تاریخ انتشار:1405/06/06 - 00:51 تعداد نظرات: ۰ نظر کد خبر : 217104

سینماسینما، محمد نجاری

فیلم «زنده‌شور» ساخته کاظم دانشی، در سطح ایده، یکی از جاه‌طلبانه‌ترین تلاش‌های سینمای اجتماعی معاصر ایران برای تبدیل یک مسئله حقوقی- اخلاقی به یک موقعیت دراماتیک فشرده است. پنج محکوم به اعدام، چند ساعت مانده به اجرای حکم، مأمورانی که باید قانون را اجرا کنند، خانواده‌هایی که در آستانه فروپاشی‌اند و شاکیانی که میانِ انتقام، عَدالت و بخشش سرگردانند؛ همه‌ی عناصر لازم برای شکل‌گیری یک درامِ اخلاقی پُرتنش در اختیار فیلم قرار گرفته است. اما اهمیت «زنده‌شور» بیش از آنکه در موفقیت یا شکست نهایی آن خلاصه شود، در فاصله‌ای است که میانِ ایده‌ی بسیار قدرتمندِ فیلم و پرداختِ فیلمنامه‌ای آن شکل گرفته است. «زنده‌شور» نمونه قابل تأملی از فیلمنامه‌ای است که مسئله‌ای بزرگ برای طرح دارد، شخصیت‌هایی بالقوه جذاب در اختیار گرفته و یک موتور تعلیقِ مؤثر ساخته است، اما در مسیرِ گسترشِ جهانِ روایی خود، گاه تمرکز دراماتیک را از دست می‌دهد.

بنابراین مسئله‌ی اصلی فیلم، فقدانِ ایده نیست؛ بلکه چگونگی تبدیل ایده به پیرنگ، پیرنگ به کنش، کُنش به تحولِ شخصیت و تحول شخصیت به معنای نهایی است.

ایده‌ای درخشان

هسته اولیه «زنده‌شور» از منظر فیلمنامه‌نویسی بسیار قدرتمند است. قرار دادنِ چند محکوم به اعدام در یک بازه زمانی محدود، ایجادِ یک شمارش معکوس تا لحظه‌ی اجرای حکم و قرار دادنِ مأمور اجرای حکم در مرکز این وضعیت، به‌طور طبیعی یک موتور دراماتیک ایجاد می‌کند. اما قدرت واقعی ایده در تضاد مرکزی آن نهفته است؛ مردی که وظیفه‌اش گرفتن جان انسان‌هاست، در موقعیتی قرار می‌گیرد که باید برای نجاتِ جانِ آن‌ها بجنگد.این تضاد، از جنس تضادهای بنیادین درام است؛ تضاد میان قانون و وجدان، وظیفه و اخلاق، عَدالت و انتقام، فرد و ساختار. در چُنین ساختاری، داستان می‌توانست به یک تریلرِ اخلاقی تمام‌عیار تبدیل شود؛ تریلری که در آن مسئله اصلی صرفاً این نباشد که چه کسی اعدام می‌شود، بلکه این باشد که آیا اجرای قانون همیشه به معنای تحقق عَدالت است؟ این همان نقطه‌ای است که «زنده‌شور» به یکی از مهم‌ترین ظرفیت‌های خود دست می‌یابد. با این حال، ایده‌ی خوب فقط نقطه‌ی آغاز فیلمنامه است. هرچه ایده ظرفیت بیشتری داشته باشد، ضعف در پرداخت نیز آشکارتر خواهد شد. «زنده‌شور» در این مرحله با مسئله‌ای مواجه می‌شود که بسیاری از فیلمنامه‌های اجتماعی با آن روبه‌رو هستند: وفور مصالح روایی به جای تمرکز دراماتیک.

