تاریخ انتشار:1405/08/02 - 07:47 تعداد نظرات: ۰ نظر کد خبر : 218250

سینماسینما، زهرا صفایی

فقر را نمی‌توان از قاب سینمای ایران حذف کرد؛ وقتی بخش مهمی از زندگی امروز جامعه زیر سایه بحران اقتصادی می‌گذرد، حذف آن از سینما نه ممکن است و نه مطلوب. اما آیا واقعی بودن یک مسئله، به‌تنهایی می‌تواند یک روایت را تازه کند؟ شاید وقت آن رسیده باشد که به جای پرسیدن اینکه چرا سینمای ایران این‌قدر از فقر می‌گوید، بپرسیم: چرا با وجود این همه واقعیت تلخ، هنوز بسیاری از قصه‌های فقر شبیه یکدیگرند؟

گاهی انتخاب یک فیلم برای تماشا، خودش تبدیل به یک جست‌وجوی طولانی می‌شود. میان فهرست فیلم‌های سال‌های اخیر می‌گردی، چند فیلم را کنار می‌گذاری، چند فیلم را به امید پیدا کردن قصه‌ای متفاوت شروع می‌کنی و سرانجام به اثری می‌رسی که دست‌کم از نظر ساخت، بازی‌ها یا کارگردانی ارزش تماشا دارد. اما در میانه تماشای فیلم، یک احساس آشنا دوباره سراغت می‌آید: فقر، بدهی، ورشکستگی، بی‌پولی، فشار اقتصادی و آدم‌هایی که زیر بار مشکلات مالی گرفتار شده‌اند.

سؤال اما این نیست که چرا سینمای ایران هنوز درباره فقر و مشکلات اقتصادی فیلم می‌سازد. سؤال مهم‌تر این است که چرا با وجود این همه فیلم درباره یک واقعیت اجتماعی مهم، روایت‌های ما از آن تا این اندازه به یکدیگر شبیه شده‌اند؟

این دو مسئله را نباید با هم اشتباه گرفت. فقر و بحران اقتصادی امروز جامعه ایران واقعیتی نیست که بتوان از کنار آن گذشت یا انتظار داشت سینما برای تنوع موضوعی، چشم خود را روی آن ببندد. وقتی بخش بزرگی از جامعه با کاهش قدرت خرید، دشواری تأمین مسکن، بیکاری، بدهی، ورشکستگی و اضطراب ناشی از آینده اقتصادی مواجه است، طبیعی است که این تجربه‌ها راه خود را به سینما باز کنند. اتفاقاً سینمایی که نسبت به چنین واقعیت گسترده‌ای بی‌اعتنا باشد، بیشتر از آنکه متنوع باشد، می‌تواند از جامعه خودش فاصله گرفته باشد. بنابراین مسئله، زیاد بودن فیلم‌های درباره فقر نیست. مسئله، کم بودن روایت‌های تازه درباره فقر است.

وقتی واقعیت، تبدیل به فرمول می‌شود

فقر به خودی خود موضوعی تکراری نیست؛ همان‌طور که عشق، مرگ، خیانت، تنهایی یا خانواده هم موضوعات تکراری به معنای منفی نیستند. در تاریخ سینما بارها و بارها درباره همین مفاهیم فیلم ساخته شده است، اما آنچه یک اثر را از اثر دیگر جدا می‌کند، نگاه فیلمساز و جهان شخصیت‌های آن است. مشکل زمانی آغاز می‌شود که یک واقعیت اجتماعی به فرمول روایی تبدیل شود.

خانواده‌ای در تنگنای مالی قرار دارد؛ پدر یا مادر با بدهی و فشار اقتصادی دست‌وپنجه نرم می‌کند؛ کسب‌وکاری از هم می‌پاشد؛ چکی برگشت می‌خورد؛ فرصتی برای نجات به وجود می‌آید؛ شخصیت اصلی مجبور به انتخابی دشوار می‌شود و بحران تا جایی پیش می‌رود که مخاطب باید با تلخی شرایط اقتصادی جامعه مواجه شود. ممکن است همه این عناصر در یک فیلم کاملاً درست و باورپذیر باشند. حتی ممکن است فیلم خوش‌ساخت و تأثیرگذاری هم از آب دربیاید. اما اگر همین الگو بارها تکرار شود، بعد از مدتی مخاطب دیگر با «داستان» مواجه نیست؛ با نسخه دیگری از داستانی روبه‌روست که قبلاً دیده است. اینجاست که باید میان واقعیت تکرارشونده و روایت تکراری تفاوت قائل شد. واقعیت ممکن است بارها و بارها خودش را تکرار کند، اما هنر نباید الزاماً همان‌گونه که واقعیت تکرار می‌شود، آن را بازتولید کند.

