تاریخ انتشار:1404/12/04 - 08:02 تعداد نظرات: ۰ نظر کد خبر : 215122

سینماسینما، حمیدرضا گرشاسبی

یواخیم تریه، فیلمسازی که با  «بدترین آدم دنیا» به شهرت رسید، در تازه‌ترین اثر خود «ارزش عاطفی» سراغ رابطه‌ای رفته که زیر سایه‌ی گذشته‌ای حل‌نشده نفس می‌کشد. گوستاو، کارگردان کهنه‌کاری است که سال‌ها پیش خانواده‌اش را ترک کرده و حالا پس از مدت‌ها دوری، به دخترانش نورا و اگنس نزدیک می‌شود. اما این بازگشت از سرِ پدری مهربان نیست. او فیلمنامه‌ای نوشته؛ فیلمنامه‌ای  درباره‌ی زندگی خودش، و از نورا می‌خواهد در آن بازی کند. اینجا نخستین گره پیچیده‌ی فیلم شکل می‌گیرد. پدری که سال‌ها نبوده، حالا نه برای جبران، که برای کار کردن سراغ دخترش می‌آید. او فیلم را به نورا پیشنهاد می‌کند، انگار که این یک نقش سینمایی است، نه تکه‌ای از زندگی مشترکشان. نورا اما نمی‌پذیرد. این «نه» گفتن را نمی‌توان ساده گرفت. او از پدرش متنفر نیست، اما نمی‌خواهد وارد بازی‌ شود که قوانینش را او تعیین نکرده. می‌دانیم که رابطه‌ی آنها پر از خاطرات تلخ است، پر از روزهایی که پدر نبوده. نورا نه از سر لجبازی، که از سرِ نوعی هوشیاری عاطفی این پیشنهاد را رد می‌کند. او می‌داند که بازی در فیلم پدر یعنی وارد شدن به روایتی که او نوشته، یعنی پذیرفتن تعبیر او از گذشته، یعنی تبدیل شدن به ابزاری برای هنرِ مردی که هرگز برایش پدر نبوده است. پس «نه» می‌گوید و این «نه» شاید اولین «نه» محکم او در تمام این سال‌ها باشد.

اما پدر تسلیم نمی‌شود. خیلی زود نورا می‌فهمد که نقش به ریچل رسیده؛ بازیگر جوان و مشتاق هالیوودی که هیچ نسبتی با این خانواده ندارد. این ضربه‌ی دوم است. پدر نه تنها به «نه» او احترام نگذاشته که جای او را با یک غریبه پر کرده. گویی نورا در خانواده‌ی خودش هم غریبه است. حالا او باید با این واقعیت کنار بیاید که پدرش دارد زندگی‌شان را برای کسی تعریف می‌کند که هیچ‌چیز از دردهایشان نمی‌فهمد.

تریّه فیلمش را از قبرستان شروع می‌کند و به خانه می‌رسد. این نخستین نشانه‌ست: «ارزش عاطفی» جایی میان زندگی و مرگ معلق است. دوربین  وارد خانه‌ای می‌شود با اتاقی که انگار به جهانی دیگر تعلق دارد. اتاقی که ساکنان خانه مدام به آن خیره می‌شوند چون می‌دانند آن اتاق برای همیشه به کسی تعلق داشته که حالا نیست. مادر. همان زنی که جای خالی‌اش در تمام لحظه‌های فیلم احساس می‌شود.اینجا یکی از ظریف‌ترین لایه‌های فیلم شکل می‌گیرد. مادر مرده، اما انگار هنوز در خانه زندگی می‌کند. اتاقش همان طور مانده، وسایلش سر جایش است، سکوتش سنگین‌تر از هر صدایی حرف می‌زند. برای نورا و اگنس، این اتاق یادآور روزهایی است که مادر بود و پدر نبود. برای گوستاو، این اتاق یادآور زنی است که ترکش کرد یا شاید او بود که ترکش کرد. هیچ‌کس مستقیماً از مادر حرف نمی‌زند، اما همه چیز در فیلم به او برمی‌گردد. پدر فیلمش را برای او ساخته؛  دخترها هنوز در اتاقش نفس می‌کشند.

در طول فیلم، می‌بینیم که نورا مدام در حال نگاه کردن به پدرش است. نگاه‌هایی که پر از سوال است. اما  سوال‌ها هرگز مستقیماً پرسیده نمی‌شوند. تریه بلد است سکوت را هم بخشی از دیالوگ کند. رابطه‌ی پدر و دختر پر از حرف‌های نگفته است، پر از لحظه‌هایی که می‌توانستند چیزی بگویند اما نگفتند.

ریچل، بازیگر آمریکایی، آمده تا نقش مادرشان را بازی کند. این انتخاب پدر را نمی‌شود تصادفی دانست. او دارد زندگی‌شان را بازنمایی می‌کند، اما کسی را انتخاب کرده که هیچ چیز از آنها نمی‌داند. نورا به این زن نگاه می‌کند و زنی را می‌بیند که دارد جای مادرش را در فیلم می‌گیرد؛ همان طور که شاید روزی زنی دیگر جای مادرش را در زندگی پدر گرفته بود. این تکرار تلخی است که نورا را آزار می‌دهد. اما نقطه‌ی عطف رابطه جایی رخ می‌دهد که نورا سرانجام می‌پذیرد در فیلم بازی کند. این پذیرش را نباید ساده گرفت. او تسلیم نشده، قرار نیست نقش دختر خوب را بازی کند. او دارد آگاهانه وارد پروژه‌ای می‌شود که می‌داند چه دردهایی برایش دارد. شاید حتی می‌خواهد از درون همین درد، چیزی را بفهمد که تا حالا نفهمیده. شاید می‌خواهد پدر را از نزدیک ببیند، پشت دوربین، در حال ساختن، در حالی که دارد زندگی‌شان را بازآفرینی می‌کند. نورا وقتی مقابل دوربین پدر می‌ایستد، دیگر فقط دختر او نیست. بازیگر است، کسی که نقشی را بازی می‌کند که خودش زمانی در واقعیت زندگی‌اش کرده. این مرز باریک میان بازی و واقعیت، همان چیزی است که فیلم را عمیق می‌کند. او با بازی کردن نقش خودش، شاید بتواند فاصله‌ای با رنجش بگیرد. شاید بتواند از بیرون به خودش نگاه کند. شاید این تنها راهی است که برای بخشیدن یا نبخشیدن پدر در اختیار دارد.

پایان فیلم، رابطه را به سرانجامی مبهم می‌رساند. نه پدر واقعاً پدر می‌شود، نه دختر واقعاً می‌بخشد. اما چیزی تغییر کرده. آنها حالا در یک پروژه‌ی مشترک کنار هم ایستاده‌اند. پشت دوربین و جلوی دوربین. شاید همین برای شروع کافی باشد. شاید رابطه‌ی پدر و دختری که سال‌ها گسسته بوده، قرار نیست یک شبه ترمیم شود. شاید فیلم ساختن با هم، اولین قدم باشد برای یاد گرفتن دوباره‌ی هم.

 

لینک کوتاه

 

آخرین ها