مسئله بنیادین

یکی از نخستین پرسش‌های اساسی در تحلیل هر فیلمنامه این است که «داستان متعلق به کدام شخصیت است؟»

در «زنده‌شور»، پاسخ ظاهراً مرتضی است؛ مأمور اجرای حکم که مسیر مواجهه‌اش با محکومان و پرونده‌های آن‌ها، او را از یک مجری قانون به انسانی معترض و در نهایت به فردی تبدیل می‌کند که باید هزینه انتخاب اخلاقی خود را بپردازد. این انتخاب از نظر دراماتیک، انتخابی هوشمندانه است. زیرا مرتضی در موقعیتی قرار دارد که تضادِ بیرونی فیلم می‌تواند به تضادِ درونی او تبدیل شود.

با این حال، فیلمنامه در مقاطعی میان چند مرکزِ ثقل سرگردان می‌شود: مرتضی، پنج محکوم، خانواده‌های آنان، شاکیان، پرونده‌های قتل، مسئله قصاص، شرایط اجتماعی و سازوکار قضایی. این گستردگی، اگر به شکل شبکه‌ای منسجم از روابطِ علّت و معلولی طراحی می‌شد، می‌توانست به پیچیدگی منجر شود؛ اما در بخش‌هایی از فیلم بیشتر به پراکنده شدن انرژی روایی می‌انجامد و مشکل در این‌جا تعداد شخصیت‌ها نیست. چرا که سینما بارها ثابت کرده است که می‌توان با شخصیت‌های متعدد، روایتی منسجم ساخت. مسئله این است که هر شخصیت و هر خُرده‌رِوایت باید نسبتِ مشخصی با خطِ اصلی درام داشته باشد؛ و پرسش کلیدی این است: اگر یکی از خُرده‌داستان‌ها حذف شود، آیا مسیر تحول قهرمان، تعارض اصلی یا نتیجه‌ی نهایی داستان تغییر می‌کند؟

اگر پاسخ منفی باشد، آن خُرده‌داستان هرقدر هم جذاب باشد، از نظرِ ساختاری زائد است.

«زنده‌شور» در برخی نقاط از همین مشکل رنج می‌برد: خُرده‌داستان‌هایی که به خودی خود قابلیت دراماتیک دارند، اما الزاماً به اندازه‌ی کافی در خدمتِ مسیرِ مرکزی فیلم قرار نگرفته‌اند.

خرده‌داستان‌ها

پنج محکوم به اعدام می‌توانستند یکی از بزرگ‌ترین دستاوردهای فیلمنامه باشند. هرکدام امکان آن را داشتند که وجوه متفاوتی از مفهومِ عَدالت، مسئولیت، گناه، پشیمانی و بخشش را نمایندگی کنند. اما در یک ساختارِ شخصیت‌محور، هر خُرده‌داستان باید بیش از آنکه صرفاً داستانِ یک انسان باشد، مرحله‌ای از تحول شخصیت اصلی نیز باشد.

به بیانِ دیگر، محکومان نباید صرفاً پنج داستانِ موازی باشند؛ باید پنج آینه برای شخصیتِ مرتضی باشند. یعنی یکی می‌توانست نماینده‌ی گناهی باشد که بخشش‌پذیر به نظر نمی‌رسد؛ دیگری قربانی شرایط؛ دیگری انسانی پشیمان؛ دیگری فردی که احتمالِ بی‌گناهی‌اش مطرح است و دیگری شخصیتی که مرزِ میانِ قربانی و مجرم در موردش مخدوش است. در چُنین ساختاری، هر پرونده می‌توانست یک پرسش تازه پیش روی مرتضی قرار دهد و باورهای پیشینِ او را به تدریج فرسوده کند.

اما در «زنده‌شور»، برخی خُرده‌روایت‌ها بیشتر وظیفه‌ی ایجادِ اطلاعات، تنوع یا تحریکِ عاطفی را بر عهده می‌گیرند تا پیشبرد تحول قهرمان؛ اما درام زمانی شکل می‌گیرد که اطلاعات به تصمیم منجر شود. اگر اطلاعات صرفاً اطلاعات باقی بماند، داستان ممکن است غنی‌تر شود، اما لزوماً دراماتیک‌تر نخواهد شد.

