید شک سیلویا بی مورد هم نبوده است. جایی که سیلویا برای مراقبت از او به خانه اش رفته و در خانه با او تنها در حال فیلم دیدن هستند، سیلویا می خواهد به دستشویی برود. معذب است و به نظر می آید می ترسد از اینکه ساول پشت سرش بیاید. از روی کاناپه بلند و از کادر خارج می شود. همراهش نمی رویم انگاری مراقب ساول می مانیم تا او بازگردد. ما هم همچون سیلویا دچار این بدبینی شده ایم و در تعلیقی هر لحظه منتظریم ساول از جایش بلند شود و پشت سرش برود. تا پایان هم این تعلیق وجود دارد شاید سیلویا دیگر به ساول اعتماد کرده ولی روایت این حس بدبینی را در ما باقی می گذارد. عریان چرخیدن ساول در اتاق آنا که شب را به عنوان مهمان در آن گذرانده است و اینکه آنا تصادفی او را در این وضع می بیند و خونسردی ساول نسبت به این موضوع. یا جایی جلوتر نیمه شب گویا برای دستشویی به انتهای راهرو می آید ولی بین در دستشویی و در اتاق آنا مستاصل می ماند. هر لحظه منتظریم در اتاق آنا را باز کند و به داخل برود ولی شاید از آنجا که حافظه اش یاری نمی کند که کدام در دستشویی است، سرجایش می نشیند. روایت در واقع  چند باری تا مرز چرخش ناگهانی و یک غافلگیری پیش می رود ولی سر آخر به آن تن نمی دهد. از طرفی فیلم خرده داستان هایی دارد که هر کدام در کنار همین تعلیق بالقوه، پتانسیل دراماتیزه تر شدن و پیچیدگی بیشتر قصه را در خود دارند ولی روایت اصلی به راحتی از کنارشان رد می شود. ماجرای مادر سیلویا که سعی دارد آنا را به سمت خودش بکشاند و سیلویا را از چشم او بی اندازد یا شک ایزاک برادر ساول به سیلویا که فکر می کند سیلویا بابت وضع مالی خانواده ساول و پول با او وارد رابطه شده و حتی روی همین حساب کارت های بانکی ساول را مسدود می کند. روایت بدون آنکه این موانع و مشکلات را پررنگ کند یا اینکه به دنبال فاجعه ای باشد سعی می کند بیش از هر چیز این انبساط بوجود آمده در زندگی سیلویا و البته ساول را فارغ از همه هیاهوها و بدبینی های دوربرشان تصویر کند. انگاری هیچ چیز زیباتر و مهم تر از آن نیست که ساول توانسته وارد دنیای پر از تنهایی سیلویا شود و پشت همان صدای سیستم امنیتی خانه با سیلویا خلوت می کند. در لابه لای دیوارهای همان خانه جا خوش کند و دیگر به خانه خودشان باز نگردد. دیوارهایی که همچنان هستند ولی انگاری دیگر به تنگی گذشته نیستند و پس از حضور ساول کمتر به چشم می آیند. جایی ناهار را به همراه آنا سه نفره پشت میزی در ایوان خانه می خورند. ایوانی خارج از محیط خانه و دیوارهایش. فضایی که پیش از حضور ساول ندیدیمش و به نظر می آید به اندازه کافی فراخ و دلنشین باشد. دوربین از میان در ایوان که از آشپزخانه باز می شود، با نمایی نسبتا بسته که چارچوب در کمترین فضا را از اطراف قاب اشغال کرده سه نفر آن ها را پشت میز در آن فضای باز قاب می گیرد.

فیلم در روایتش به پایانی قطعی نمی رسد و روایت باز می ماند. اینکه سیلویا و ساول در ادامه راه می توانند فارغ از همه اتفاقات کنار هم بمانند یا نه؟  مشخص نمی شود. از طرفی همه آن تعلیق ها و خرده پیرنگ ها هم به طور قطعی روشن نمی شوند. اینکه شاید ساول همان پسری باشد که در گذشته سیلویا را مورد آزار جنسی قرار داده و خواهر سیلویا بدلیل آنکه معتقد است او دچار خیالبافی است  بخواهد از روی خیرخواهی از ترس و اضطرابش کم کند، به دروغ گفته که زمان ثبت نام ساول در مدرسه سیلویا آن مدرسه را ترک کرده است. اصلا چرا ساول باید آنگونه سیلویا را پس از مهمانی دنبال کند و اساسا هم تا آخر دلیل آن تعقیب را به خاطر نیاورد؟ یا اینکه شاید همه آن چیزی که سیلویا درباره گذشته و پدرش ادعا می کند، خیالبافی است و به دلیل اعتیادش به الکل در جوانی دچار این توهمات شده و آنچه مادر درباره اش می پندارد صحت داشته باشد. شاید فیلم همه واقعیت را نشان مان نمی دهد. نه خبری از گذشته ای قطعی است با تمهیدی همچون فلاش بک و نه سرنوشتی حتمی با پایان بندی تمام و کمال روایت. به نظر می آید فیلم در کنار مطرح کردن سایر احتمالات ژانری و روایی، بدون این که امکان هر یک از احتمالات را مردود سازد، عمدا خوشبینانه ترین قسمت از واقعیت را با ما در میان می گذارد. برایش هم مهم نیست که این واقعیت کوتاه یا غیرقابل اعتماد باشد. مگر در دنیای واقعی همه چیز قطعی است؟ یا هر عشق، اعتمادی تا ابد ماندگار می ماند؟ یا فارغ از این که چقدر جوریدن گذشته آدم ها اخلاقی است هیچگاه دو نفر در یک رابطه می توانند به همه آن چیزی که درباره گذشته معشوق شان از زبان او یا دیگران می شنوند اعتماد کنند؟ یا اساسا مگر گذشته چیزی غیر از روایت های متفاوت از آدم های مختلف درباره یک ماجرای واحد است؟ شاید ما هم با کنار گذاشتن همه این سوال ها، بعضا همان طور که در واقعیت به انبساط های کوتاه و غیرقابل اعتماد زندگی دل خوش می کنیم در این فیلم هم باید دلخوش باشیم به دیدن دیوارهایی که برای عشاق تنها و طرد شده از جامعه اش جا باز می کنند.

لینک کوتاه

 

آخرین ها