تاریخ انتشار:1404/10/17 - 07:38 تعداد نظرات: ۰ نظر کد خبر : 214805

سنماسینما، فرنوش آبا

این یادداشت را در حالی نوشتم که هنوز در سوگ یگانه هنر ایران، گیج و مغموم بودم، اما زلزله خبرها در ایران، مرددم کرد در انتشار آن…

بهرام بیضایی از آن نسل هنرمندانی بود که حذف نشدند؛ آرام‌آرام کنار گذاشته شدند. نه با حکم، که با بی‌توجهی. زیر فشار سانسور ایستاد، اما آن‌چه بیش از هر چیز او را از صحنه دور کرد، نخواستنِ ناخودآگاه ما بود؛ جامعه‌ای که با صداهای مستقل دیر کنار می‌آید و با فکر عمیق زود خسته می‌شود.

سال‌های پایانی حضورش در ایران، دوران سکوت بود؛ سکوتی که نه از انتخاب خودش، که از بی‌اعتنایی شکل گرفت. منتقدان کمتر نوشتند، مخاطبان کمتر پیگیر شدند و سینمای ایران ترجیح داد راه ساده‌تر را برود. ما معمولاً وقتی راهی دشوار است و اندیشیدن می‌طلبد، مسیر را عوض می‌کنیم.

بیضایی اهل تسلیم نبود. نه در زبان، نه در اندیشه، نه در نگاه به تاریخ و انسان. برخلاف بسیاری از روشنفکرانِ پرهیاهوی امروز، هرگز از مردم فاصله نگرفت. مردمی بودن را به نمایش نگذاشت، از آن بهره‌برداری نکرد، با آن برند نساخت. شریف بود، در سکوت کار می‌کرد، هر روز می‌خواند و می‌نوشت و منتظر نماند تا دوستش بدارند.

حالا که رفته، ناگهان نامش همه‌جا شنیده می‌شود. صفِ یادداشت‌ها و پیام‌های تسلیت طولانی شده؛ بعضی از سر وظیفه، بعضی برای گرم‌کردن صفحه‌ها و بالا بردن بازدید.

این سوگ، بیشتر شبیه مصرف است تا فقدان. فقدان واقعی را وقتی حس می‌کنند که دیگر چیزی برای استفاده باقی نمانده باشد.

بیضایی اما به این مناسبات تعلق نداشت. او از آن هنرمندانی بود که اگر می‌ماند هم تنها می‌ماند. جهان‌بینی داشت، تاریخ می‌دانست، انسان را جدی می‌گرفت و هرگز به قیمت محبوبیت، فکرش را ارزان نکرد. ما چنین آدم‌هایی را معمولاً دیر می‌فهمیم؛ اغلب وقتی دیگر نیستند.

حالا همه ناراحت‌اند که چرا پیکرش در ایران دفن نشد، اما در حقیقت مسئله این نیست که پیکرش کجا خاک شده؛ موضوع این است که وقتی زنده بود، چرا جایی در این خاک نداشت…

لینک کوتاه

مطالب مرتبط

 

آخرین ها