قوسِ تحولِ شخصیت محوری

مرتضی زند، از نظر طراحی شخصیت، یکی از بهترین فرصت‌های فیلم است. او از ابتدا در جایگاه فردی قرار دارد که قانون را اجرا می‌کند؛ اما به‌تدریج با انسان‌هایی مواجه می‌شود که اجرای قانون درباره‌ی آن‌ها برایش به یک مسئله‌ی اخلاقی تبدیل می‌شود.این مسیر، در تئوری، یک قوسِ تحولِ شخصیتی کامل در خود دارد:

باور اولیه ← مواجهه با تناقض ← تردید ← مقاومت ← بحران ← انتخاب ← پرداختِ هزینه‌ی انتخاب.

مشکل این است که این زنجیره در فیلم همیشه با همان ظرافتی که ظرفیتِ آن را دارد ساخته نمی‌شود و تحولِ مرتضی زند در برخی نقاط بیش از آنکه حاصلِ مجموعه‌ای از انتخاب‌های تدریجی باشد، تحت تأثیر مجموعه‌ای از اطلاعات و حوادث بیرونی قرار می‌گیرد. در یک قوسِ شخصیتی قوی، شخصیت نباید صرفاً در معرضِ اتفاقات قرار بگیرد؛ باید به اتفاقات پاسخ دهد، تصمیم بگیرد و با پیامدِ تصمیم خود مواجه شود. به همین دلیل، برای قدرتمندتر شدن شخصیتِ زند، لازم بود تردیدهایِ اخلاقی او بسیار زودتر کاشته شوند. یک مکث، یک نگاه، یک خاطره، یک شکست، یک پرونده‌ی قبلی یا حتی نشانه‌ای کوچک از نارضایتی او از حرفه‌اش می‌توانست زمینه‌ای فراهم کند تا تغییراتِ بعدی، اجتناب‌ناپذیر به نظر برسند. در واقع درامِ قوی، تحول را اعلام نمی‌کند؛ آن را قابل مشاهده می‌کند.

از اتفاق تا کنش

یکی از تمایزهای اساسی میانِ رِوایت و درام، نسبت شخصیت با حادثه است. در رِوایتِ ضعیف‌تر، حادثه رخ می‌دهد و شخصیت واکنش نشان می‌دهد. در درامِ قدرتمند، شخصیت تصمیم می‌گیرد و تصمیمِ او حادثه بعدی را تولید می‌کند.

الگوی نخست چنین است:

اتفاق ← واکنش ← اتفاق ← واکنش

اما الگوی دوم چُنین عمل می‌کند:

تصمیم ← کنش ← پیامد ← تصمیم تازه

«زنده‌شور» در بخش‌هایی به الگوی دوم نزدیک می‌شود، اما در بخش‌هایی نیز به الگوی نخست بازمی‌گردد. این مسئله به‌ویژه در نیمه دوم اهمیت پیدا می‌کند. زمانی که اطلاعاتِ تازه، گفت‌وگوها و موقعیت‌های مختلف جای کُنشِ تعیین‌کننده را می‌گیرند، انرژی دراماتیک کاهش می‌یابد. و فیلمنامه‌ای با چنین ایده‌ای باید دائماً وضعیت را تغییر دهد و هر صحنه باید دست‌کم یکی از این کارها را انجام دهد:

هدف شخصیت را تغییر دهد؛

مانعی تازه ایجاد کند؛

اطلاعاتی حیاتی ارائه کند؛

رابطه‌ای را دگرگون سازد؛

تصمیمی را غیرممکن کند؛

یا قهرمان را مجبور به انتخابی تازه کند.

اگر صحنه صرفاً همان وضعیتِ قبلی را با اطلاعاتی تازه تکرار کند، تعلیق به تدریج فرسوده می‌شود.

 

شمارش معکوس

«زنده‌شور» از یک ابزار دراماتیکِ گران‌بها برخوردار است: زمان محدود.

چند ساعت تا اجرای حکم باقی مانده است.