فقر هنوز یک مسئله جدی است؛ شاید جدی‌تر از آنکه بتوان نادیده‌اش گرفت

نکته مهم اینجاست که تلاش برای پیدا کردن روایت‌های تازه نباید به این سوءتفاهم منجر شود که گویا جامعه از فقر عبور کرده یا مشکلات اقتصادی دیگر موضوع مهمی نیست. برعکس.

شاید یکی از دلایل حضور پررنگ فقر در سینمای امروز دقیقاً این باشد که این مسئله آن‌قدر در زندگی مردم ریشه دوانده که دیگر نمی‌توان آن را از بسیاری از قصه‌های معاصر جدا کرد. فقر فقط نداشتن پول نیست. وقتی وضعیت اقتصادی تغییر می‌کند، سبک زندگی تغییر می‌کند؛ رابطه‌ها تغییر می‌کنند؛ تصمیم درباره ازدواج و فرزندآوری تغییر می‌کند؛ مهاجرت به رؤیایی جدی‌تر تبدیل می‌شود؛ مفهوم موفقیت تغییر می‌کند؛ رابطه آدم‌ها با کار، خانواده، آینده و حتی خودشان تغییر می‌کند و بحران اقتصادی می‌تواند وارد خصوصی‌ترین بخش‌های زندگی شود پس اتفاقاً سینما باید درباره آن بیشتر حرف بزند، نه کمتر.

اما پرسش این است که آیا قرار است فقط نشانه‌های فقر را ببینیم، یا قرار است تأثیر عمیق و پیچیده آن بر انسان را کشف کنیم؟

مسئله این نیست که «چه چیزی» را روایت می‌کنیم؛ «چگونه» روایت می‌کنیم

دو فیلم می‌توانند هر دو درباره ورشکستگی باشند، اما یکی داستانی درباره فروپاشی اعتماد میان دو دوست باشد و دیگری درباره بحران هویت انسانی که تمام زندگی‌اش را بر اساس موقعیت اقتصادی خود تعریف کرده است. هر دو فیلم درباره فقر یا بحران مالی‌اند، اما مسئله اصلی‌شان یکی نیست.

یک فیلمنامه می‌تواند از بیکاری بگوید، اما داستان واقعی‌اش درباره غرور مردی باشد که نمی‌تواند از خانواده‌اش کمک بگیرد. فیلم دیگری می‌تواند درباره اجاره‌نشینی باشد، اما در لایه زیرین، درباره رابطه یک زوج باشد که فشار اقتصادی آرام‌آرام آنها را از یکدیگر دور می‌کند. فیلم دیگری می‌تواند درباره یک کسب‌وکار ورشکسته باشد، اما موضوع اصلی‌اش اعتماد، طمع، جاه‌طلبی یا انتخاب‌های اخلاقی آدم‌های آن باشد.

در همه این نمونه‌ها، فقر و بحران اقتصادی نه حذف شده و نه کم‌رنگ؛ اتفاقاً به شکلی عمیق‌تر در تار و پود داستان نفوذ کرده است. این شاید همان نقطه‌ای باشد که سینمای اجتماعی می‌تواند از تکرار فاصله بگیرد.

آدم‌های فقیر فقط «فقیر» نیستند

یکی از خطرهای تکرار، ساده شدن شخصیت‌هاست. گاهی در چنین فیلم‌هایی شخصیت اصلی پیش از آنکه یک انسان باشد، نماینده یک مسئله اجتماعی است؛ «کارگر بیکار»، «پدر بدهکار»، «مادر گرفتار»، «مستأجر درمانده» یا «کاسب ورشکسته». اما انسان‌ها هیچ‌وقت به یک عنوان خلاصه نمی‌شوند.

آدمی که فقیر است می‌تواند عاشق باشد، حسود باشد، مغرور باشد، جاه‌طلب باشد، اشتباه کند، دیگران را دوست داشته باشد یا حتی به آنها آسیب بزند. می‌تواند شریف باشد یا نباشد. می‌تواند قربانی شرایط باشد، اما در عین حال مسئول برخی انتخاب‌های خودش نیز باشد. و همین تناقض‌هاست که شخصیت را از «تیپ» به «انسان» تبدیل می‌کند.

