تاریخ انتشار:1397/11/04 - 16:17 تعداد نظرات: ۰ نظر کد خبر : 104387

سینماسینما، یزدان سلحشور

«عنوان سوئدی این فیلم smultronstället است که در زبان انگلیسی به اشتباه Wild Strawberries (توت‌فرنگی‌های وحشی) برگردان شده است. درحالی‌که در زبان سوئدی، این واژه به «محل رویش توت‌فرنگی‌های وحشی» اطلاق می‌شود. این اشتباه در ترجمه آن‌جا اهمیت می‌یابد که بدانیم توت‌فرنگی وحشی نمادی از تابستان، طبیعت، هوس و گناه است. درحالی‌که محل رویش این توت‌فرنگی‌ها که به طور معمول جایی در انبوه جنگل و پر از خار و تیغ بوده و برای یافتن آن باید جست‌وجو نمود و هرگز کسی جای آن را به دیگری یاد نمی‌دهد، نمادی از جست‌وجو برای یافتن است.»[وبلاگ فیلم هفته/ رضا خباز – امین حسن‌پور]

«پروفسور بورگ (شوستروم) همراه عروسش، ماریانه (تولین) که در زندگی زناشویی با همسرش (بیورنستراند) مشکل دارد، برای دریافت دکترای افتخاری (در پنجاهمین سالگرد فارغ‌التحصیلی‌اش از دانشگاه) به لوند می‌رود. در راه، ابتدا سه جوان، سارا (آندرسون) به همراه دو پسر و سپس زوجی را که با یکدیگر مشاجره دارند، سوار می‌کنند. در طول سفر بورگ دچار کابوس می‌شود و خاطرات خوش و ناخوش گذشته جلوی روی او جان می‌گیرند. (سارا شخص دیگری است که در کودکی دوست می‌داشته است.) پس از مراسم در لوند، به‌ نظر می‌رسد سارا و دوستانش واقعا بورگ را دوست دارند. او حالا آرام به خواب می‌رود…”

اوایل دهه‌ ۱۳۶۰ یا همان دهه ۸۰ قرن بیستم، این شانس را داشتم که به خاطرِ «شاعری»، با کسی آشنا شوم که هم شاعر بود و هم نویسنده و هم عاشقِ سینما و هم روشن‌فکر و هم از اواخر دهه ۱۹۶۰ در اروپا تحصیل کرده بود و با من بیشتر از آن‌که درباره ادبیات صحبت کند، درباره معجزه ظهور اینگمار برگمان و تاثیرش بر اروپای آن روزگار حرف می‌زد. می‌گفت با اکران هر فیلم برگمان، انگار جهان ورقی تازه می‌خورد و اصلا مهم نبود که دستِ راستی باشی یا دستِ چپی، او به سراغ وجهی از جهان آن دوران می‌رفت که چپ و راست- ورای ایده‌آل‌های سیاسی‌شان- در آن توافق نظر داشتند. طبیعتا برخورد با چنین چهره‌ای در اوایل دهه ۶۰ شمسی که نه دسترسی به فیلم‌های سینمای جهان آسان بود و نه کتاب چندانی در دسترس[منظورم گنجینه غنی آثار پیش از ۵۷ بود که اگر هم در دسترس بودند، در برخی کتاب‌خانه‌های اختصاصی بود صرفا]، نعمتی بود برای من، و من به همراه تصاویری که از صحبت‌های او در ذهن می‌ساختم و تصاویر دیگری که حاصل نقدهای مجله فیلم بود، شهرفرنگی در ذهنم ساختم با برگمان‌ها و آنتونیونی‌ها و فلینی‌های خاص خودم!