این ساختار ذاتاً یک بمب ساعتی است. اما شمارش معکوس فقط با نشان دادن گذشت زمان ساخته نمی‌شود. هر مرحله از شمارشِ معکوس باید یکی از گزینه‌های قهرمان را از میان ببرد. در یک ساختار ایده‌آل، روند می‌توانست چُنین باشد:

فرصتی برای نجات وجود دارد؛

فرصت از دست می‌رود؛

راه دیگری پیدا می‌شود؛

مانع تازه‌ای شکل می‌گیرد؛

یکی از شاکیان تغییر موضع می‌دهد؛

راه قانونی بسته می‌شود؛

زمان تمام می‌شود؛

و در نهایت قهرمان مجبور می‌شود میانِ وظیفه و وجدان یکی را انتخاب کند.

در چُنین ساختاری، هر دقیقه فقط زمان نیست؛ از دست رفتنِ امکان است. «زنده‌شور» در نیمه‌ی نخست از این ظرفیت بهره خوبی می‌برد، اما در بخش‌هایی از نیمه دوم، تکرارِ موقعیت‌ها و گفت‌وگوها باعث می‌شود شمارش معکوس از یک ابزار دراماتیک به یک عنصر زمانی صرف تبدیل شود.

نیروی مخالف

یکی دیگر از عناصر قابل تأمل فیلمنامه، طراحی نیروی مخالف است. در یک درام اخلاقی، دشمن نباید صرفاً «آدم بد» باشد. نیروی مخالف باید استدلال داشته باشد. اگر فیلم قرار است قانون و اجرای حکم را به چالش بکشد، طرف مقابل باید بتواند از قانون دفاع کند؛ اگر شاکی مخالفِ بخشش است، باید دلایلی داشته باشد که تماشاگر بتواند آن‌ها را بفهمد؛ اگر مأمور یا مقامِ قضایی مانعِ قهرمان می‌شود، نباید صرفاً ابزار نویسنده برای ایجادِ مانع باشد. درام زمانی پیچیده می‌شود که هر دو طرف بخشی از حقیقت را در اختیار داشته باشند. اگر قهرمان کاملاً حق داشته باشد و مخالف کاملاً باطل، انتخابِ اخلاقی چندان دشوار نیست. اما اگر مخاطب در لحظه‌ای بگوید «شاید حق با طرف مقابل باشد»، درام به سطح دیگری ارتقا پیدا می‌کند. «زنده‌شور» در این زمینه ظرفیت فراوانی دارد، اما می‌توانست نیروی مخالف را چندلایه‌تر کند تا تقابلِ «فرد و سیستم» از یک تقابلِ نسبتاً ساده به یک کشمکشِ اخلاقی پیچیده تبدیل شود.

غافلگیری و زمینه‌چینی

یکی از دشوارترین کارهای فیلمنامه‌نویس، مدیریتِ اطلاعات است. اطلاعات نباید صرفاً برای غافلگیر کردن تماشاگر و دیر ارائه شوند.

اگر اطلاعاتی قرار است یک نقطه عطف باشد، باید پیش از آن زمینه‌ای برایش ایجاد شده باشد و بهترین افشاگری آن است که تماشاگر پس از فهمیدنِ حقیقت به صحنه‌های قبلی بازگردد و بگوید: «پس آن جزئیات برای این بود.»

این همان منطقِ کاشت و برداشت است. اما اگر اطلاعاتی صرفاً در لحظه‌ای وارد شود که فیلمنامه به تغییرِ مسیر نیاز دارد، نتیجه بیشتر به «اطلاعاتِ نجات‌بخش» شبیه می‌شود تا کشف دراماتیک. در «زنده‌شور»، برخی افشاگری‌ها و اطلاعاتِ مرتبط با پرونده‌ها می‌توانستند با زمینه‌چینی دقیق‌تر، تأثیرِ بیشتری بر مسیر داستان بگذارند.

احساسات و تصویر

«زنده‌شور» از موضوعی ذاتاً احساسی بهره می‌برد: مرگ، خانواده، اعدام، پشیمانی و امید به بخشش. اما همین ویژگی یک خطرِ جدی برای فیلمنامه ایجاد می‌کند. وقتی موضوع به اندازه کافی سنگین است، فیلمساز نباید بار عاطفی را بیش از اندازه با دیالوگ و واکنش‌های احساسی مضاعف کند. چرا که درامِ بزرگ در سینما به مخاطب اعتماد می‌کند.

