تاریخ انتشار:1405/07/03 - 10:12 تعداد نظرات: ۰ نظر کد خبر : 217625

سینماسینما، فرزانه متین؛

دوشب گذشته به تماشای نمایشنامه‌خوانی «چهار صندوق» بهرام بیضایی به کارگردانی کیوان کثیریان نشستم؛ شبی که برای من فقط یک نمایشنامه‌خوانی نبود، بلکه فرصتی بود برای دوباره شنیدن صدای هنرمندی که بخش مهمی از تئاتر و سینمای ایران با نام او معنا پیدا می‌کند. بیضایی از آن دسته هنرمندانی است که نمی‌توان آثارش را فقط در زمانه‌ای که نوشته شده‌اند متوقف کرد. هر بار که یکی از نمایشنامه‌هایش خوانده می‌شود، انگار متن دوباره متولد می‌شود و مخاطب از زاویه‌ای تازه با جهان او روبه‌رو می‌شود.

«چهار صندوق» یکی از آن نمایشنامه‌هایی است که هرچه بیشتر درباره‌اش فکر می‌کنم، بیشتر به اهمیتش پی می‌برم. بیضایی این نمایشنامه را در سال ۱۳۴۶ نوشته است؛ متنی که در ظاهر داستانی ساده دارد، اما در پس همین سادگی، حرف‌های بسیار جدی درباره قدرت، ترس، جامعه، انسان و انزوا می‌زند. چهار شخصیت با نام‌های سرخ، سبز، زرد و سیاه در برابر خطری نامعلوم قرار می‌گیرند و برای محافظت از خود، مترسکی می‌سازند. اما مترسکی که قرار است حافظ آنها باشد، کم‌کم خودش به قدرتی مسلط تبدیل می‌شود؛ قدرتی که سازندگانش را کنار می‌زند و هر یک را در صندوقی جداگانه محبوس می‌کند.

همین ایده ساده، یکی از مهم‌ترین مفاهیم نمایش را شکل می‌دهد؛ اینکه انسان‌ها گاهی برای محافظت از خود، قدرتی می‌سازند که بعدتر همان قدرت به تهدیدی برای خودشان تبدیل می‌شود. چهار نفری که در ابتدا کنار یکدیگر هستند، به چهار انسان جدا از هم تبدیل می‌شوند و هر کدام در صندوق خود گرفتار می‌مانند. صندوق در اینجا فقط یک شیء نیست؛ استعاره‌ای از جدایی، ترس، انزوا و جامعه‌ای است که آدم‌هایش دیگر نمی‌توانند در کنار یکدیگر قرار بگیرند. یکی از جذاب‌ترین ویژگی‌های «چهار صندوق» شخصیت‌پردازی آن است. بیضایی به جای آنکه شخصیت‌ها را با نام‌های معمول معرفی کند، آنها را با رنگ‌ها می‌شناسد؛ سرخ، سبز، زرد و سیاه. هر کدام از این شخصیت‌ها بخشی از جامعه را نمایندگی می‌کنند. قرمز نماینده بازرگانان و تجار، سبز نماینده مذهب، زرد نماینده خرد و دانایی و سیاه که نماینده توده ‌ی مردم است. در میان آنها «سیاه» جایگاه ویژه‌ای دارد؛ شخصیتی که یادآور سیاه در نمایش‌های سنتی و سیاه‌بازی ایرانی است؛ شخصیتی که در ظاهر ساده به نظر می‌رسد اما اتفاقاً بیش از دیگران می‌بیند، می‌فهمد و می‌گوید.

شاید به همین دلیل است که پایان نمایش اهمیت زیادی پیدا می‌کند؛ جایی که سیاه از صندوق خود بیرون می‌آید. در جهانی که همه چیز برای محبوس کردن انسان طراحی شده، هنوز امکان شکستن صندوق وجود دارد. همین پایان است که اجازه نمی‌دهد «چهار صندوق» فقط یک نمایشنامه تلخ و ناامیدکننده باشد. در دل تمام آن ترس و سرکوب، هنوز انسانی وجود دارد که می‌تواند بگوید «من هنوز هستم» و با گفتن کلمه «خورشید»، به ما امید می‌دهد.

 

اما آنچه برای من اهمیت بیشتری داشت، فقط خود «چهار صندوق» نبود؛ بلکه این بود که هنوز کسانی هستند که می‌خواهند آثار بیضایی خوانده شود. کیوان کثیریان مدتی است با برگزاری جلسات «بیضایی‌خوانی» تلاش می‌کند یاد و خاطره این هنرمند را از مسیر آثارش زنده نگه دارد. این کار از جنس بزرگداشت‌های معمول نیست؛ چون به جای آنکه فقط درباره بیضایی حرف زده شود، متن او روی صحنه می‌آید، صدا پیدا می‌کند و دوباره در برابر مخاطب قرار می‌گیرد. «چهار صندوق» پنجمین نمایشنامه‌ای بود که در این مجموعه خوانده شد. پیش از این، «غروب در دیاری غریب»، «آرش»، «اژدهاک» و «ضیافت» خوانده شده بودند. این بار نغمه احمدی، رضا جلایری، بهگل ذوالفقارزاده، امیرعلی صابری، درسا علمی‌نژاد و حسین ملکی نقش‌خوانی این نمایشنامه را بر عهده داشتند و بعد از پایان نمایشنامه‌خوانی نیز حمید پورآذری، کارگردان، مدرس و پژوهشگر تئاتر، درباره «چهار صندوق» با مخاطبان صحبت کرد.

وقتی یک نمایشنامه‌خوانی به پایان می‌رسد، شاید چراغ‌های سالن روشن شود و مخاطبان از جای خود بلند شوند، اما بعضی متن‌ها همان‌جا تمام نمی‌شوند. «چهار صندوق» از آن متن‌هاست که آدم را با خودش بیرون از سالن می‌برد.

در مورد هنرمندی مثل بیضایی، بهترین شکل ادای احترام این نیست که فقط درباره‌اش بگوییم چقدر مهم بوده و چه جایگاهی در فرهنگ و هنر ایران داشته است. بهترین ادای احترام، خواندن آثار اوست؛ دوباره شنیدن دیالوگ‌هایش، فکر کردن به شخصیت‌هایش و قرار دادن جهان او در برابر نسل امروز. کیوان کثیریان با «بیضایی‌خوانی» دقیقاً همین کار را می‌کند؛ آثار بیضایی را از قفسه کتاب‌ها بیرون می‌آورد و دوباره به آنها زندگی می‌دهد. شاید بیضایی دیگر در میان ما نباشد، اما وقتی «چهار صندوق» خوانده می‌شود، وقتی سیاه از صندوق بیرون می‌آید و وقتی صدای شخصیت‌های او در سالن می‌پیچد، می‌توان فهمید که بعضی هنرمندان با رفتنشان تمام نمی‌شوند.

 

بیضایی هنوز هست؛ در نمایشنامه‌هایش، در سینمایش، در پژوهش‌هایش و در ذهن و حافظه کسانی که همچنان آثارش را می‌خوانند و درباره‌شان حرف می‌زنند.

و چه خوب که هنوز کسانی هستند که نمی‌گذارند این صدا خاموش شود

لینک کوتاه

 

آخرین ها