بعدها که فیلم‌ها را دیدم، تا حدی سرخورده شدم! چون فیلم‌های حاصل از ذهن من، جذاب‌تر از اصل اثر بودند! از جمله همین «توت فرنگی‌های وحشی» و دو سکانس مشهور امتحان پس دادن پرفسور و مواجهه او با تابوت خودش. این‌که «خیال» همیشه جذاب‌تر از واقعیت است، امری قابل انکار نیست، هم‌چنان‌که این واقعیت که برگمان و سینمایش اکنون که در هوای ۲۰۱۸ و قرن بیست‌ویکم نفس می‌کشم، دیگر برایم چندان جذاب نیستند. شاید هم همه‌ این عدم جذابیت‌ها حاصل بحران میان‌سالی باشد، یا حتی بحران کهن‌سالی. واقعیتی که اکنون نمی‌توانم انکارش کنم، «فرتوت‌سازی» مخاطبان توسط سینمای برگمان است. سینمای برگمان برای رسیدن به مطلوب خود که «تمرکز بر رویدادها» و «ارزش نهادن بر لحظات باقی‌مانده عمر» است، ابتدا مخاطبان را از لحاظ ذهنی پیر می‌کند. حتی شخصیت‌های جوان برگمان هم، مثل پیرمردها و پیرزن‌ها حرف می‌زنند. سکانس مجادله عروس پرفسور و همسرش را زیر باران به یاد بیاورید که هیچ‌کدام به عنوان انسان‌هایی جوان سخن نمی‌گویند. سکانس تاثیرگذار و آشکارا بارها تمرین شده‌ای ا‌ست[خصوصیت مشترک تقریبا تمام آثار کلاسیک]، اما جوانی در این سخنان غایب است.در «مُهر هفتم» هم با چنین رویکردی مواجهیم. بیایید خیلی روراست باشیم؛ در بهترین آثار کلاسیک سینما ما با غیاب جوانی روبه‌روییم؛ هم در «وضعیت»، هم در «پرداخت شخصیت»، هم در «دیالوگ‌نویسی» که احتمالا حاصل درگیری انسان‌های قرن بیستم با دو جنگ جهانی و انبوه جنگ‌های منطقه‌ای بوده، چراکه فرصتی نبوده تا بخش قابل توجهی از آن‌ها جوانی را پشت سر بگذارند. برگمان سرآمدِ همه در این «پیراندیشی» است و اصلا با وودی آلن موافق نیستم که- درگیر با بحران میان‌سالی خود- آرزو می‌کرد چون برگمان فیلم بسازد. او مطمئنا فیلم‌ساز بهتری بود و هست، البته در «اجرا». برگمان به‌شدت درگیر «سکون» در کادرهای خود است که حاصلِ «تئاتراندیشی» اوست. شاید در چند صحنه درخشان، این «سکون» به سکانس‌های درخشان انجامیده باشد [که انجامیده]، اما باقی صحنه‌ها را دچار پیریِ ساختاری کرده است. این همان تفاوت آشکار فیلم‌های او، در شهر فرنگ ذهن من و در واقعیت است. در فیلم‌هایی که از برگمان در ذهن ساختم، «حرکت» حرف اول را می‌زد. ایده ساعت‌های بی‌عقربه در این فیلم، که دهه‌ها منتقدان درباره‌اش نوشتند و تفسیرها استخراج کردند، چیزی نیست غیر از میل مفرط برگمان به «سکون». آیا می‌توانیم زمان را در همین لحظه‌ای که هست، به ایستایی واداریم؟ آیا می‌توانیم جلوی مرگ را بگیریم، ولو با بازی کردن شطرنج با او؟ آیا آنان که به پیری می‌رسند، رنجشان از گذر زمان است یا آگاهی بیشتر، یا چنان‌که در سکانس پس از امتحان پرفسور- در بیشه- می‌شنویم، از «همان مجازات همیشگی: تنهایی»؟

اکنون که به گذشته نگاه می‌کنم- در آخرین پله پنجمین دهه عمرم- تنها می‌توانم سخنان دکتر محمدرضا روحانی را به یاد بیاورم که اوایل دهه ۶۰  شمسی ریاست کتاب‌خانه دانشگاه گیلان را بر عهده داشت و شاعر و نویسنده خوبی بود و هست و از همین «توت‌فرنگی‌های وحشی» سخن می‌گفت و پیر شدن زودهنگام نسل خودش با آثار برگمان. ظهری پاییزی بود. در دفترش بودیم و ترجمه فارسی فیلمنامه‌ فیلم دستم بود. گفت: «سعی کن جوانی کنی. برای پیر شدن هنوز خیلی زمان داری!» این نکته‌ای ا‌ست که سینماگران کلاسیک اغلب به آن نمی‌پرداختند و برگمان سرآمدشان بود! 

منبع: ماهنامه هنروتجربه

لینک کوتاه

مطالب مرتبط

نظر شما


آخرین ها