اگر قرار است فقر همچنان یکی از مهم‌ترین موضوعات سینمای اجتماعی ما باشد، شاید لازم است بیش از آنکه خود فقر را ببینیم، آدم‌هایی را ببینیم که درون این فقر زندگی می‌کنند.

جامعه فقط مجموعه‌ای از مشکلات اقتصادی نیست

از سوی دیگر، شاید لازم باشد تصویر سینما از جامعه نیز کمی پیچیده‌تر شود. این حرف به معنای نادیده گرفتن بحران‌های اقتصادی نیست؛ اتفاقاً برای دیدن عمق آنها باید تمام زندگی انسان را دید.

آدمی که با مشکلات مالی دست‌وپنجه نرم می‌کند، در همان حال عاشق می‌شود، شوخی می‌کند، موسیقی گوش می‌دهد، رؤیا دارد، خشمگین می‌شود، حسادت می‌کند، دوست پیدا می‌کند، سفر می‌رود، شکست می‌خورد و گاهی حتی در دل دشوارترین شرایط، لحظه‌ای از شادی را تجربه می‌کند. اگر سینمای اجتماعی فقط بخش تاریک زندگی را نشان دهد، ممکن است ناخواسته انسان را به مسئله‌ای که با آن درگیر است تقلیل دهد. در حالی که شاید اتفاقاً نشان دادن همین تضادها، تصویر واقعی‌تری از جامعه به ما بدهد. آدمی که فقیر است، فقط فقر نیست. و این جمله نباید به معنای انکار فقر باشد؛ برعکس، می‌تواند راهی برای نشان دادن تأثیر عمیق‌تر آن باشد.

چرا فیلمنامه‌ها به سمت الگوهای تکراری می‌روند؟

بخشی از پاسخ را باید در شرایط تولید و ساختار سینما هم جست‌وجو کرد.

موضوعات اجتماعی آشنا، ظرفیت همذات‌پنداری بالایی دارند. مخاطب مشکلات اقتصادی را می‌شناسد و نیازی نیست برای درک موقعیت شخصیت توضیح زیادی دریافت کند. از طرف دیگر، بحران اقتصادی به‌طور طبیعی می‌تواند درام ایجاد کند؛ بدهی، خطر از دست دادن خانه یا شغل، اختلاف خانوادگی و ترس از آینده همگی ظرفیت ایجاد تعلیق دارند. اما همین ویژگی می‌تواند به دام تبدیل شود.

وقتی یک الگوی روایی جواب می‌دهد، طبیعی است که دوباره مورد استفاده قرار بگیرد. مشکل از جایی شروع می‌شود که استفاده مجدد از یک الگو، جای خلاقیت در شخصیت‌پردازی و روایت را بگیرد. در اینجا دیگر نمی‌توان همه چیز را به شرایط جامعه نسبت داد. جامعه ممکن است همان بحران را تولید کند، اما فیلمنامه‌نویس مسئول پیدا کردن روایت تازه‌ای از آن است.

سینمای اجتماعی قرار نیست گزارش اقتصادی باشد

یکی از مرزهای مهمی که شاید لازم باشد بیشتر به آن توجه کنیم، مرز میان «ثبت واقعیت» و «خلق داستان» است. سینما می‌تواند واقعیت اجتماعی را ثبت کند، اما وقتی قرار است یک اثر داستانی خلق شود، صرف نشان دادن مشکلات جامعه کافی نیست.

اگر مردم هر روز با تورم مواجه‌اند، سینما قرار نیست فقط تورم را دوباره به آنها نشان دهد. می‌تواند نشان دهد تورم با یک رابطه عاطفی چه می‌کند. می‌تواند نشان دهد فشار اقتصادی چگونه مفهوم استقلال را برای یک جوان تغییر می‌دهد. می‌تواند بررسی کند چرا یک انسان در شرایط دشوار تصمیمی می‌گیرد که پیش‌تر تصورش را نمی‌کرد. می‌تواند نشان دهد فقر چگونه بر رؤیاهای یک نسل اثر می‌گذارد. می‌تواند حتی از خود بپرسد انسان در شرایطی که مدام مجبور است برای بقا تصمیم بگیرد، چه زمانی فرصت زندگی کردن پیدا می‌کند؟ اینجاست که یک واقعیت اقتصادی به درام انسانی تبدیل می‌شود.