یک نگاه می‌تواند از یک مونولوگ تأثیرگذارتر باشد.

یک سکوت می‌تواند از ده جمله درباره ترس و مرگ مؤثرتر باشد.

یک حرکت کوچکِ دست می‌تواند بیشتر از گریه‌ی آشکار، اضطراب شخصیت را منتقل کند.

مشکل برخی لحظات «زنده‌شور» این است که فیلم گاهی به جای ساختنِ احساس، آن را توضیح یا تشدید می‌کند.این تفاوت، تفاوت میان ملودرام و تراژدی است. ملودرام می‌خواهد مخاطب گریه کند. اما تراژدی شرایطی می‌سازد که گریه کردن اجتناب‌ناپذیر شود.

شخصیت یا نماینده یک مسئله اجتماعی

یکی از دشوارترین چالش‌های سینمای اجتماعی، فاصله گرفتن از تیپ‌سازی است. وقتی فیلم درباره‌ی قصاص، فقر، مهاجرت، خشونت، قانون یا خانواده سخن می‌گوید، این خطر وجود دارد که شخصیت‌ها به نماینده‌ی موضوع تبدیل شوند. اما شخصیت واقعی، نماینده هیچ مفهومی نیست. او خواسته‌ای مشخص دارد.

می‌ترسد؛ دروغ می‌گوید؛ پشیمان می‌شود؛ اشتباه می‌کند؛ و مهم‌تر از همه می‌خواهد چیزی به دست آورد. هرچه شخصیت از «نماد» فاصله بگیرد و به «انسان» نزدیک شود، مسئله‌ی اجتماعی نیز تأثیرگذارتر خواهد شد. در «زنده‌شور»، برخی شخصیت‌ها در بهترین لحظاتِ خود به انسان‌هایی پیچیده تبدیل می‌شوند؛ اما در برخی موقعیت‌ها بیش از اندازه در خدمت بیان یک مسئله اجتماعی قرار می‌گیرند. این همان نقطه‌ای است که سینمای اجتماعی باید از خود فاصله بگیرد و به درام بازگردد.

قصاص یا بخشش

بزرگ‌ترین ظرفیت فکری «زنده‌شور» در تقابل قانون و عَدالت است. اما این تقابل زمانی به سطح تراژدی اخلاقی می‌رسد که هیچ انتخابی کاملاً درست نباشد. اگر یک محکوم بی‌گناه باشد، نجات او انتخابی بدیهی است. اما اگر محکوم واقعاً مرتکب قتل شده باشد چه؟

اگر شاکی حق داشته باشد خشمگین باشد چه؟

اگر بخشش برای یک خانواده به معنای نادیده گرفتن رنجِ قربانی باشد چه؟

اگر قهرمان بتواند یک نفر را نجات دهد اما دیگری را نه چه؟

درامِ واقعی از همین پرسش‌ها متولد می‌شود.

«زنده‌شور» به این حوزه نزدیک می‌شود، اما می‌توانست بیش از این در منطقه‌ی خاکستری اخلاقی باقی بماند.

سینمای بزرگ به مخاطب پاسخ نمی‌دهد؛ او را مجبور می‌کند با سؤال از سالن خارج شود.

پایان‌بندی

پایانِ «زنده‌شور» از نظر مفهومی با مسیر فیلم همخوان است. قهرمان پس از عبور از مرزهای حرفه‌ای و اخلاقی خود، ناگزیر باید هزینه انتخابش را بپردازد. اما پایان زمانی به اوج تراژیک می‌رسد که مخاطب احساس کند این نتیجه نه تصمیم نویسنده، بلکه تنها نتیجه‌ی ممکن با زنجیره انتخاب‌های شخصیت بوده است. برای رسیدن به چُنین پایانی، هر مرحله از فیلم باید بذر آن را در خود داشته باشد.

قهرمان باید بارها امکان عقب‌نشینی داشته باشد. و هر بار آگاهانه تصمیم بگیرد جلوتر برود.