راه عبور از تکرار، فرار از فقر نیست

شاید لازم باشد این نکته را صریح‌تر بگوییم: راه تازه شدن سینمای اجتماعی، رفتن به سمت قصه‌های بی‌ارتباط با واقعیت یا حذف مشکلات اقتصادی از فیلمنامه‌ها نیست.

قرار نیست برای اینکه فیلم‌ها شبیه هم نباشند، فقر را پشت در سینما بگذاریم. اتفاقاً اگر جامعه با بحران اقتصادی مواجه است، سینما باید این بحران را ببیند، درباره‌اش سؤال کند و حتی اگر لازم است خشمگین و معترض باشد.اما در کنار این وظیفه، یک وظیفه هنری هم وجود دارد: کشف کردن.

سینما باید چیزی را در دل این واقعیت پیدا کند که هنوز روایت نشده است. اگر هزاران بار درباره بدهی گفته‌ایم، شاید وقت آن باشد که ببینیم بدهی با «اعتماد» چه می‌کند. اگر بارها ورشکستگی را دیده‌ایم، شاید بتوانیم از «هویت» آدمی بگوییم که تمام عمر خودش را با شغلش تعریف کرده است. اگر بیکاری را بارها روایت کرده‌ایم، شاید داستان کسی را ببینیم که ناچار شده تعریفش از موفقیت را تغییر دهد. اگر مهاجرت را روایت کرده‌ایم، شاید این بار سراغ کسانی برویم که مانده‌اند و ببینیم ماندن چه بهایی دارد.

موضوع همان است؛ اما پرسش تازه است. و شاید سینمای ایران بیش از آنکه به موضوعات تازه نیاز داشته باشد، به پرسش‌های تازه نیاز دارد.

فقر را حذف نکنیم؛ آن را عمیق‌تر روایت کنیم

واقعیت اقتصادی جامعه آن‌قدر جدی است که نمی‌توان با چند فیلم متفاوت یا چند روایت تازه تصور کرد مسئله حل شده است.

سینما قرار نیست فقر را درمان کند. اما می‌تواند آن را ببیند، به آن صدا بدهد، وجوه پنهانش را آشکار کند و اجازه ندهد انسان‌هایی که در حاشیه این بحران زندگی می‌کنند، فقط به اعداد و آمار تبدیل شوند. اما برای انجام این کار، خود سینما هم باید از کلیشه فاصله بگیرد. نه با فرار از واقعیت، بلکه با عمیق‌تر شدن در واقعیت.

شاید پرسش درست این نباشد که «چرا این‌قدر فیلم درباره فقر ساخته می‌شود؟» پرسش درست‌تر شاید این باشد: با وجود این همه فیلم درباره فقر، چه چیزهایی از تجربه فقر هنوز گفته نشده است؟ چه آدم‌هایی هنوز دیده نشده‌اند؟ چه تضادهایی هنوز روایت نشده‌اند؟ چه تصمیم‌هایی، چه رؤیاهایی، چه شکست‌هایی و چه امیدهایی هنوز در قاب سینما نیامده‌اند؟

اگر پاسخ این پرسش‌ها پیدا شود، دیگر تکرار یک مضمون الزاماً خسته‌کننده نخواهد بود. چون تاریخ سینما نشان داده است که یک موضوع می‌تواند بارها روایت شود و هر بار معنایی تازه پیدا کند. فقر هم از این قاعده مستثنا نیست.

مسئله، تکرار فقر نیست؛ مسئله، تکرار نگاه ما به فقر است. و شاید سینمای اجتماعی ایران برای عبور از این چرخه، نه به فاصله گرفتن از واقعیت، بلکه به شجاعت بیشتری برای نزدیک شدن به آن نیاز دارد؛ آن‌قدر نزدیک که پشت واژه‌هایی مثل «فقر»، «بیکاری»، «ورشکستگی» و «بحران اقتصادی»، دوباره انسان را ببینیم؛ انسانی با پیچیدگی‌ها، انتخاب‌ها، تناقض‌ها، شکست‌ها و رؤیاهایش. آن‌وقت شاید حتی اگر فیلم بعدی هم درباره فقر باشد، تماشاگر احساس نکند که دوباره همان فیلم قبلی را دیده است.

لینک کوتاه

 

آخرین ها