در این صورت، وقتی هزینه‌ی نهایی از راه می‌رسد، پایان دیگر یک حادثه نیست؛ حاصلِ انتخاب‌های شخصیت است. این همان تفاوت میان پایانِ «درست» و پایانِ «اجتناب‌ناپذیر» است.

فیلمنامه و زمانِ فیلم

یکی از مباحث اصلی درباره‌ی «زنده‌شور»، طولانی شدن و کاهش انرژی در بخش‌هایی از فیلم است. اما این مسئله را نباید صرفاً مشکل تدوین دانست. تدوینگر نمی‌تواند به‌تنهایی یک ساختار پراکنده را منسجم کند. اگر چند خرده‌داستان تقریباً وزن یکسانی با خط اصلی پیدا کرده باشند، حذف چند دقیقه از هرکدام مشکل را حل نمی‌کند؛ باید از ابتدا درباره‌ی ضرورت حضور آن‌ها تصمیم گرفته شود. فیلمنامه‌نویسی، بیش از هر چیز، هنر انتخاب است. هر صحنه‌ای که نوشته می‌شود باید دلیلی برای وجود داشته باشد. و گاهی حرفه‌ای‌ترین تصمیمِ نویسنده، نوشتن یک صحنه نیست؛ حذف آن است. «زنده‌شور» با حذف بخشی از خرده‌روایت‌ها، کاهش تکرارها و متمرکز کردن روایت بر قوس تحولِ شخضیتِ مرتضی می‌توانست اثری فشرده‌تر و در نتیجه مؤثرتر باشد.

اگر زنده‌شور از نو طراحی می‌شد

ساختار بنیادین فیلم نیازی به تغییر اساسی نداشت؛ بلکه به تمرکز نیاز داشت.

نخست: خط داستانی مرتضی زند باید به ستون فقرات فیلم تبدیل می‌شد.

دوم: پنج محکوم به جای آنکه پنج داستان مستقل بسازند، باید پنج مرحله از تحول اخلاقی مرتضی را شکل می‌دادند.

سوم: نیروی مخالف باید انسانی‌تر و استدلالی‌تر می‌شد.

چهارم: اطلاعات کلیدی باید زودتر کاشته می‌شدند تا افشاگری‌ها حاصل منطق داستان باشند.

پنجم: هر صحنه باید وضعیت را تغییر می‌داد.

و ششم: بخش قابل توجهی از توضیح و احساساتِ مستقیم باید حذف می‌شد تا تصویر، رفتار و سکوت جای آن‌ها را بگیرد.

در چُنین صورتی، «زنده‌شور» می‌توانست از یک فیلم اجتماعی درباره‌ی اعدام به یک تریلر اخلاقی درباره‌ی مسئولیت انسان در برابرِ قانونی که به آن باور ندارد تبدیل شود. و این تفاوت، تفاوتِ کوچکی نیست. در حالتِ نخست، موضوع فیلم «اعدام» است.

در حالت دوم، موضوع فیلم «انسان» است.

جمع‌بندی

«زنده‌شور» را نمی‌توان به دلیل ضعف‌های فیلمنامه‌ای نادیده گرفت؛ همان‌طور که نمی‌توان ظرفیت‌های آن را نیز نادیده گرفت. فیلم از ایده‌ای قدرتمند برخوردار است؛ موقعیتِ مرکزی آن کشش دراماتیک دارد؛ فضای بسته و محدود، امکانِ خلقِ تعلیق فراهم می‌کند؛ شخصیتِ مرتضی ظرفیتِ تحولِ شخصیتی قابل توجه را در خود دارد؛ و مسئله‌ی اخلاقی فیلم از جنس پرسش‌هایی است که سینمای اجتماعی ایران به آن نیاز دارد. اما همین نقاطِ قوت، ضعف‌های فیلمنامه را آشکارتر می‌کند. زنده‌شور گاه بیش از اندازه می‌خواهد بگوید و کمتر از اندازه‌ی لازم حذف می‌کند. پنج محکوم را دارد، اما همه‌ی آن‌ها به یک اندازه در تحولِ شخصیتِ اصلی ادغام نشده‌اند. یک مسئله اخلاقی بزرگ دارد، اما به جای تبدیل کردن آن به انتخاب، آن را به گفت‌وگو و توضیح تبدیل می‌کند. شخصیتِ اصلی بسیار خوب طراحی شده، اما مسیر تحول او می‌توانست تدریجی‌تر، علّی‌تر و درونی‌تر باشد. شمارشِ معکوس در اختیار فیلم است، اما همه‌ی ظرفیت آن به کار گرفته نمی‌شود؛ پایان از نظر معنایی درست است، اما می‌توانست از نظر دراماتیک اجتناب‌ناپذیرتر باشد. با این همه، ارزشِ اصلی زنده‌شور در این است که فیلمساز مسئله‌ای را انتخاب کرده که هنوز امکان بحث، مخالفت و بازاندیشی درباره‌ی آن وجود دارد. فیلم در بهترین لحظاتِ خود، تماشاگر را از قضاوتِ آسان دور می‌کند و او را میانِ قانون، انتقام، بخشش، گناه و مسئولیت معلّق نگه می‌دارد. اما برای رسیدن به مرتبه‌ی یک اثرِ ماندگار، سنگینی موضوع کافی نیست. سینِما زمانی از موضوع عبور می‌کند که موضوع به درام تبدیل شود؛ درام زمانی به تراژدی بدل می‌شود که انتخابی بدون هزینه وجود نداشته باشد؛ و تراژدی زمانی ماندگار می‌شود که پایانِ آن، نتیجه‌یِ اجتناب‌ناپذیر تمام انتخاب‌های شخصیت باشد. «زنده‌شور» تا این مرز پیش می‌رود، اما از آن عبور نمی‌کند. شاید مهم‌ترین درس فیلمنامه‌‌‌ای فیلم نیز همین باشد:

ایده‌ی بزرگ، آغاز راه است؛ نه تضمین رسیدن به مقصد.

فیلمنامه‌نویسِ بزرگ کسی نیست که بیشترین حرف را برای گفتن دارد؛ کسی است که می‌داند کدام حرف باید حذف شود تا مهم‌ترین سخن، برای همیشه در ذهن و جان و روحِ تماشاگر باقی بماند.

«زنده‌شور» ایده‌ی یک فیلم بزرگ را در اختیار دارد؛ فیلمی درباره‌ی مردی که در سایه‌ی طنابِ دار، ناچار می‌شود معنایِ قانون، عَدالت و انسان بودن را دوباره تعریف کند. آنچه میانِ این ایده و فیلم نهایی فاصله ایجاد کرده، بیش از هر چیز کمبود تمرکز در پرداخت است؛ و درست در همین فاصله است که می‌توان ظرفیتِ اثر را دید: فیلمی خوب که نشانه‌های فیلمی بسیار بزرگ‌تر را در خود حمل می‌کند؛ فیلمی که بیش از آنکه از فقرِ ایده آسیب دیده باشد، از وفور ایده و کمبودِ حذف رنج می‌برد.

در نهایت، «زنده‌شور» یادآورِ یک اصل بنیادی در فیلمنامه‌نویسی است:

داستان را آنچه در آن اتفاق می‌افتد نمی‌سازد؛ داستان را انتخاب‌هایی می‌سازد که دیگر نمی‌توان از پیامدشان گریخت. و «زنده‌شور» هرجا به این اصل وفادار می‌ماند، به سینمایی قدرتمند، انسانی و تکان‌دهنده نزدیک می‌شود؛ و هرجا از آن فاصله می‌گیرد، به فیلمی تبدیل می‌شود که به جای اعتماد به درام، به موضوع، توضیح و احساساتِ مستقیم متکی است.

فاصله‌ی میان این دو، همان فاصله‌ی میان فیلمی است که دیده می‌شود و فیلمی که پس از پایان، همچُنان در فراخنایِ دل و جان باقی می‌ماند.

لینک کوتاه

مطالب مرتبط

 

آخرین ها